ناتوانی در بودن در جایگاه “درمانگر”
مهمترین اصلی که لازم است در کار تحلیلی به آن پایبند باشیم این است که همیشه در جایگاه “روانکاو” برای مراجعینمان باقی بمانیم و خود را به عنوان روانکاو و نه هیچ کاراکتر یا عنوان دیگری ادراک و تجربه نماییم. همانگونه که تحقیقات نشان داده است (برای نمونه نگاه کنید به فرانک سامرز، ۱۹۹۹) مهمترین خصلت و پاتولوژی مشهودی که در خانوادههای رواندرمانگران حضوری جدی دارد، نارسیسیزم است! ابژههایی که صرفا هنگامی ما را به رسمیت میشناختند که ما نیازهایمان را به رسمیت نمیشناختم! هویت بسیاری از ما در چنین فضایی از “نبودمان” شکل میگرفت، از عدم حضور و در واقع نامرئی بودنمان! هر گونه ابراز یا تلاشی برای اثبات خودمان، منجر به انکار بیشترمان میشد. در واقع بسیاری از ما درمانگران از کودکی عمیقا خود را در “نیاز دیگری” و ارضای آنها معنا کرده بودیم و ساختیم؛ آنجا که نیاز ابژهها محقق میشد، در همان نقطه ما احساس بودن میکردیم و این تناقض عجیب که به “بودن در نبود” منجر میگردید ما را پس از فراز و فرود بسیار در نهایت به سمت رواندرمانگری سوق داد؛ یعنی تکراری اجباری برای بودنی آشنا! بودنی که با آن خو گرفتهایم و لذا گویی برایمان کاملا امن است و بیخطر.
اتاق درمان برای چنین درمانگرانی جایی میشود برای غرق شدن در دیگری و او را زیستن؛ جایی که مرز me و not me کنار میرود و تو دوباره برای تداوم بخشیدن به بودنت به نجات دیگری و رضایتمندیِ حاصل از آن چنگ میزنی.
این مساله در فرهنگ ایرانی قطعا ابعاد گسترده و عمیقتری نیز میتواند پیدا کند، آنگاه که از روح جمعی، از تجربهی عمیق اتحاد و برادری، از ایثار، از فنا شدن در وجود معشوق یا خدا و از “نیستی” در ارزشها، فرهنگ و عرفان ما به کرات سخن گفته میشود. “فدا شدن” و “بی-خودی” یا “selflessness” در فرهنگ ایرانی یک کهن الگوی نهادینهشدهی بسیار قدیمی است. با ورود به مدرنیته این کهن الگو در تعارض با مفهوم “فردیت” قرار گرفت؛ برای بسیاری از ما درمانگران، مصالحهی برقرار شده برای حل و فصل این تعارض، خودِ “بودن درجایگاه درمانگر” است! تو گویی “فدا شدن” وقتی در قالب یک نقش حرفهای ریخته میشود، دیگر یک “نیستی” و خود را فدا کردن همچون گذشته تلقی نمیشود. اینگونه این جایگاه، این لقب و عنوانِ “رواندرمانگر” برای ایگو یا شاید سوپرایگوی ما دلیلی قانع کننده میشود تا احساس کنیم که فردیتمان را به دست آوردهایم و دیگر همچون گذشتهی تاریک خود، به دنبال محو نمودن خویش نیستیم.
اما این مصالحه میتواند بیوفاتر از آن باشد که تصور کنیم برای فردیتمان چیزی به همراه آورده است! در واقع چنین مصالحهای میتواند بیشتر به توجیه یا ابزاری بدل شود تا با خیالی راحت بتوانیم تا جای ممکن نقش گذشتهی خویش را یعنی “مضمحل شدن در دیگری” تکرار نماییم و حتی متوجه نشویم که در حال غرق نمودن و انکار self خویش هستیم.
کلاین در یکی از سخنرانیهایش در مورد انتقال متقابل سخنی دارد که بسیار عمیق و دقیق است؛ او میگوید: “بیماران نباید بیش از حد برای روانکاو، مهم باشند؛ روانکاو نباید بر بیمار یا موفقیتِ رویکرد روانتحلیلیِ خویش متکی باشد؛ تصورات او (در مورد بیمار) نباید در ذهنش اهمیتی بیش از حد داشته باشد و او نباید تحت سلطهی احساسات خود (نسبت به بیمار) قرار گیرد. در این حالت است که روانکاو قادر خواهد بود بهترین بهره از احساسات و تصوراتش در مورد بیمارانش را به نفع آنها ببرد”.
هر چند برای مراجعینمان گاهی ممکن است این “بیش از حد مهم شدنشان” بسیار ارضا کننده بنماید اما در واقع بخشی از آنها از این همه نزدیکی و فداکاریِ احساسی، وحشت خواهند کرد. ابژهای که بدون هیچ دلیلی بیش از حد خوب و مهربان باشد برای روان ما گاهی بیش از ابژهی پرخاشگر وحشتزا خواهد بود. ایضاً روان درمانگری که بیش از حد مهربان است، بیش از آنکه احساس امنیت را به مراجعینش منتقل نماید، آنها را به وحشتی فراگیر مبتلا میسازد که “چرا او (روانکاو) اینگونه است و برای چه؟!” روان مراجع هیچ دلیلی برای چنین محبتی نخواهد یافت جز یک دلیل: نیاز روانکاو به من! او محبت میکند چون درگیر من شده و در واقع به من نیاز دارد. نهایت چنین ادراکی میتواند آنچنان پارانوئیدگونه گردد که مراجع اینگونه احساس کند که روانکاو قصد سوءاستفاده از او را دارد.
مراجعین به محض مشاهدهی چنین درگیریِ احساسی شدیدی از سوی درمانگر (در قالب مهربانی نامتعارف، پول اندک بی دلیل دریافت نمودن، حضور در فواصل بین جلسات برای مراجع، همدردی و …) احساس خواهد کرد که روانکاو دیگر در جایگاه “حرفهای” خودش قرار ندارد. به محض چنین ادراکی، مراجع دیگر خودانگیختگیِ لازم در جلسات را از دست خواهد داد و اصطلاحا “هشیار” خواهد شد.
او ناگهان خطری را احساس میکند که نتیجهی فقدانچهارچوبها و نبود لباس درمانگری به تن روانکاو است! تو گویی ناگهان در ذهن مراجع و البته در واقعیت، روانکاو دیگر قدرتمند، مسلط، خردمند و در جایگاه برتر یا حتی برابر انگاشته نمیشود؛ چیزی بزرگ در این میان شکسته میشود و آن چیز همان “جایگاه نابرابر” است؛ همان چیزی که قاعدهی اصلی ما برای کمک به مراجعینمان است. در واقع ما دیگر روانکاو نیستیم و مراجع نیز دیگر مراجع ما نخواهد بود. هر قدر توانمند، هر قدر تیزهوش و هر قدر خلاق هم که باشیم دیگر ذهن ما در چنین وضعیتی، از حالت تحلیلی خارج شده و تبدیل به کودکی میشود که میخواهد مادر یا پدرش را آرام نماید. از اینرو در چنین وضعیتی ما دیگر برای مراجع ایدهآل ادراک نمیشویم؛ هر قدر هم که حقیقتاً در دانش و توانمندی بسیار کمنظیر باشیم. مراجع حالا کودک دردمند ما را لمس خواهد کرد؛ کودکی که به دنبال تایید است، حتی اگر در ظاهر متفاوت و از موضعی قدرتمآبانه عمل نماییم و به او دستور دهیم و …
این لمس نابجای کودکِ دردمندِ ما توسط مراجع، ناگهان نقشها را تغییر میدهد: مراجع احساس بزرگی، والد یا درمانگر بودن مینماید و روانکاو را بیمار خویش میبیند. اینگونه مهربانیِ روانکاو نه یک سخاوتمندی، بلکه یک خلا و کمبود، یک عقده، یک ناتوانی و تسلیم، یک خواهش و تمنا برای دریافت توجه و حتی یک خشم فرو خورده ادراک میگردد. مشابه کودکی که با شنیدن درد و دلهای ابژهها و تیمارشان، ظاهراً به آنها عشق میورزد اما در باطن آنچه حضوری انکارناپذیر دارد خشمی بسیار شدید نسبت به آنهاست.
به ابتدای نوشتار باز میگردم: مهمترین امری که لازم است لحظه به لحظه به آن واقف بوده و در خویش درونی سازیم، جایگاه جدید ماست! جایگاه پر رمز و راز، جدی، نه چنان نزدیک و نه چنان دورِ یک روانکاو است و نه هیچ چیز دیگری! کسی که با فاصله از مراجعینش نشسته است، در عین پذیرندگیِ بالا اما بازدارندگیهای بیشماری دارد که خشم مراجعینش را لاجرم به همراه خواهد داشت؛ در عینحال که بیشترین امنیتها را نیز برای مراجعینش به همراه میآورد. هیچگاه فردیتش را محو نمینماید و عمیقا باور دارد به اینکه هیچ امری به اندازهی رعایت دقیق چهارچوبهای درمانی برای مراجع منفعت به همراه نخواهد آورد.






