تخطی از مرز و “واقعی شدنِ” ارتباط
گابارد میگوید تخطی از مرز از جایی آغاز نمیشود که درمانگر میل جنسی را به وضوح به مراجع تجربه مینماید؛ بلکه تجربهی جنسی اغلب در پایان مسیرِ تخطی از مرز رخ خواهد داد و در واقع محصولِ نهاییِ تخطی درمانگر از مرزها است.
اصولا شروع این راه (تخطی از مرزها) زمانی رخ میدهد که درمانگر، نقش والد بودن را با مراجع تجربه مینماید؛ آنجایی که درمانگر قدرت تمایز میان درمانگر بودن و والد بودن را در خویش از دست میدهد.
در چنین کیفیتی از بودن، روانکاو ارضای عینی را بر “بینش” مقدم میدارد و لذا “فضای تحلیلی” تبدیل به “فضای واقعی” میشود: او (مراجع) کودکی درمانده و خالی است و من (درمانگر) دقیقا و عینا همان کسی هستم که قرار است خالیِ درون او را به جای والدینش پر نمایم. لاجرم فضای as if که شرط اصلی تحلیل است ناپدید میشود و طی یک تبانی ناهشیار جایش را “این همانی” میگیرد.
نکتهی طریفی در این میان مغفول مانده است؛ نکتهای که نقش مهمی را در تخطی از مرز توسط درمانگر ایفا مینماید: والد به حکم والد بودن حقی را نسبت به فرزندش در خویش احساس مینماید: حق والدگری! حقی که هر مادر و پدری فارغ از تمام باورها و تفکرات هشیارشان در مورد درست یا اشتباه بودن چنین حقی، به شکلی ناخوداگاه نسبت به فرزندانشان احساس مینمایند؛ من مادر یا پدر تو هستم و تو فرزندِ “من”! این ضمیر مالکیتِ “من” همان تکهی دردناکی میشود که فرزند را تا همیشه درگیر “میل” والدین میسازد، آن هم به قیمت ازخودبیگانگی و از یاد بردن میل انحصاریِ خویش!
رفتن در نقش والد از سوی درمانگر و به معنای دقیقتر همانندسازی با این نقش لاجرم احساس “استحقاق” را در او بیدار خواهد ساخت. احساسی که بلافاصله بدون هیچ تاملی از سوی درمانگر برای فهم آن، به مراجع متصل خواهد شد؛ لذا رابطه از شکل نمادین و as if خارج شده و روانکاو و مراجع هر دو به این باور قلبی میرسند که من نسبت به تو حقی دارم و تو نسبت به من دینی و بالعکس! چیزی که واقعی نیست واقعی میشود! شبیه به کارکرد فتیش، چیزی غیر واقعی، بیجان و خنثی ناگهان جان میگیرد و مملو از احساس میشود؛ اینجا هم روانکاوی اینگونه بجای فاش ساختن هویت دروغین فتیش، خود تبدیل به فتیشی جاندار و باورپذیر برای هم مراجع و هم درمانگر میگردد؛ روانکاو همچون مادر یا پدری دلسوز از کنترل خارج میشود و برای مراجع که دیگر “مراجع” تجربه و دیده نمیشود انتظاراتی را تعیین مینماید. این انتظارات البته در ظاهر چیزهای متفاوتی با اهداف رواندرمانی نیستند و در واقع در لباس اهداف درمانی خودنمایی میکنند؛ یعنی خوب شدن، آرام شدن، مستقل شدن، پیشرفت، خودشناسی و … اما چاشنیای به این اهداف اضافه میشود که آنها را مسموم مینماید و در نهایت رابطه را برای مراجع به یک اجبار خفهکننده تبدیل میسازد: انتظار و حق! از اینرو مراجع نه از طریق پیروی از میل خویش بلکه به دلیل بار سنگینی که در مقام یک فرزند روی دوش خود احساس مینماید سعی میکند تا به تمامی این اهداف چنگ زده تا رواندرمانگر را راضی کند؛ میل مراجع نهان میشود و به شکل غیرقابل باوری فرایند، معکوس میگردد: درمانگری که از کنترل خارج شده و مراجعی که باید نیازها و میل درمانگر را مدیریت و مراقبت نماید. ظاهراً مسئولیتپذیری صرفا بر دوش والد در قبال فرزندانش است اما مشاهدهی دقیقتر به ما نشان میدهد که این تعهد کاملا دوطرفه میشود؛ بالاخص آنجا که نه والد بلکه رواندرمانگر چنین نقشی را میپذیرد؛ آنگاه که وظیفه و تعهدی که از اساس با پتانسیل و جایگاه روانکاوی در تضاد یا مخالف آن است توسط درمانگر پذیرفته شود بیش از هر والدی در او توقع و انتظار ایجاد خواهد کرد. اینجا میل درمانگر است که حکم میراند و نه میل مراجع؛ حتی اگر ظاهر ماجرا چیز دیگری باشد؛ شبیه به همان اربابی که اگر دقیقتر بنگریم اوست که در بند بردهی خویش میشود یا فردی سادیستیک که در واقع اوست که اسیر شریک مازوخیستیکاش است.
کوتاه سخن آنکه مراجع میتواند ما را عینا والد خویش و خودش را عینا فرزند ما تصور و تجربه نماید و میدانیم که برخی از مراجعین همینگونه به ما مینگرند و در واقع با ما از فضای as if (انگار که) و سمبلیک کاملا خارج میگردند اما هر قدر هم که مراجع ما را به سمت چنین فضایی manipulate و تحریک نماید، یک راهنمای درونی یا حضور یک عنصری شهودی در وجود ما لازم است تا ما “ایماژِ والد بودن برای مراجع” را در درون خویش “نگاه” داریم و حفظ کنیم تا زمانی که او به چنین ایماژی احتیاج دارد اما هرگز به این ایماژ “تبدیل” نشویم. رابطهی جنسی برخلاف تصور، نتیجهی پایانیِ پذیرفتن این نقش از سوی ما خواهد بود؛ هر چند در ظاهر والد بودن با ارتباط جنسی در تعارض است اما در فضای تحلیلی به دلایل متعددی بودن در پوزیشن والد در بسیاری از موارد به چنین ارتباطی با مراجع ختم خواهد شد.
مهمترینِ این دلایل این است که درمانگر در نهایتِ این مسیر تصور میکند که صرفا با رابطهی جنسی (یعنی بیشینهترین نوع ارضا) است که میتواند فرزندش را از درد رهایی بخشد؛ گویی والدگری با امر جنسی درهم میآمیزد و این درهمآمیزیِ اشتباه به دلیل اشتباهی است که از ابتدا در طی مسیر درمان رخ داده است یعنی درهمآمیزیِ ناسازگارِ حرفهی درمانگری با نقش والدگری!






