دو سویهی کانتین : جذب و غیاب
کانتین به باورم دو سویهی اصلی دارد که تمامی جنبههای آن را میتوان به این دو سویه مربوط دانست؛ سویهای که “جذب” میکند و سویهای که “فضا” میبخشد.
در سویهی اول، مراجع تمایل دارد و میخواهد تا هر آنچه که درونش هست را به درون روانکاو منتقل نماید؛ این احساس، متقابلا با یک ادراک در او همراه میشود: “روانکاو قدرت و تمایل بسیاری برای کشیدن من به درون خودش دارد”؛ تو گویی مراجع حس میکند درمانگر از یک منظر شبیه یک وکیوم (مکنده) است که تمام درونیات مراجع را میمکد.
برخی مراجعین این تجربه را این چنین ابراز مینمایند که میخواهم تمام اتفاقهای مابین جلساتمان را برای شما بازگو کنم! لذا مراجع بسان گزارشی روزانه از نحوهی بیدار شدن از خوابش، مربای آلبالو و نان سنگکی که صبحهنگام میل کرده، تماسهایی که گرفته، لباسی که پوشیده و ایراداتی که در کنسرتی که شباهنگام به آن رفته و … با اشتیاقی وصف ناپذیر برایمان سخن میگوید. تنها چیزی که در چنین لحظاتی برای این مراجعین اهمیت ندارد این است که “چرا دارم این چیزها را به روانکاوم میگویم؟!” در واقع دو موضوع به ظاهر مهم یعنی “هدفمندی” و “اشاره به مسائل مهم زندگی خویش” ابدا مطمح نظر مراجع نیست و او فقط میخواهد تمام لحظات بودنش را این چنین به ظاهر “سطحی” و “بیمایه” برای ما بازگو نماید.
این اتفاق را میتوان یک act دید اما به باور من این عمل نه تنها act محسوب نمیشود بلکه جزو مهمترین لحظات “ساخته شدنِ” یک رخداد عمیق درونی است: توجه به خویشتن از طریق منتقل نمودن درون خود به روانکاو! آن مراجعی که مدام در حال قضاوت تداعیهایش بوده و لذا آنچه را که میخواهد بگوید select مینماید، اولا ممکن است در روانکاو این خاصیتِ اشتیاق برای به درون آوردنِ (مکندگی) دیگری را ادراک ننماید (این ادراک، قابل بررسی است که چرا او چنین ادراکی از ما دارد؟ نقش او و ما در این ادراک چیست و …) و ثانیا شاید مراجع خود نمیخواهد در درون روانکاو “جای” گیرد؛ این جایگیری برای او شاید نه “قرار گرفتن”، بلکه “محو شدن” یا بلعیده شدن، تصویر و احساس میشود. مراجعینی که وحشت از تونل، آسانسور و به طور کلی حالات کلاستروفوبیک دارند احتمالا چنین کیفیتی از به درونِ روانکاو رفتن را تجربه مینمایند. وحشت آنها گاهی ترس از نابود شدن توسط فالوسِ پدرِ انتقامگیرندهای است که در درون بدن مادر جای گرفته است.
سویهی دوم کانتین به نظر عکس سویهی اول است: یعنی ایجاد فضایی در مقابل مراجع؛ که بر خلاف سویهی قبلی او را در جایی قرار میدهد که به نظر، روانکاو دیگر در آن حضور ندارد؛ همان حس تنهایی عمیقی که کمتر مراجعی هست که در تعامل با روانکاو آن را تجربه ننموده باشد. این سویه به ظاهر ارتباطی با کانتین ندارد؛ اما فکر میکنم این سویه، مهمترین، ضروریترین و سختترین جنبهی کانتین را دربرمیگیرد؛ اینکه روانکاو بتواند مراجع را در “نبود خویش” تنها بگذارد بسیار سخت و تنفرانگیز است؛ اما به باورم کانتین بدون این جنبه اثر رشددهندهای برای مراجع و روانکاویِ او نخواهد داشت. روانکاو با قرار دادن مراجع در یک فضالی خالی، فرصتی به او میبخشد تا شبیه به یک جوجه با زحمت به پوستهی تخمش نوک بزند، آن را آرام آرام بشکند و در نهایت متولد شود. قطعا اگر مادر در این میان برای شکستن پوستهی تخم تلاشی نماید، جوجه سرنوشت دیگری پیدا خواهد کرد که نهایتش ضعف، شکنندگی و غلبهی غریزهی مرگ خواهد بود. حضور روانکاو-مادر اینجا نه مایهی حیات و بازشناسی فرزند/مراجع، بلکه سبب محو شدن و متولد نشدنش خواهد شد. روانکاو با مکث کردن، با ایجاد وقفه، با سکوت، فضا را بر مرگ مراجع میبندد و راه نفس کشیدن را بر او باز مینماید. اصرار بر زندگی و بر لذت و بر هر آنچه که به این دو متصل میشود، مرگ قطعی آدمی را به همراه خواهد داشت. مثال بارزش خوردنِ افراطی است که مرگ، انتهای آن است.
بنابراین روانکاو لازم است آنچنان باشد که در عین درونفکنیِ مراجع در خود، او را مداوماً به بیرون پرتاب نماید؛ به جایی که روانکاو حضورش به ظاهر محو میشود اما در عین حال بیشترین حضور را برای مراجع ایفا مینماید؛ چرا که لازمهاش جنگیدن و غلبه نمودن مداوم بر میل خویش برای مراقبت از مراجع و بلعیدن اوست از این رو که نمیخواهیم او حضور ما را حقیقیتر لمس نماید! میل به مراقبتی اینچنینی به ظاهر ما را برای مراجع همیشگی، به یادماندنی و ایدهآل خواهد کرد و بابد از خود بپرسیم که کدام درمانگر است که از “در یادها” ماندن بیزار باشد؟!
عدم حضور ماست که اینجا معنای حقیقی کانتین را برآورده میسازد! نبود ما سبب میشود تا مراجع قوام و شکل پذیرد؛ و مگر ماهیت کانتین، چیزی جز همراهی با هدف قد کشیدن و تاب آوردن ناکامیها و ملال زندگی است؟!
از این رو سویهی اول کانتین بدون سویهی دوم آن، به “حضور در تنهاییِ دیگری” منجر میشود و نه “تنهایی در حضور دیگری”! تو گویی مراجع در این حالت وارد تنهایی درمانگر میشود و خود، دیگر فرصت نخواهد کرد تا تنهایی منحصربفرد خویش را تجربه نماید. اینجا ظاهرا درمانگر در حال “دربرگرفتن مراجع” است اما در واقع این اوست که در حال “دربرگرفته شدن توسط مراجع” است!
نارسیسیزم اینگونه پنهانی اجازهی کانتینی حقیقی را از روانکاو میستاند؛ آنهم در قالب کانتینی دلسوزانه! سادهتر بگویم: ظاهر امر این است که روانکاو در حال کانتین کردن است اما تنها کاری که نمیکند همین است؛ چرا که او برای سوژه هیچ اعتباری قائل نیست! شنیدن صدای سوژه بالاخص خشم و غر او آنچنان برای روانکاو وحشتانگیز و تهدیدکننده میشود که او آوای سوژه را در نطفه خفه مینماید.؛ آن هم با کانتین کردن! از نگاه من چنین کانتینی از مصادیق ژوئیسانس است؛ حضور بیش از حدی که همچون لذت مازاد منجر به مرگ میشود؛ هم مرگ کودک/مراجع و هم مادر/روانکاو.
نکتهی مهم دیگر این است که ظاهراً حضور روانکاو و اقتدار او در این حالت از کانتین کردن بسیار مشهود و پررنگ است اما در واقع او هیچ حضوری ندارد؛ آیا حضوری که صرفا در جهت بلعیدن مراجع است را میتوان حضور دانست؟ اصلا مراجعی در این حالت وجود دارد که بتواند حضور روانکاو را لمس نماید؟! اگر اغلب روانکاوان بالاتفاق بر این باورند که روانکاوی زمانی عمق مییابد که ما “بدابژه” شویم از همین جهت است! به محض بدابژه شدن، درمانگر حضور جدی خود را به مراجع اعلام مینماید. تا پیش از این روانکاو صرفا قسمتی از مراجع است که در حال ارضای او است! یعنی در سطح یک فتیش یا شئ؛ اما با حضورِ “غیابِ” تکاندهندهی درمانگر در جلسات، مراجع با تنفر عمیقی روبرو میشود که او را از مرحلهی “بیتفاوتیِ احساسی”، که فروید آن را یک مرحله پیشینتر از شکلگیری دوسویگی عشق و نفرت در مراحل رشد ایگوی کودک میداند، وارد مرحلهای مینماید که مهم و ارزشمند پنداشتن ابژه” در آن شکل میگیرد. شکلگیری تجربهی ذهنیِ تنفر حاصل همین “مهم پنداشتن ابژه” است که لاجرم به اعتماد بیشتر به ابژه و در عین حال فاصله گرفتن از او و ساختن و دیدن خویش (خود واقعی و حتی دروغین) میانجامد. تنفر برخلاف عشق اجازه میدهد تا ما همزمان خودمان و دیگری را عمیقا تجربه و احساس نماییم؛ در عشق به تنهایی از نگاه من نه دیگری و نه خود تجربه و دیده نمیشود؛ هر دو نفر محو میشوند و تنها چیزی که میماند احساسی از “شیفتگی” است. اما نفرت، ناگهان دیوارهای قلعهی شخصیتِ ما و دیگری را میسازد و از تیرگی و تاری بیرون میآورد؛ تازه میفهمیم ما کجاییم و دیگری کجاست؛ ما که هستیم و دیگری کیست و این بازشناسی، لحظهی ورود ما به فهمیدن، درک کردن، متوقف شدن، مکث کردن، تامل نمودن و دوباره ادامه دادن، انتخاب، ارادهی آزاد (لااقل احساس ارادهی آزاد) و هر آن چیزی است که ما را تبدیل به “انسان” مینماید.
از این رو، لازم است روانکاو کیفیتی از “بود و نبودِ” منعطفی را منطبق با هر مراجع از خویش ابراز نماید تا در یک سفر نمادین، روانکاو از بیخودی و محو بودن در فضای خودشیفتهوار و یکسویهی مراجع به اعلام حضور خویش در کنار و سپس روبروی مراجع عزیمت نماید و لاجرم جنگی را بپا میسازد که در آن مراجع در کشاکش میان دو نوع از بودن گرفتار خواهد شد: عاشقپیشه اما پرتوقع یا متنفر اما فهمنده!
اگر در نهایت مراجع در این جنگ به نفع پارت خودخواه خویش پیروز شود روانکاوی قطعا شکست خواهد خورد؛ حتی اگر در ظاهر مراجع از ما راضی و خشنود باشد. تنها در یک صورت میتوان روانکاوی را به مقصود رسیده تصور نمود: آنگاه که آنچنان تنفر مراجع به سرحدات خود میرسد که ناگهان “فریادِ نمیخواهمت” را سر میدهد؛ نمیخواهمی که به بازشناسی خود و در ادامه استفاده از ابژه (روانکاو) ختم میگردد. استفادهای بسیار غنیتر، عمیقتر، متصلتر، خودانگیختهتر، خلاقانهتر و با رنگ و امضای شخصیتر و در عین حال تعاملیتر.






