روحی رنجور که خود را می‌بلعید

روحی رنجور که خود را می‌بلعید

“مجازاتِ خود” شاید چراغی باشد روشن‌گرِ گستره‌ی عظیمی از رفتارهای نامعقول و غیرقابل فهمی از آدمی که در آنها نظاره‌گر نوعی تزریق درد یا ایجاد زخم “از سوی خودمان به سوی خودمان” هستیم.
زنی که جنبشِ اشتیاق و شور عاطفی‌اش در گرو ارتباط با مردانِ خشن و قلدر است و مردهای مهربان و حمایت‌گر برایش خسته‌کننده‌ترینند؛ هر چند همیشه از همان دسته‌ی اول بیشترین آسیب‌ها نصیب دل دردمندش شده است؛ مردی که تحقیر، وابسته‌ترش می‌سازد و تمجید دل‌زده‌اش؛ زنی که سکوت می‌کند آنگاه که بیشترین نیاز را به سخن گفتن دارد؛ مردی که می‌داند صدایش گیراست و سوزان اما هیچ‌گاه کلاس سلفژ را نمی‌آغازد علی رغم تمامی دوستانی که از سر حرص، فحشش می‌دهند که چرا تو با این صدایت نه؟!
زنی که همیشه از هم‌آغوشی فرار می‌کند از ترس اینکه مبادا باردار شود و تا آنجا پیش می‌رود که از آشنایی با هر مردی دوری اختیار می‌کند که “نکند بشود آنچه نباید”؛
عقل می‌گوید رها کن، کنار بگذار و بگذر، شروع کن؛ دلِ آشفته اما فکری دیگر در سر دارد؛ مطلوب‌ها را نه منطق، که دل اختیار می‌کند؛ دل نیز که اسبی چموش است و بی‌افسار.
مردانی که نشخواروار به کوچکیِ عضو تناسلی‌شان می‌اندیشند و از شرم به خود می‌پیچند که نکند مردانگی‌شان کم باشد و ای کاش بیشتر بود؛ زنانی که بهترین موقعیت‌های شغلیشان را در رویایی‌ترین و کم‌پیشامدترین لحظات زندگی‌ پس می‌زنند زیرا که خود را در شان و حد آن فرصت‌های بی‌نظیر نمی‌بینند؛ مادرانی که در برابر دخترانشان ترسناک‌ترین مادر می‌شوند و برای شاگردانشان بهترین مربیان مهد! زنانی که همیشه خود را وابسته و اسیرِ مردی وسواسی می‌یابند تا هیچ‌گاه به رهایی نرسند، هر چند می‌دانند که اگر خود را نگاه کنند می‌توانند این “بند شرم‌آور” را بِبُرّند و خود را خلاص کنند از این گره وابستگی؛ و زنان و مردانی که هر روز به عزاداری و ماتم‌زدگیِ مادر و پدری می‌روند که در قید حیات‌اند و سالم، اما آنها با اندوهی بی‌پایان در گورستان مجسمشان می‌کنند…

اینها درد نیستند؛ درد برای اینها کم است؛ شاید به گفتِ هاروکی موراکامی اینها “رنج‌هایی اختیاری‌اند” که می‌طلبیم تا خراش دهیم خود را؛ تا آرام‌ کنیم دل رمیده‌‌ی‌مان را؛ همین است که “خوشبختی” را ناتوانیم از تعریف‌اش، از تعین حد و حصورش، از معنایش، از راه و مسیرش!
خوشبختی چیست؟! آزادی؟ اما زنی که تمام عمرش به دست تمدن و فرهنگ سرکوب شده؛ اگر آزادی را بیابد با آن چه خواهد کرد؟!

شاید خوشبختی حمایت است اما مردی که هیچ‌گاه بر تن و روح خود، آغوش امن مادرش را به یاد نمی‌آورد، اگر زنی حامی را در کنار خود از سرِ اقبال بیابد چه احساسی را در دل خواهد یافت؟
آرامش یا احیانا اضطراب و خفگی؟! ما خوشبختی را نه در آزادی که در اسارت جستجو می‌کنیم؛ آرامش را نه در تیمار کردن زخمها که در خراش دادنشان می‌یابیم.
بی “زخم”، انسان روحی است سرگردان که بدون دغدغه و “راحت” است اما روح، طالب رنجی کثیر و تمام ناشدنی است؛ گویی بدون فغان و آه حسرت، چیزی برای روح آدمی کم است؛ کمبود برای انسان از “سیری” می‌زاید نه محرومیت؛ ترجیح او این است که در تاریکی‌ها پرسه زند به امید نور، تا آنکه در بگشاید و از تابش خورشید بی‌پهنا ارتزاق نماید؛ او را دشواری مسیر” گویی معنا و هویت می‌بخشد و نه بی‌سختیِ به مقصد رسیدن!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا