سوپرایگو از خشونت ابژهها تغذیه مینماید یا محبتشان؟!
تحللیل به ما نشان داده لزوماً علت بیمار شدنمان گذشتهی دردناک ما از آن حیث که مورد بدرفتاری و تحقیر والدین قرار گرفتهایم نیست. این نحوهی تفکر که به سرعت همهگیر شد مشخصاً پس از ملانی کلاین آغاز شده است. تفکری که در آن بیماری محصول عدم مراقبت والدانه انگاشته میشد. تاکید میکنم پس از کلاین؛ چرا که کلاین چنین باوری نداشت و روند شکلگیری نوروز را بیشتر در دنیای درونی کودکان جستجو میکرد و نه فکتهای relational عینی. پس از او بود که انگشت اتهام در مورد بیماریهای روانیِ فرزندان بیشتر به سمت والدین نشانه رفت.
از نتایج این تغییر نگاه، تشدید خودبخودیِ هر چه بیشتر حس گناه در والدین بود و این مساله تا جایی پیش رفت که مادران نسبت به هر رفتار خویش به این شک وسواسگونه دچار میشدند که آیا رفتارشان تاثیر مخربی بر فرزندانشان به همراه دارد یا خیر. اما آنچه که من از بودن با مراجعینم درک کردهام با این باور فراگیر در جنبههایی متفاوت و گاهی متضاد است. موارد بالینی مکرر این جسارت را به ما میدهد تا اذعان کنیم که قسمت مهمی از سوپرایگوی هارش، گاهی در جنب محبت و مدارای والدینی است که به چنین رشدی دست مییابد و نه لزوما در اثر سختگیریها و بیمهریهایشان. گویی احساس نالایق بودن و گنهکاری، گاهی در خاک حاصلخیز مهر والدین است که رشد کرده و به بار مینشیند؛ همان احساسی که بر تمامی عالم فرافکن میشود و مسبب رنج مدامِ ما که: “تو لیاقت جایگاه بالاتر، لیاقت تحسین، عشق و تقدیر را نداری!”
گاه آن کس که بالاجبار محبت و جایگاه فزونتری را از والدین دریافت مینماید بیشتر به گناه و حس نالایق بودنی گرفتار خواهد شد که او را لاجرم مجبور به پرداخت کفارهاش تا پایان عمرِ خویش میسازد. کلاین بارها برایمان از بیرحمی ابژههای خوب گفت؛ اینکه چگونه ابژهی خوب در خیالات کودک، ابژهای بسیار بیرحم نیز دیده میشود. ابژهی خوب در ابتدای رشد همیشه با ابژهی ایدهآل در خیال کودک یکی میشود؛ ابژهای که هیچ نقصی ندارد و از همین رو درونی کردن و داشتن چنین ابژهای لازمهاش بینقص شدن خود کودک نیز هست؛ یک بیرحمی برای خوب و بینقص بودن! تو نمیتوانی مالک سینهی خوب شوی بدون آنکه تو نیز به همان اندازه خوب و ایدهآل نباشی؛ راه درونی ساختن ابژهی خوب، از همانندسازی با او میگذرد. از طرفی هر اندازه ابژه خوبتر، نهاد آدمی (id) خشم و تنفر بیشتری را به او تجربه خواهد کرد؛ از آن جهت که خوبی ابژه، اجازهی بد بودن را از ما میستاند.
نوعی سختگیری شدید، همیشه با خوب بودن عجین میشود؛ نمیتوان خوب بود و بینقص اما آسان گرفت و بیتفاوت بود! همزمان احساس گناه شدیدی در نوزاد به دلیل داشتن تمایلات سادیستیک بهچنین ابژهی خوب و بینقصی برانگیخته خواهد شد. نهاد مجبور است در برابر چنین ابژهی خوبی مطیع باشد و از خیر خوشیها و تمایلات پرخاشگرایانهاش بگذرد. لذا لجام بیشتری بر خود میزند (از طریق ایگو و سوپرایگو) و همین بازداری، خشم و احساس گناهِ متعاقب آن را به ابژهی خوب در یک دور باطل بیشتر و بیشتر مینماید؛ تا جایی که آرزوی مرگ ابژهی خوب را خواهد کرد؛ آرزوی مرگی که بلافاصله به شکل قدرنشناسی به سمت خود نوزاد بازخواهد گشت که اویی که باید بمیرد تو هستی نه او!
بدین سان عبث مینماید اگر درمانگری برای ریشهیابی ذهنیت سختگیرانه و بدبینانهی مراجع در حیات خویش، صرفا به دنبال بررسی کنشهای ابژههای او در کودکیاش باشد و تصور نماید مراجع در حال زندگی ابژههای قدیمی خود است؛ ما در این مراجعین لزوما با چنین والدینی طرف نیستیم. سوپر ایگو مسیر رشدیاش به گونهی دیگری است و لزوما نسبت متناظری با عشق والدینی ندارد.






