هیچ عملی به اندازهی وارد ساختن درد به دیگری به آدمی احساس بودن -در حالت مریضگونهاش- نمیدهد؛ این همان روش سادیستیکی است که مراجعین پریمیتیو برای اعلام حضورشان به ما نیز پیش میگیرند؛ شکنجهی دیگری برای اعلامِ “من هم هستم!”
هدف ناخوداگاه مراجعین بدوی از آمدن به روانکاوی لزوما درمان شدن و کشف حقیقت نیست، بلکه در بسیاری از مواقع آسیب زدن به روانکاو است.
لذاست که بعد از مدتی از آغاز تحلیل میبینیم آنها در حال سخن گفتن و انجام اعمالی در طول جلسات میشوند که گویی میخواهند جریان روانکاوی را به جای فهم درونشان به سمت ایجاد یک رابطهی سادومازوخیستیک بکشانند.
این مسیر برخلاف جریانی است که ما با مراجعین نوروتیک تجربه میکنیم.
نوروتیکها میدانند که با هدف شناخت مشکلاتشان به ما رجوع کردهاند؛
اما همزمان در برابر این هدف (بهبودی) مقاومت نشان میدهند.
به همین دلیل به قول “بیورن کیلینگمو” گونهای از تزویر و دو رویی را در رفتارشان مشاهده میکنیم.
هدف روانکاوی با آنها از این منظر نشان دادن نرم و تدریجی این “تزویرِ ایگو” و در نهایت راه یافتن به تعارض عمیق پشت این تزویر است.
از آنجایی که آنها میدانند کشف حقیقت در نهایت به نفع آنهاست در تلاشی دائمی برای کنار گذاشتن این مقاومتِ درونی با ما همکاری مینمایند.
این مقاومت برای پنهان کردن احساس گناهی است که اصطلاحاً به دلیل حضور قصد اولیه در آنها حضور دارد.
قصد اولیه به این معناست که آنها میدانند که در اتفاقات زندگی خود نقش (قصد) داشتهاند و از این رو همیشه در تمامی روابط ناموفق خود و یا شکستهایشان “احساس گناه” را نیز علاوه بر خشم تجربه میکنند.
آشکار ساختن این قصد اولیه بخش مهمی از کار روانکاو با مراجعین نوروتیک را دربرمیگیرد.
و این هدف یک اصل را پیشفرض گرفته است: مراجعین نوروتیک صاحب یک ایگوی نسبتا منسجم بوده و لذا از طریق ایگو به سرکوب قصد اولیه میپردازند.
قصد اولیه سرکوب میشود اما احساس گناه همراه آن خیر!
لذا مراجع از موضوعات گناهآلودی سخن میگوید که در واقع جایگزین موضوع اصلیِ مربوط به احساس گناه اوست.
از آنجایی که در روانکاوی بر خلاف رویکردهای پویشی و EFT و … ما قائل بر این هستیم که احساسات هیچگاه دچار سرکوبی نمیشوند، لذا احساس گناه در مراجعین نوروتیک بر روی موضوعات دیگری جابجا شده یا تبدیل به “اضطراب” میگردد.
با این نگاه، روانکاو از طریق پروسهی انتقال و انتقال متقابل، مراجع نوروتیک را به تدریج به سمت فهم دال یا ابژهی اصلی احساس گناهِ او رهنمود میسازد.
به این مثال توجه کنید:
“تو نه به دلیل قبول نشدن در دانشگاه تهران، بلکه به دلیل ناامید ساختن مادرت احساس گناه میکنی”.
مرحلهی بعد:
“تو به دلیل میل پنهانی که برای آزار رساندن به مادرت داری احساس گناه میکنی”.
مرحلهی بعد:
“تو گاهی آرزوی مرگ مادرت را میکردی چون او تو را در نظرت اخته و خفه کرده بود و لذا صرفا با نبودنش بود که میتوانستی احساس بودن کنی”.
اما در کار با مراجعین بدوی اصولا قصد اولیهای وجود ندارد، که حال مراجع از آن دچار احساسگناه شده و لذا ناخوداگاه تلاش نماید تا آن قصد را از دیدگان خود یا روانکاو پنهان کند.
زیرا ایگویی در مراجع شکل نگرفته است که حال بر پایهی آن متوجه مقاصد شوم خود شود. او ناتوان از تشخیص و سرکوبی قصد اولیه در خود خواهد بود.
*سرکوبی دفاعی است که در صورت وجود یک ایگوی نسبتا قدرتمند امکان تحقق خواهد داشت.
حال میرسیم به سخن آغازینمان:
مراجعین بدوی به دنبال حقیقت نیستند و از قضا حقیقت را عامل نابودی قطعی خویش تصور میکنند. لذا برخلاف نوروتیکها تعارض در وجود آنها بیمعناست.
آنها به روانکاوی رجوع میکنند نه برای فهم درون خویش بلکه با هدف آسیب زدن به روانکاو
اما با چه هدفی؟
در نبود قصد اولیه یا ایگویی که صاحب آن است آنها صرفا از طریق آسیب به دیگری و دیدن زجر او است که میتوانند احساس بودن کنند (احساس داشتن ایگو یا یک سازمان روانی)
و از آنجایی که مراجعین بدوی آسیبهای زیادی را تجربه کردهاند (آسیب از محرومیت یا اشباع)،
لذا خوب میدانند چطور در این راه موفق عمل کرده و به روانکاو آسیب وارد سازند.
شاید بپرسید مگر صرفا از طریق پرخاشگری است که میتوان حس بودن کرد؟!
بله! عشق بیشتر در آدمی حس نبودن و ضعف را روشن مینماید و نه بودن و اثرگذاری را!
حس بی-خودیای که در فرد عاشق تجربه میشود گواه بر همین ادعاست!
و البته همدم همیشگی عشق یعنی حقارت و کوچکی!
به دلیل فقدان ایگو یا قصد اولیه در این مراجعین، کل مسیر تحلیل یا درمان با آنها از پایه به گونهی دیگری پیش خواهد رفت.
ما نمیتوانیم آنها را دعوت به دروننگری کنیم؛
سوالاتی همچون “بیا ببینیم درونت چی گذشت وقتی من به شما اینو گفتم” برای آنها صرفا یک تهدید قلمداد میشود.
آنها هر گونه دعوتی را از جانب درمانگر، یک توجیه و فرار از سوی درمانگر قلمداد مینمایند:
“او میخواهد مرا فریب دهد؛ او نمیخواهد سهم خودش را در احساسات من به خودش بپذیرد. او میخواهد با لیبل بیمار زدن بر من تمامی رفتارهای غلطش را با من ماستمالی کند و …”
آنچه که آنها در وهلهی اول به آن نیازمندند اصطلاحاً مداخلات روانکاو-محور است و نه بیمار-محور.
در این مداخلات ما در جلسات بجای تمرکز بر ذهن مراجع، بر ذهن خویش متمرکز میشویم؛ دقیقا همان چیزی که آنها به دنبالش هستند: مرا رها کن و از درونت برایم بگو؛ اینکه در مورد من چه فکر میکنی!
این در حالی است که در روند عادی مداخلات با مراجعین نوروتیک، ما در مورد اینکه “مراجع” در مورد ما چگونه فکر میکند کنکاش میکنیم و تحلیل ارائه میدهیم و نه اینکه ما در مورد آنها چگونه میاندیشیم.
اما این کار به شدت برای مراجعین پریمیتیو منزجرکننده و تمسخرآمیز ادراک میشود.
با مداخلات نوع دو، ما میتوانیم آرزوی ناخوداگاه مراجع را برای ورود به درون خودمان به شکلی نمادین محقق سازیم؛
و صرفا در این حالت است که آنها با دیدن تاثیراتشان بر ما، احساس جایگاه داشتن و اثرگذار بودن خواهند کرد.
اثرگذاری بر روانکاو!
احساسی که پایهی “بودگی” آنها را به تدریج خواهد ساخت و به آنها این احساس را منتقل میسازد که تکهای از من متعلق به توست.
