
مرگ ابژه، ملانکولیا و فتیش
“تا زمانی که ابژه به عنوان یک “کُل”، دوست داشته نشود، فقدان او نیز به صورت یک کل احساس نمیشود!” در ملانکولیا فرد نمیفهمد دقیقا

“تا زمانی که ابژه به عنوان یک “کُل”، دوست داشته نشود، فقدان او نیز به صورت یک کل احساس نمیشود!” در ملانکولیا فرد نمیفهمد دقیقا

ادراکِ گذر بیرحمانهی زمان شاید دردناکترین بُعد زندگی ما است؛ دیدن آرزوهای بدبادرفته، اشتیاقهای لگدمالشده، دیدن موهای سفید و بدنی که رو به فرسودگی و

میل به بلعیدن که بدویترین و دیرینهترین میل در نهاد آدمی است همانگونه که تمایل به لذت را در چنگال خود راه میبرد، در عین

بسیاری از فقدانهایی که EGO بر آنها متمرکز میشود و از اینرو غم آنها را مدام تجربه مینماییم، راهی است برای پنهان نمودنِ غیابها و

“مجازاتِ خود” شاید چراغی باشد روشنگرِ گسترهی عظیمی از رفتارهای نامعقول و غیرقابل فهمی از آدمی که در آنها نظارهگر نوعی تزریق درد یا ایجاد

هانا سگال جملهای دارد با این محتوا که “زمانی پذیرش واقعیت رخ میدهد که فرد دست به بازپسگیریِ همانندسازیهای فرافکنانهی خویش زده و در نتیجه

احساس انتقالمتقابلِ گناهکاری، از جمله احساسات پرتکراری است که ممکن است روانکاو با مراجعین پریمیتیو به شکلی پرفشار و شدید تجربه نماید. در واقع این

تحللیل به ما نشان داده لزوماً علت بیمار شدنمان گذشتهی دردناک ما از آن حیث که مورد بدرفتاری و تحقیر والدین قرار گرفتهایم نیست. این