رویکردهای درمانیِ TFP و ISTDP، ظرفیت تجربه‌ی آزادی‌ و بازگردندان زنانگی را به زنان ایرانی ندارد. درمانگر در این رویکردها اصولا اخته‌گر و تهدیدآمیز تجربه می‌شود و خودانگیختگیِ مراجع را به رسمیت نمی‌شناسد.

گویا بعد از دوران پر تب و تاب گرایش اغلب درمانگران به ISTDP، حال این رویکرد در ایران در حال گسترش و تسلط است!

دلایل این مساله را از چند منظر می‌توان فهم کرد:

اولا ISTDP رویکرد بسیار هارش و سطحی‌ای است و طبعا بعد از مدتی استقبال، درمانگران متوجه نقایص و محدودیت‌های شدید این رویکرد در فهم‌ و درمان مراجع می‌شوند.

لذا سیل عظیمی از درمانگرهایی را در طی سالهای اخیر شاهد بودیم که ناامید و دل‌زده از این رویکردِ اغواگر و توخالی، حال به دنبال رویکردی بودند که عمیق‌تر بوده ولی در عین حال قابل یادگیری نیز باشد!

در این فضا درمانگران دو مسیر متفاوت را پیش گرفتند.

برخی جسارت کرده و با تمام سختی‌ آن،‌ به سمت رویکردهای تحلیلیِ کلاسیک‌تر قدم برداشتند (روانکاوی کلاسیک و روابط ابژه)

و برخی نیز راه مصالحه (compromise) را پیش گرفته و لذا TFP را برگزیدند!

رویکردی که هم تحلیلی است و هم در عین حال کاملا ساختارمند است و لذا ابهام و شناور بودن در آن معنایی ندارد.

اما مشکل این رویکرد دقیقا در همین ساختارمند بودن بیش از حد آن است!

روح روانکاوی با استراکچر در تعارض است.

نمی‌توان هم روانکاو بود و هم در جلسه دقیقا با یک الگوی مشخص پیش رفت!

و از آنجایی که انسانها اصولا از فضای بدون چهارچوب و دستورالعمل به وحشت می‌افتند لذا ترجیحشان اغلب اجتناب از چنین فضایی است!

همچنین یادمان نرود که یادگیری روانکاوی و در واقع روانکاوانه_تحلیلی نشستن بسیار دشوار است.

و طبعاً ego منفعت‌اندیش، به آن توصیه نمی‌کند و ما را سوق می‌دهد به انتخاب رویکردهایی که نیازی به سرمایه‌گذاری زیاد روانی و مادی برای آنها وجود ندارد.

اما مشکل اینجاست که این مصالحه لااقل در روانکاوی جواب نمی‌دهد!

نمی‌توان هم روانکاو بود هم ساختارمند جلو رفت.

و نتیجه تقریبا مشابه با همان چیزی خواهد شد که شما در ISTD تجربه نمودید.

درمانگران در جلسات سوپرویژن به وضوح بیان می‌‌کنند که حس آنها این است که بسیاری از مسائل مراجع داخل این چهارچوبهای خشک و سخت‌گیرانه‌ی TFP نمی‌گنجد؛

و یا با مدل تقلیل‌گرایانه‌ی “سلف_ابژه_افکت” نمی‌توان مراجع را فهمید و به او، درونش را فهماند!

مساله باز این است که مراجع در این رویکرد “راحت” نیست. نمی‌تواند به یک معنا لم داده و خیال‌ورزانه در جلسات بدون دائما فرموله شدن حرفهایش در قالب‌های تقلیل‌گرایانه‌ای همچون “الان تو شدی یه بچه‌ی ترسیده، من شدم یه مادر طردکننده” تداعی کند.

چهارچوب‌های سخت‌گیرانه‌ی دیگری هم همچون حضور به موقع در جلسات، نخوردن چیزی در جلسات، سیگار نکشیدن به هنگام‌ حتی جلسات آنلاین و … هم گاهی سبب تقویت پروجکشن‌های مراجع می‌شود.

یا دراز کشیدن روی کوچ و خوابیدن در جلسات هم در رویکرد TFP ممنوع است از آن‌ جهت که اولا بر انتقال در اینجا و اکنون تاکید می‌ورزند و لذا دراز کشیدن یا به خواب رفتن را مانعی در برابر فعال شدن انتقال می‌بینند.

و ثانیا “رگرشن” در این رویکرد توصیه نمی‌شود بالاخص برای مراجعین‌ مرزی و پریمیتیو؛

و دراز کشیدن مراجع روی کوچ را عاملی می‌بینند که سبب تقویت رگرشن در مراجع می‌گردد.

از نگاه من برای جامعه‌ی ایران این رویکرد نمی‌تواند چندان رشددهنده واقع شود.

جامعه‌ای که در بسیاری از سطوح آن ابژه اجازه‌ی هر دخولی را به خودش می‌دهد.

بالاخص در مقابل زنان!

مثال بارزش ماجرای تکراری همه‌ی ما درمانگرها که بعد از مدتی از شروع درمان مراجعین زن، شوهران آنها شروع به سنگ‌اندازی‌ و منیپولیشن‌های بسیار شدیدی می‌کنند تا جلسات مراجع با ما را قطع نمایند.

ماجرایی که حاکی از نارسیسیزم مردسالارانه در جامعه‌ی ایرانی دارد و لذا زنان در جلسات همچون بسیاری از حوزه‌های دیگر محکوم به اخته شدن، ناامید شدن و دست کشیدن‌اند.

در چنین فضایی رویکردهایی همچون ISTDP که از اساس یک رویکرد بیمارگون و سادیستیک است و TFP که چهارچوب‌های بسیاری دارد، خودش بازتکرار تجربه‌ای است که مراجع سالها با آن زیست کرده و لذا مانع از تحقق real self در او خواهد شد.

چه بسیار زنهایی که حسشان در شروع جلسات این بوده که ما حس‌ می‌کنیم بعد از ازدواج “تباه” شدیم، خودمان نیستیم و خودمان را کامل گم کرده‌ایم.

و قطعا یکی از دلایل اصلی این احساس، مردهایی هستند که مساله‌ی اصلی برایشان تقویت و نگاه داشتِ حس فالیک بودن است و نه دادن فالوس به زن و لذا او را فالیک نمودن!

بازی‌ای که زنها ممکن است اینجا به آن دچار شوند تلاش برای اعتبار بخشیدن به فالوس است حتی با بی‌ارزش کردنش (برای مثال سکس نکردن با مرد یا اغوای آنها و بعد اخته کردنشان یا حتی تهدید مرد به خودکشی).

اما آنچه می‌تواند راه نجات زنان باشد خارج شدن از کل این بازی است.

و این صرفا یک راه دارد: آنها لازم است بخش سایکاتیک خودشان را در برابر این‌ گفتمان مردانه فعال نمایند و نه هیستریک!

اگر چنین باشد (تمرکز مردان خودشیفته بر حفظ قدرت فالیک خود) ازدواج راهی است برای تحقق بیشتر این هدف شوم!

ازدواج آنها را از این طریق “کامل” می‌کند. زنی که فالوس آنها را می‌پرستد!

فالوس پرستی در قالب ازدواج!

زنی که نماینده‌ی مادر است؛ مادری که او نیز همسرش را کامل نکرده، حال از طریق ازدواج پسر قرار است جبران شود!

اگر زن فالوس مرد را بپرستد آنگاه مرد می‌تواند احساس‌ کند هویت مردانه‌اش به رسمیت شناخته شده است.

اما مساله اینجاست که اینجا این به رسمیت شناخته شدن فالوس، کیفیتی پاره‌ابژه‌وار دارد!

اینجا فالوس مرد به رسمیت شناخته می‌شود و نه وجود یک مرد!

لذا هر قدر هم این ستایش پررنگ رخ دهد، رابطه از اساس یک رابطه‌ی مسخ شده است و پوچ!

مسخ شده توسط دال ارزشمندی فالوس.

بازی‌ای که زنها ممکن است اینجا به آن دچار شوند تلاش برای اعتبار بخشیدن به فالوس است حتی با بی‌ارزش کردنش (برای مثال سکس نکردن با مرد یا اغوای آنها و بعد اخته کردنشان)

اما آنچه می‌تواند راه نجات زنان باشد خارج شدن از کل این بازی است.

و این صرفا یک راه دارد: آنها لازم است بخش سایکاتیک خودشان را در برابر این‌ گفتمان مردانه فعال نمایند و نه هیستریک!

قطعا معنای دیوانگی، پریشان کردن ظاهری خود یا رفتارهای مانیک نیست.

بلکه یک کیفیت درونی است که در آن دال‌های مردانه‌‌ای که بوی مرگ‌ می‌دهند در ناخوداگاه زن از جایگاهشان یکی یکی سقوط می‌کنند و می‌شکنند.

صرفا در فضای سایکاتیک می‌توان فالوس را که اساس اعتبارش بر نام‌ پدر بنا شده، از جایگاهش ساقط نمود؛ جایی که پدر از معنا تهی می‌شود.

فالوس و اعتبار آن بخش‌ مهمی از ماجرای تسلط مردانه را توجیه می‌کند. قوانین نیز در بسیاری از موارد بر پایه‌ی اعتباربخشی به همین فالوس بنا شده‌اند.

روانکاوی اگر برای زنان موثر است اصولا به همین دلیل است که سعی در ایجاد فضایی دارد برای رسیدن به اختگی و بی‌اعتبار نمودن فالوس و تجربه‌ی یک ملانکولیای خودساخته.

سوگواری (ملانکولیا) برای فالوس خیالی، برای تصویر ایده‌آلِ مبتنی بر این فالوس و رد شدن از آن!

خودِ دراز کشیدن روی کوچ یک دلالت مهم را برای مراجع به همراه می‌آورد: (اگر می‌خواهی) در جلسات بخواب و حرف بزن!

خوابیدن و حرف زدن یعنی دلیلی برای تلاش کردن، ثابت کردن، تفهیم کردن، رسیدن، اثبات کردن، زور زدن وجود ندارد.

حتی دلیلی ندارد به درمانگرت آنگونه که عرف احترام را تعریف می‌کند احترام بگذاری.

پایت را در مقابل بزرگترت دراز نکن!

اینجا بزرگ_تری وجود ندارد.

حتی نیاز نیست نگاهش کنی و حرف بزنی: رویت را از من می توانی برگردانی و به درون دنیای خودت وارد شوی!

هارولد سرلز می‌گوید گاهی درمانگر لازم است مراجع را از فاز انتقالی خارج ساخته و او را سوق دهد به فاز اتیستیک!

جایی که “دیگری” از اهمیت ساقط می‌شود و تو می‌توانی در آن فضا خودت را واکاوی کنی.

یکی از مهمترین نقدهای من بر درمان مبتنی بر انتقال (TFP) همین است: اصرار بر اهمیت انتقال و بنا ساختن کل درمان بر آن!

همان پدیده‌ای که در رویکرد ISTDP نیز بر آن استوار است.

اینکه من‌ مهم هستم و تو لازم است ببینی با من کجا نشستی؛ و خودت را با من (ابژه) تعریف کنی و بازشناسایی کنی!

من اگر نخواهم در جلسات تو را به رسمیت بشناسم آیا می‌توانی این میلم را به رسمیت بشناسی؟!

اگر بخواهم در جلسه بخوابم، ۱۰ دقیقه‌ی آخر جلسه در جلسه حاضر شوم، چیزی در جلسه تناول کنم، آنوقت جلسه را چه می‌شود؟!

آیا تو‌ میتوانی تاب بیاوری؟

این فضا در TFP جایی ندارد. لذا اگر مراجع تاخیر زیادی داشته باشد برای او چهارچوب وضع می‌کنند یا اگر آدامس می‌جود بایستی از دهانش خارج سازد تا درمانگر او را به رسمیت بشناسد.

آیا با چنین چهارپوب‌هایی، زنانگی در TFP فرصت ابراز را خواهد داشت؟

یا در نهایت صرفا “دال پدر” را برای او هر چه بیشتر پررنگ‌تر می‌نماییم؟!

زنی از وینی‌کات خواسته بود جلسه‌‌های طولانی به لحاظ زمانی با او داشته باشد.

وینی‌کات می‌گوید روزهای هفته‌ام‌ را بررسی کردم و یک روز در هفته یک تایم سه ساعته را داشتم که می‌توانستم هر هفته به او اختثاص دهم.

لذا وینی‌کات درخواست او را پذیرفت و زن هر هفته یک جلسه‌ی سه ساعته با وینی‌کات داشت!

در جلسات، مراجع گاهی روی زمین دراز می‌کشید، لب پنجره می‌رفت، شیر در لیوان‌ می‌ریخت و می‌نوشید و …

وینی‌کات نشان می‌دهد چطور با دادن این فضای آزادانه و طولانی مدت، توانست برای اولین بار به مراجع حس “بودن” را ببخشد!

بدون کار کردن روی انتقال!

آیا چنین فضای آزاد و زندگی‌بخشی در TFP و ISTDP جایی دارد؟!

یا خود این درخواست یک دفاع دیده می‌شود؟!

روانکاوی می‌تواند به‌ زنان فضایی ببخشد برای اکتشاف نمودن در درون خود و دیگری بدون اجبار، محدودیت و دیکته شده از سوی درمانگر!

می‌دانیم که ناامیدی و وحشت زنان ایرانی از ایستادن و به رسمیت شناختن بودگی و هویت زنانه‌ی خود، تا حد زیادی محصول فضای مردسالاری است که آنها را “اخته” خطاب کرده است.

لاجرم از همان کودکی نوعی از احساس ناامیدی و انفعال در آنها هویدا می‌شود که در پسران لزوما دیده نمی‌شود (نگاه کنید به تفاوت دو کیس کودک کلاین به نامهای ریتا و ریچارد).

اما روح روانکاوی بر بازیافتن و بازتعریف هویت مراجع به دستان خود اوست بدون هر گونه تحمیلی از بیرون.

این نکته در تمامی تکنیک‌های روانکاوی از تداعی آزاد و دراز کشیدن بر کوچ گرفته تا شروط تفسیر دادن و کانتین و reverie قابل مشاهده است.

برای مثال وینی‌کات صراحتا حایی می‌گوید روانکاو نباید تفسیر را از مراجع بدزدد!

این جمله به این معناست که صرفا این مراجع است که لازم است خودش را تفسیر و تعبیر کند و نه‌ ما!

ما صرفا فضا را برای این درون‌نگری باز و بازتر می‌کنیم!

تکنیک اصلی TFP که دائما مراجع را وارد یک ساختار سه تایی سوژه_ابژه_افکت می‌کند دقیقا خلاف این نگاه روانکاوانه به مراجع است.

تحمیل دائمی یک قالب بیرونی بر تجربیات درونی او!

روانکاوی می‌تواند اگر بر محور قدرت و ارضای نارسیسیزمِ درمانگر نچرخد به مراجع در درجه‌ی اول حس بودن و پس از آن تمایز و خلاقیت ببخشاید.

لذا آنچه در میان رویکردهای درمانی بیش از هر رویکردی می‌تواند فضایی برای یافتن هویت زنانه به زنان ایرانی ببخشاید از نگاه من رویکرد روانکاوی (کلاسیک و روابط ابژه) است از آن‌ حیث که اصولا ساختار شکن و رهایی بخش است و خودانگیختگی را در اولویت قرار می‌دهد و نه تحمیل قالب‌ها و تعاریف بیرونی را بر مراجع!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا