خود شیفتگی، خشونت و بدن

شاید هیچ کجا به اندازه باشگاه‌های بدنسازی نتوان تعداد عظیمی از مردهایی را دید که به نارسیسیزم بدخیم دچارند. صحبت بسیاری از آنها حول دخترهایی می‌چرخد که با آنها سکس داشته‌اند با لحنی که از خشم، تمسخر و طمع لبریز است و نگاهی که کاملا از عشق تهی و سراسر شیءواره و پارت آبجکت است‌. طرز نگاه آنها به خودشان در آینه ترکیبی از نارضایتی و رضایت توهمی، خشم از تبدیل نشدن به بدن ایده‌آل و طمع برای یافتن راهی هر چه سریع‌تر برای حجیم‌تر شدن یا “تیکه شدن” است. نگاهی که‌ کاملا هویت و بودگی خود را در بدنِ درشت و لذت جنسی جستجو می‌نماید. از طرفی زنانی که به طریق مشابهی در مسیر یافتن زنانگی خویش و دست‌یافتن به این ادراک که وجود من عاری از نقص است و قابل ستایش، هر چه بیشتر بدن خود را مرکز توجه خویش قرار می‌دهند؛ بدنی که زوائدی باید به آن اضافه یا کم شود تا بشود آنچه که می‌توان “زنانه” نامیدش. در این‌ میان دیالکتیکِ تروماتیکی رخ‌ می‌نماید: زنی که بر بدن متمرکز شده و مردی که زن را صرفا پاره‌ابژه‌ای جنسی ادراک می‌نماید؛ یعنی صرفا بدن آن زن مطمح نظر اوست و نه بیشتر. رخداد جنسی میان این دو طبعاً تماس دو فرد نگران است که می‌خواهند چیزی را پر کنند یا ایده‌ای را به خود یا ابژه اثبات نمایند؛ اما پس از دخول، هیچ یک به احساس هویت نمی‌رسد و تایید را نمی‌گیرد. نه‌ مرد نارسیستیک پس از چنین تماسی حال خوبی را تجربه می‌نماید (حس پوچی حس گزارش‌شده‌ی غالب آنهاست) و نه زن احساس زنانگی‌اش را باز می‌یابد. اگر برای مردان چنین تجربه‌‌هایی پرکننده بود قطعا آن را در محافل عمومی جار نمی‌زدند؛ رفتاری که به شدت در میان مردان نارسیستیک شایع است؛ آنها مدام از دخترهایی که “ترتیبشان را داده‌اند” در باشگاهها و جمع‌های دوستانه و محل کار سخن می‌گویند؛ اغلب تجربه‌ای که غنا نمی‌بخشد فریاد زده می‌شود تا بلکه با بارها شنیده شدنش مهر تاییدی دریافت نماید! در نارسیسزم تجربه‌های relational، احساس نقص را بالا می‌آورد و نه لذت و کِیف! فرد در حین سکس صرفا به نقایص ابژه می‌نگرد؛ از تیرگی اطراف واژن و زیر بغل آن دختر گرفته تا جوشها و چروک‌های صورتش و بوی نامطبوع دهان او. لذا فرد نارسیستیک تعداد ابژه‌های جنسی را بالا می‌برد تا نقصان تجربه شده برطرف شود؛ نقصی که مربوط به ego خود او و ابژه‌های بد درونی اوست اما بر عیوب دختران پرتاب می‌شود (پروجکشن). از طرفی زن پس از سکس، حس گمشدگی، بی‌پناهی و یک آشوب شدید را تجربه خواهد کرد. حسی که اغلب در قالب “او از من سوءاستفاده کرد” بازشناسایی می‌شود. در نهایت زن، تروماتیک‌شده و هر چه بیشتر خود را از زنانگی دور می‌یابد و هویتش را بی‌ثبات و تعریف‌ نشده. آنچه که زن از تجربه‌ی رها شدن حس می‌نماید نقص “فیزیکی-بدنی” است. مرد نارسیستیک از طریق pi این حس را به دختر منتقل نموده که تو زنانگی‌ات نقص دارد و آن نقصان یک نقص بدنی است! مرد احساس اختگی‌اش را از طریق آن سکسِ بی‌احساسِ خشنِ طردکننده به بدن آن زن منتقل می‌نماید و زن نیز با آن اختگی همانندسازی می‌نماید. لذا زن راه پر کردن این اختگی را بدنی می‌یابد! او به شکل فرسایشی و خشمگینانه (اما در ظاهرِ گول‌زننده‌ی به خود رسیدن و توجه نمودن) بدن خویش را مورد هجوم اَعمال مختلف زیبایی قرار می‌دهد تا این بار با پر نمودن خیالین نقصان، توجه مرد نارسیستیک را کسب نماید. و این چرخه هیچ‌گاه پایان نخواهد داشت. این مردان و زنان اغلب هیچ‌گاه به نقطه‌ای نخواهند رسید که دیگر بس است! آنها در باتلاق عدم لذت و نارضایتی گیر افتاده‌اند و همین حس، motivator دائمی‌شان برای ادامه‌ی این سناریو خواهد بود. در پیریِ این مردها هنوز هم ذهنشان خاطرات تجارب جنسیِ جوانیشان تکرار می‌شود؛ هنوز هم مساله همان نقص است و تعداد دخترهای “کرده شده”! و در میانسالیِ این زنها، گاهی تجربه‌ی ذهنی، حس عظیم خسرانی است از آنکه “چرا خودم را پیدا نکردم و این‌ چنین هدر رفتم”. به باورم بر خلاف آنچه یونگ‌ می‌گوید این‌ مردان و زنان اغلب به سمت درون‌نگری یا تجارب عمیق دینی و عرفانی کشیده نخواهند شد؛ چنین کشیده شدنی نیازمند یک دگردیسی عمیق است و زمان به خودی خود دگردیسی را رقم نخواهد زد.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا