چگونه از مهدی احمدی یاد بگیریم آنچه را که ویلفرد بیون در مورد آلفا فانکشن، به‌ ما یاد داده بود؟

در گفتگو اخیر برنامه‌ی آزاد “دی ماه خونین” (حسام سلامت، سجاد فتاحی، میلاد دخانچی با حضور مهدی احمدی) آنچه فارغ از محتوا و جهت‌گیری سیاسی مهمانان می‌توانست قابل توجه باشد موضع دو گانه‌ای بود که مهمانان تلاش‌ می‌کردند (خوداگاه یا ناخوداگاه) در آن قرار گیرند.

موضعی که گاه در مقام سوژه‌ای است که گمان‌ می‌کند “می‌داند” و در مقابل، سوژه‌ای که صرفا “حدس می‌زند” و نه بیش‌تر.

و بسته به اینکه در کدام موضع می‌نشستند شیوه‌ی تعامل آنها با یکدیگر کاملا تغییر می‌نمود.

لذا در برخی لحظات آنچه از گفتگویشان برداشت می‌شد چیزی شبیه به این بود که گویی به یکدیگر غیرمستقیم می‌گفتند “من‌ می‌فهمم تو چه می‌گویی”؛

و در لحظاتی دیگر ناگهان این نگاهِ “فهمنده” تبدیل به نگاه “تو جای اشتباهی ایستادی” تبدیل می‌شد.

هر قدر موضع هر سه فرد به “سوژه‌ی دانا” و “دیگریِ ساده اندیش” تقلیل می‌یافت تنش و درگیری بالا می‌گرفت و اصطلاحاً گفتگو می‌رفت به سویی که از خشونت “اشباع” می‌شد؛

و در مقابل هر جا هر سه تلاش می‌کردند وجه مشترکی میان خود بیابند، فضا امیدوارکننده‌تر، ترمیم‌کننده‌تر و سازننده‌تر پیش می‌رفت.

با تمام‌ تنشی که در گفتگوی ۵ ساعته‌ی آنها حضور داشت، به یک دلیل بسیار مهم که موضوع صحبت من است هر سه فرد توانستند جان کلام خودشان را به یکدیگر منتقل کنند و به نقدهایی که به یکدیگر وارد ساختند تقریبا پاسخ دهند.

توجه به محتوای نظری سخنان آقای دخانچی و آقای سلامت می‌تواند مساله را بازتر کند.

در بخش‌های آخر گفتگو تا حد زیادی مشخص شد که نظرات آنها وجوه مشترک زیادی دارد و هر دو بر اهمیت “عاملیت مردم” برای نجات ایران دست می‌گذارند؛

آقای دخانچی با تاکید بر قوی ساختن جامعه و آقای سلامت با تاکید بر لزوم تلاش دائمی مردم برای رفراندوم و شکل‌دهی قانون اساسی دموکراتیک.

اما عجیب آن بود که به شکل متناقضی علارغم وجوه مشترک سخنان‌شان، تنش زیادی میان‌ این دو فرد در جریان بود.

حتی جایی آقای دخانچی گفت: “حسام تو با‌ من‌ انگار کاملا هم نظری؛ من نمی‌فهمم کجا با من‌ اختلاف نظر داری؟!”

شاید آنچه بین آنها اجازه‌ نمی‌داد این وجوه مشترک‌ تصدیق شود، قرار نگرفتن هر دو (هر یک به یک‌ میزان) در موضعی بود که آقای دخانچی از قضا کل “محتوای” سخنش (و نه شیوه‌ی بیانش) بر آن استوار شده بود: یعنی شرح موضع E (همدل‌ساز) در تقابل با S (سیستم‌ساز)!

اما در این‌ میان موضع مجری برنامه (آقای مهدی احمدی)، آن چیزی است که این گفتگو را تبدیل به‌پدیده‌ای قابل تامل از منظر تحلیلی می‌کند.

حضور مهدی احمدی ابدا در نقش یک مجری یا پرسشگر در این برنامه نیست؛

او در گفتگوها نقشی شبیه به یک تسهیلگر (و با اغماض یک گروه‌درمانگر) را به عهده می‌گیرد.

حضورش به ظاهر پررنگ نیست اما دقیقا آنجا که لازم است باشد، ناگهان مداخله‌ می‌کند.

آنچه او انجام‌ می‌دهد مصداقی از کارکردهایی است که بیون از آن‌ تحت عنوان “آلفا فانکشن” سخن‌ می‌گوید:

او سخنان هر فرد را می‌گیرد، زهرشان را می‌کِشد، و با زبانی بدون خشونت به طرف دیگرِ گفتگو منتقل می‌نماید.

و سپس از دیگری‌ می‌خواهد حال به این سخنِ خنثی و بدون زهر پاسخ دهد.

کاری به غایت دشوار و خسته‌کننده اما در عین‌حال بسیار سازنده (کانستراکتیو) و پیوندساز

کنشی که در اتاق تحلیل جزو ضروریاتی است‌ که درمانگر بایستی به آن در عمل پایبند باشد.

اینکه تلاش نماید تا آنچه‌ مراجع به او تحویل می‌دهد (در قالب گفتار، لحن، ژست و …) را به درون ببرد، با آن آمیخته شود و از دل آن به درک بخشی از وجود مراجع نزدیک شود.

و بخش سخت‌ ماجرا هم هضم خشونتِ همراه با کلام‌ مراجع است.

خشونتی که گاهی خودِ درمانگر را هدف می‌گیرد؛ در قالب بی‌ارزش‌سازی، تخریب و البته‌ گاهی نیز بالعکس با هدف اتصال بیشتر به او!

مهدی احمدی در گفتگوی آزاد دقیقا‌ مشابه با یک درمانگر گروهی یا حتی زوج‌درمانگر، با افرادی در اتاق گفتگو قرار می‌گیرد که کلامشان در بسیاری از موارد از خشونت به یکدیگر اشباع شده است.

او با دقت بسیار بالا دائماً سخنان طرفین را سم‌زدایی (DETOXIFY) کرده و به دیگری تحویل می‌دهد.

و با این عمل (هضم، سم زدایی و ترجمه) از گسستن پیوندهای اعضای گروه جلوگیری می‌کند و دائما پیوندهای پاره شده را گره می‌زند.

و مهدی احمدی حقیقتا در این کار تحسین‌برانگیز و فراتر از حد انتظار عمل می‌کند.

سخن من این است: ما به مهدی احمدی‌های بسیاری (از منظر عملکرد) برای شکل‌دهی پیوند در جامعه‌ی ایرانی نیازمندیم.

چنین عملکردی، فقط مختص جلسات درمان نیست،‌ بلکه در هر نهادی و در هر گروهی لازم است ما خود را به الگویی که در مهدی احمدی می‌بینیم نزدیک کنیم.

لازم است بجای انفعال یا بالعکس اکتیویتی بسیار شدید که به خشونت منتهی می‌شود، یکایک ما هر اندازه که در وسعمان است شروع کنیم به شنیدن؛

ابتدا شنیدن خودمان، چرا که بسیاری از ما حتی خودمان را هم درست نشنیده‌ایم.

و این عملکردی مادرانه‌ یا زنانه (پسیویتی) است؛ عملکردی متفاوت با بعد مردانه که در آن دغدغه‌ی اکتیو بودن چنان پیشی می‌گیرد که دیگر جایی برای نشستن، حس کردن و فهمیدن باقی نمی‌ماند!

جامعه‌ی ایران بسیار ضعیف شده است. نقش state در این ضعف بر همگان مشهود است و قابل بیشترین سرزنش‌ها؛ اما به جای رفتن در موضع قربانی ما نیازمند آن هستیم که از جای برخیزیم و در کنار غر زدن‌هایمان، نقشی در ایجاد پیوند نیز برقرار کنیم.

درون جامعه‌ی ایرانی آنچه بیشتر شنیده می‌شود همدلی نیست، بلکه پرخاش است، تهدید است، نگاه شیءوار به دیگری است، تخریب شخصیت است، فحاشی‌های فاشیستی است، رگرشن به فاز مقعدی و دائما مدفوع خطاب کردن “دیگریِ تهدیدگر” است.

گنج گم‌شده‌ی ما “هم‌دردی” است و آغوش؛ همان پندی که سعدی به بهترین شکل به ما گوشزد کرده بود:

با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا!

ما این روزها به جن زدگانی شبیه شده‌ایم که دیگر self‌ای در او نیست و افسار خویش را به id یا سوپرایگو سپرده است. برای نجات خویش زمانش رسیده که خود و دیگری را دوباره بازیابیم و بجای مدفوع خطاب کردن یکدیگر که هدفش چیرگی است، هم را به رسمیت بشناسیم.

خودشیفتگی بیماری غالب ماست و اگر برای علاجش کاری نکنیم ایران به معنای حقیقی‌ “تجزیه” و “تخریب” خواهد شد؛ جنگ بیش از آنکه میان ایران و غرب باشد، میان ماست؛ میان‌ مایی که نمی‌‌خواهد ما شود و با تمام قوا در برابرش مقاومت می‌ورزد.

درگیری ما مربوط به تثبیت شدن در تصاویر است؛ تصاویری که خیال می‌کنیم حقیقتند اما خود دالی هستند از یک مدلول دیگر؛ خود حجابی هستند برای ندیدن پشت تصویر.

همان چیزی که فروید از آن تحت عنوان حافظه‌ی پوشان (screen memory) یاد می‌کرد؛

خاطراتی که ذهن آنها را زنده‌ترین و حقیقی‌ترین تاریخ زندگی ما تصور می‌کند اما در واقع آنها می‌آیند تا دردهای اصلی و خاطرات واقعی بر ما هجوم نیاورند.

پی‌نوشت: مخاطب من جامعه‌ی ایران است و نه آزمندانی که چشم طمع به سرزمین ایران دوخته‌اند؛ چه در داخل و چه در خارج از مرزهای ایران.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا