
مرگ ابژه، ملانکولیا و فتیش
“تا زمانی که ابژه به عنوان یک “کُل”، دوست داشته نشود، فقدان او نیز به صورت یک کل احساس نمیشود!” در ملانکولیا فرد نمیفهمد دقیقا

“تا زمانی که ابژه به عنوان یک “کُل”، دوست داشته نشود، فقدان او نیز به صورت یک کل احساس نمیشود!” در ملانکولیا فرد نمیفهمد دقیقا

فکر نمیکنم هیچ امری بیشتر از گوش سپردن به فرامین سختگیرانه و ناکامکنندهی وجدان برای ما آدمها ارضاکننده و امنیتبخش باشد؛ فردی که تدریس زبان

در هیستری گاهی خساست شدیدی را در بذل زنانگی مشاهده میکنیم، چه آن دیگری فرزند دخترِ فرد هیستریک باشد و چه شریک عاطفیاش. از اینرو

دو ضربهی انحصاری در طی رشد دختر بچه رخ میدهد که از اینحیث مسیر هویتیابی او را در مقایسه با پسر متمایز میسازد؛ بار اول

شرح رویا:همسایه بغلیمون خونش رو زده بود انگار خراب کرده بود و کلی آجر و خاک ریخته بود توی کوچه. مامانم همش داشت غر میزد

هانا سگال جملهای دارد با این محتوا که “زمانی پذیرش واقعیت رخ میدهد که فرد دست به بازپسگیریِ همانندسازیهای فرافکنانهی خویش زده و در نتیجه

گابارد میگوید تخطی از مرز از جایی آغاز نمیشود که درمانگر میل جنسی را به وضوح به مراجع تجربه مینماید؛ بلکه تجربهی جنسی اغلب در

حسگناه در فضای تحلیلی برای ما یک نشانهی مهم است از سطحِ سازمانیافتگیِ شخصیت مراجع به این ترتیب که: اگر مراجع در قبال تمایلات جنسیِ

از زیباترین و کیفبرانگیزترین لحظات حیات هنگامی است که میتوانی احساس کنی خوبیهای دلدارت را به درونت آوردهای و با تک تکشان یکی شدهای. وقتی