بار حسرت سنگین یلدا
.
شاید هیچ شبی از سال بهاندازهی شب یلدا در دل بسیاری از ما حسرت “فقدانِ یک خانوادهی واقعی” را بالا نیاورَد؛ طلب شبی طولانی برای بودن با کسانی که ما را عمیقا طلب میکنند اما از ما جز حال خوبمان چیزی نمیخواهند و حتی نمیخواهند تا “پیشرفت” یا “رشد” کنیم!
مادری که با تصدیق قلبیِ قدرت و خِرَد پدر، به او عمیقا تکیه نموده و ایمان دارد به اینکه هیچ شانسی برای او بالاتر و بهتر از پدرمان وجود نداشته و نخواهد داشت؛ و پدری که از فرط دلدادگی هر لحظه دور مادرمان میگردد و از حمایت از مادر کِیف میکند؛ تو گویی هیچ کاری برایش لذتبخشتر از سیراب نمودن روح نیازمند همسرش به او نیست و ما در این میان از رویت این کیفیت عمیق دلدادگی میان آنها اگر پسرشان هستیم دلمان قرص میگردد که ما نیز از قِبَل کِشیدن به این پدرِ مردانه، به اندازهی او میتوانیم مرد باشیم؛ آنچنان که دیگر به تنها چیزی که فکر نمیکنیم حجم اقتدارمان (فالوس) است! پس، از دست و پا زدنهای مذبوحانه و خفتبار برای اثبات مردانگیمان به جهان دست میشوییم و بجای “اضطراب منزلت”، در پی اشتیاقمان قدم برمیداریم؛ و اگر فرزند دخترشان هستیم آنقدر از قِبَل شیفتگی پدر به مادر “حسادتِ مطمئنکنندهای” را تجربه مینماییم که جای هیچ تردیدی برای باور به این اعتقاد در ما باقی نمیگذارد که زن بودن، یک موهبت است و هیچ نقصی در آن نیست تا بخواهی آن را با چیزی ناملموس و بیگانه با وجودت پر نمایی!
افسوس که هیچگاه این چنین نخواهد شد؛ دنیا همیشه ورژن پرنقصی از والدین را نصیب تکتک ما کرده و خواهد کرد. گویی سادیسمِ ناامیدکنندهی هستی در یلداهای بیشماری به ما گوشزد مینماید که قرار نیست هیچگاه خاطرَت در مورد خانوادهات آرام گیرد؛ قرار نیست با خیالی راحت به آنها بپیوندی و از برکت این پیوند درونی حس کنی که دیگر همین کافی است برای تجربهی حس “بودنی” بدون تردید و آشوب.
این سادیسمِ بیرحم جهان، هر روز و هر لحظه ما را با دو انتخابِ تاریخی روبرو میسازد: تلاش برای مرمت تَرَکها و شکافهای تاریکِ خانهی قدیمیِ متعلق به خانوادهی خویش یا ناامیدی از این خیالِ بیفرجامِ افسردهساز و شروعی برای ساختن خانهای جدید که هر چند از مصالح و رنگ خانهی قبلی بینصیب نیست اما شکلی دارد که میتوان نام “خانهای جدید” یا “خانهی من” بر آن نهاد. خانهی قبلی همچنان هست؛ ما به آن خانه مدام سر میزنیم و به آن ادای احترام میکنیم؛ میدانیم که آن خانه، در اعماق روح ما هنوز مامنی است که درون دردمند و تمام کودکیهای ما به آن متصل است و حتی به آن نیاز دارد؛ اما دیگر خود را مجبور به تعهد به “ماندنِ همیشگیِ محبوسوار” در آن نمیبینیم و نمیکنیم؛ ما با آن خانه و کاشانه خداحافظی میکنیم؛ اما نه برای یکبار! بلکه در هر مرحله از زندگی، هر گاه قصد تصمیمی جدی را داریم آن خانه و والدین و مادربزرگ و پدربزرگ و نسلهای پیشینمان، مجددا در برابر ما حضور مییابند؛ آنها از ما چیزهایی را میخواهند و ما را با ندایی اجباری دوباره به سمت خود میکشند؛ دعوت به خواستهها و چیزهایی که انجامشان یا در توان ما نیست؛ یا اگر هم هست شاید همخوان با قلب ما نیست. ما با آنها ملاقات میکنیم بدون پسزدنشان، بدون انکار حضور پر وزنِ بیمانندشان در تک تک سلولهای جسم و روحمان. سخنشان را میشنویم اما چه خوب و چه بد، چه زیبا و چه زشت، چه مفید و چه مضر پس از گپی طولانی یا کوتاه با آنها خداحافظی میکنیم؛ بدون آنکه قولی به آنها بدهیم. ما میمانیم و چیزها و صداها و تمایلاتی در درونمان که معلوم نیست مال ماست یا مال آنها یا ترکیبی از هر دوی ما و آنها!
حال حفرهای در برابرمان ظاهر میشود؛ سیاهِ سیاه! چیزی که نه هویتی دارد و نه مشخص است انتهای آن کجاست؛ یک سمت خانهی اجدادی ما، همان خانهی پُر ترک و فرسودهی والدینمان و سمت دیگر حفرهای تاریک؛ بایستی انتخاب کنیم؛ انتخاب ما تاریکی است! قدم در تاریکترین مکان وجودمان میگذاریم؛ جایی که دیگر در آن صدایی شنیده نمیشود؛ نه صدای والدین و نه حتی صدای خودمان! سکوت وحشتناکِ بیرهنما! اما قدم بر میداریم؛ ناگهان حفره به دالانی عمودی تغییر شکل میدهد و ما پرت میشویم؛ پرت به قعر زیرینترین سرزمینهای وجودمان. وحشت سکوت و تاریکی محض در دالان تمام وجود ما را دربرمیگیرد؛ اما ناگهان صدایی به گوش میرسد: لیلا! منم؛ من! آن صدا خود بیمثال ماست که وحشتمان را دربرمیگیرد. آن صدا نه شبیه یک منتور است، نه یک والد و نه یک سوپرایگو؛ او خود بازیافتهی ما به برکت حضور در وحشت همان “سکوتِ تاریک” است؛ ناگهان خودت را در کف چاه مییابی! زخمی نیستی! در کمال تعجب حالت خوب است و روبرویت دشتی را میبینی به وسعت همان سکوت! آسمان دشت خالی است و هیچ ابری بر آن سنگینی نمیکند؛ نویدی برای ساختن خانهای دیگر زیر آسمانی سبک! خانهی قدیمی یا دالان تاریکِ منتهی به دشت؟! انتخابمان کدام یک است؟
یادمان نمیرود که در آن دشت نیز ما هنوز هم همان آدم قبلی هستیم؛ هنوز قلب و ذهن والدینمان درون ما زندگی میکنند و هستند و ما بسیاری از خصلتهای خوب و بد خود را مدیونشان هستیم؛ از هوش سرشارمان، از طبع بلندمان، از تمام زیباییهایمان و از سرسختیمان و از کینهتوزی و حقارتمان؛ اما از تمام این خوب و بدها دیگر نه فقط برای آنها که برای خودمان نیز بهره میگیریم؛ شاید در آخر خانهای ساختیم بسیار شبیه به خانهی قبلی؛ اما هر چه هست رنگ و امضای خودمان در آن پیداست.






