آیا در سوگواری، ابژه می میرد؟
از زیباترین و کیفبرانگیزترین لحظات حیات هنگامی است که میتوانی احساس کنی خوبیهای دلدارت را به درونت آوردهای و با تک تکشان یکی شدهای. وقتی “او” در درونت یکی از خودش را به یادگار گذاشته است سوگواری برای از دست دادنش -مرگ یا دوری- امکانپذیر میشود؛ از او میتوانی عبور کنی و با نداشتنش کنار بیایی چون میدانی در درونت قدرتمدانه و مهربانانه تا ابد حضور دارد و از بین نمیرود.
اگر در سوگواری آنچه که رخ میدهد پاره شدن بندهایی است که با ابژه گره خورده و متصل شدهاند، این پاره شدن چگونه امکان تحقق مییابد اگر کسی “آنجا” نباشد که تو بخواهی یا مجبور شوی تا از او رها شوی؟! وینیکات گفته بود ابتدا بایستی در درون ما ابژه کشته شود تا بتوانیم در بیرون با نبود ابژه کنار آییم؛ اما میشود اینگونه اضافه نمود که ابتدا بایستی روح ابژه در درون تو زندگی کند تا بتوانی بندهای بودنت را با ابژه در بیرون بگسلانی و از این طریق از نبودش سوگواری کنی…
گویی تو میدانی که او جزئی از تو شده پس به هنگام یادآوریاش و خاطرهبازیهایت با او زجر نمیکشی، بلکه تنها عمیقاً دلتنگش میشوی که کاش بود؛ کاش آن همه زیبایی باز هم مقابل چشمانت قابل نگریستن بود؛ گویی دوباره بندهای پارهشدهات تمنا میکنند برای اتصال؛ اما چون او اینبار در درونت از پیش حضور یافته، بندها بجای بیرون، راه به درون میبرند و ابژه را دوباره “آنجا” مییابند. اگر پس از فقدانِ ابژهی محبوب گاهی تا پایان عمرمان در رویا دلدارمان را دوباره و دوباره میبینیم که زنده شده در حالی که به سمت او میدویم، صدایش میزنیم و سفت او را در آغوش میکشیم از همین کشیده شدن بندهاست به سوی ابژهی درونی…
شاید چنین تعریف و نگاهی از سوگواری با آنچه که شنیده یا خواندهایم (۶ ماه سوگواری و بعد بازگشت به زندگی) در تضاد به نظر آید اما من تصور میکنم حتی ۶ ماه اشک و اعتراض و ضجه نیز که نرمال میپندارندش بدون چنین فرایند درونیسازیای رخ نخواهد داد. در واقع فارغ از زمان سوگواری آنچه مهمتر به نظر میرسد درونیسازی و نمادین ساختن ابژهی از دسترفته در خویشتن است.
در ملانکولیا آنچه سبب میشود فرد در فقدان ابژه “گیر” کند و تا پایان عمر محزون و دلمرده شود چیست؟ ناتوانی در پذیرشِ فقدان ابژه و در نتیجه انکار فقدان؟ یا ناتوانی در فهم اینکه اصلا ابژه کجاست؟ من تصور میکنم در ملانکولیا ابژه با رفتنش فرد را درگیر این سوال ماتمانگیز مینماید که ابژه کجای زندگی من است و آیا آنچه که از دست دادهام حقیقتا در درون من وجود داشته؟! من برای چه کسی قرار است سوگواری کنم؟ آیا اصلا ابژهای برای من بوده؟! در نتیجه فرد سراسر گیج و مبهوت به دنبال “ابژهی مبهمِ ازابتدا ازدسترفته” میرود تا بلکه با چنین دنبالگشتنی آن جای خالی را پر کند. تو گویی او باید برای “فقدانِ تجربهی از دست دادن” بگرید و نه برای “از دست دادن”! فقدانِ تجربهی فقدان…
و آیا در تمام فرایند درمان چنین سوگواریِ رشددهندهای رخ نمیدهد؟ مراجع به توی بیرونی اعتماد میکند؛ دلبسته میشود؛ آنگاه وجودش با تو در هممیآمیزد و عجین میگردد؛ آنگاه ترس از دست دادن بالا میآید و آنقدر این ترس در کنار حضور ثابتت تکرار و تکرار میشود تا به تدریج ترس در کنار حضور، مایهی درونی شدنت برای او میشود؛ که میدانیم بدون ترس و حضورِ توامان، درونی نمودن ابژه رخ نخواهد داد…
و در پایان این راه، نوبت به سوگواری میرسد؛ او (مراجع) از تو به پشتوانهی داشتنت عبور مینماید؛ سوگواریِ نداشتنت در جلسات یا بیرون از خودش را میکند اما همیشه دلگرم است که اگر چه دیگر آنگونه که در ابتدا تمنای تو را در بیرون داشته به تو نخواهد رسید اما تو را چنان شعلهی گرمی گاه و بیگاه حس میکند؛ در تنهایی، در جمع، در میان غریبهها، به وقت دردهایش و در لحظاتی که نیاز به امید و ادامه دادن دارد..
خوبیها و حتی بدیهای تو با درونش عجین شدهاند و او در رویاها، در بیداری و به هنگام خوبی کردن به آدمها یا به وقت ایستادگی در مقابلشان، ناگهان به یاد تو میافتد و حس میکند او تویی! و تو تکهای از او شدهای…
جاودانگی ابژهها، جاودانگی آدمی اینگونه محقق میشود؛ روحی که در درونت همیشه میزییَد؛ که گفت: از این به دیر مغانم عزیز میدارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست…
۲۹ شهریور ۱۴۰۲






