چرا از تبعیت کورکورانه لذت میبریم؟
فکر نمیکنم هیچ امری بیشتر از گوش سپردن به فرامین سختگیرانه و ناکامکنندهی وجدان برای ما آدمها ارضاکننده و امنیتبخش باشد؛ فردی که تدریس زبان انگلیسی و مشاغل مرتبط با آن را ترک میگوید و به شغل دونتری -به لحاظ مالی و اجتماعی- تن میدهد صرفا به این دلیل که ترویج زبان انگلیسی حرام است، در باورهای بدبینانهی خویش شاید احساس ارضای عجیبی را در عین حال که ناکامی شدیدی برای او رخ خواهد داد، تجربه مینماید.
در چنین حالتی وجدان در نقش پدری شدیدا محرومکننده وارد عمل میشود تا به طرز متناقضی از طریق ایجادِ “محرومیت مضاعف” ارضا یا لذت را در ما ایجاد نماید. لزوماً در چنین فُرمی از سوپرایگو فرد این محرومیت را برای رسیدن به یک لذت یا کامرواییِ وعده داده شده بر خود اِعمال نمینماید، بلکه در بطنِ خودِ اِعمال سختگیری و محرومیت است که لذتی لیبیدینال-اگرسیو در درون سوژه ارضا خواهد شد!
اینگونه از ارضا را فروید از طریق ساز و کار همانندسازی با “سوپرایگو-پدر” تبیین میکند. نکتهی مهم اینجاست که سوپرایگو در ذهن ما نه لزوما فرامین پدر بلکه “خودِ پدر” است و لذا ما با گوشسپردن به فرامین او به طریقی منفعل-خودآزارانه رابطهای مستقیم را با پدرِ درونیشده برقرار میسازیم. فروید کیفیت اینگونه از رابطه با پدر را سکشوال دانسته و برای آن ماهیتی کاملا زنانه-پسیو قائل میشود.
تو گویی فرزند، از طریق ارزشها و فرامین سختگیرانهی پدر مورد نوازشِ پسیو-مفعولانهی پدر قرار میگیرد؛ اینجا ارزشهای پدر، فالوس او را تداعی مینماید. بودن در چنین جایگاه منفعلانهای لذت بسیاری را میتواند برای آدمی به همراه بیاورد؛ به همین دلیل است که بودن در پوزیشن مازوخیستیک این چنین برای انسان لذتبخش میگردد و حاضر به ترکش نمیشود! خود را به فالوسِ مقتدر و سادیستیکِ دیگری سپردن و از این رو رها نمودن هر گونه مسئولیتی در قبال خویشتن لذتی با خود به همراه دارد که قطعا جزو بالاترین لذتهای بدویِ انسانِ متمدنِ امروزی است!
در حالتهای بسیار rigid چنین کیفیتی از بودن، اندیشهی فرد، خصلت تکبعدیای را اتخاذ مینماید؛ بهاین معنا که فرد به تدریج، هر چه بیشتر به فرامین پدر ایمان میآورد و تفکر برای او صرفا وسیلهای میشود در جهت یقینِ فزونتر و دلسپردگیای بسیار شیفتهوارانه به پدر؛ تا آنجا که به گفتهی فروید او کاملا از ایگوی خود خالی شده و در پدر غرق میگردد. لذت حاصله آنچنان است که فرد تحت هیچ شرایطی از این الگوی ارتباطیِ سختگیرانه به خود دست نخواهد کشید هر چند بهایش از خودبیگانگی و از دست دادن تمام دارایی و هویت خود باشد!
ایمان به پدر و گوشسپردگی به او در نهایت بصورت نمادین، آرزوی دیرین ما برای همخوابگی با او را دلالت خواهد کرد؛ آرزویی در وجود آدمی تا فالوس پدر را از طریق همخوابگی با او به درون خود راه داده و برای خود کند. لذا بایستی در پس چنین شیفتگیِ عاشقانهای به پدر، رد پایی از خودشیفتگی و میل به تملک را در فرد بیابیم؛ شبیه به رابطهی عاشقانهی آن دخترِ کافهچی با دنیل لوییس در فیلم “phantom thread” که در آن دنیل لوئیس به عنوان معتبرترین خیاط شهر، عاشق آن دختر جوان شده بود؛ دختر پس از رسیدن به دنیل لوئیس و کسب عشق او گفت: با داشتن او حس میکنم کل قدرت و اعتبار او نیز حالا برای من شده است…






