
مرگ ابژه، ملانکولیا و فتیش
“تا زمانی که ابژه به عنوان یک “کُل”، دوست داشته نشود، فقدان او نیز به صورت یک کل احساس نمیشود!” در ملانکولیا فرد نمیفهمد دقیقا

“تا زمانی که ابژه به عنوان یک “کُل”، دوست داشته نشود، فقدان او نیز به صورت یک کل احساس نمیشود!” در ملانکولیا فرد نمیفهمد دقیقا

مادری را از سالهایی دور به یاد دارم که میگفت: “میخواهم آلت تناسلی پسرم را بِبُرّم تا او هیچگاه عاشق دختری نشود و تا همیشه

ادراکِ گذر بیرحمانهی زمان شاید دردناکترین بُعد زندگی ما است؛ دیدن آرزوهای بدبادرفته، اشتیاقهای لگدمالشده، دیدن موهای سفید و بدنی که رو به فرسودگی و

دو ضربهی انحصاری در طی رشد دختر بچه رخ میدهد که از اینحیث مسیر هویتیابی او را در مقایسه با پسر متمایز میسازد؛ بار اول

ترک کدام یک سختتر است: اشتیاق یا عادت؟!در عادت، اشتیاق حضور دارد، اما مستور! “عادت” شبیه به فتیش عمل مینماید: پارهابژهای جایگزین فالوسِ گمشده میگردد.

گابارد میگوید تخطی از مرز از جایی آغاز نمیشود که درمانگر میل جنسی را به وضوح به مراجع تجربه مینماید؛ بلکه تجربهی جنسی اغلب در

حسگناه در فضای تحلیلی برای ما یک نشانهی مهم است از سطحِ سازمانیافتگیِ شخصیت مراجع به این ترتیب که: اگر مراجع در قبال تمایلات جنسیِ

کانتین به باورم دو سویهی اصلی دارد که تمامی جنبههای آن را میتوان به این دو سویه مربوط دانست؛ سویهای که “جذب” میکند و سویهای

آیا بیاخلاقیهایی که در ساختارهای نارسیسیستیک و آنتیسوشال مشاهده مینماییم منبعث از یک فقدان یا نقص جدی در سوپرایگوی آنها است؟ از یک منظر میتوان

در رویا تودهای زردرنگ را میبیند نرم شبیه به “مارش ملو” یا “راحت الحلقوم” که او را احاطه کرده و به درون خود میکشد. حسی