تنگماهی: در مورد معنای عشق در ساختار وسواس
بودن در کنارت، جایی که باید تمامی خود را در نزدیکی با تو معنا کرده و تو را قسمتی از خویش تصور نمایم، برای من وحشتبارترین اتفاق ممکن است؛ روح من با تقسیم شدن و سهیم کردن بیگانه است؛ دوستت دارم اما چیزی در درونم مرا از دلسپردن و یکی شدن با تو برحذر میدارد.
پیش از تو هیچ گاه به عشق به عنوان یک مسالهی جدی ننگریسته بودم؛ چرا که عشق را از خود دور میدیدم و دیگران را دچارش! انگار جایی بودم که فرسنگها با دلدادگی فاصله داشت و عایقی از جنس بیتفاوتی مرا از عشق جدا میساخت. من بهسان ماهیِ محبوس در تُنگ آب، حیات خود را وابسته به زندگی در اقلیمی میدیدم که در آن فقط من بودم و من و هیچ تقسیمی در کار نبود؛ و من زنده بودنم را مدیون این حصار شیشهای و فضای تَنگِ امنیتبخشِ آن میدانستم. تار و پود وجود من از تنهایی و در تنهایی گره خورده بود و من شادمان از این همه گرههای محکم و بیعیب و نقص بافته میشدم و بالا میرفتم؛ و زنده بودنم را که حاصل تنهاییِ تسلطبخشِ من بر همه چیز بود جشن میگرفتم.
اکنون از خود تو میپرسم: چه چیزی قدرت آن را دارد تا این گرههای کورِ امنیتبخش را باز کند؛ تمام این تار و پود را از هم بگُسلاند و این حس کنترل داشتن بر نبض زندگی را از بین ببرد؟!
تنها عشق! همان ماهیت جسوری که نمیتوانم با آن گره بخورم؛ چرا که ذات آن گره خوردنی نیست، بلکه گشودن است و پاره کردن، بیبرنامگی است و از دست دادنِ وقت برای رسیدن به تکتک اهداف مستقلانهی زندگیِ انفرادیِ خویش؛ اجازه دادن به دیگری است تا بر وجود تو “اثر” بگذارد؛ مُهر وجودی خودش را بر پیشانی و قلبت حک نماید و آن همه کنترلی که از قِبَل تنهایی نصیبت میشد را از چنگالت خارج سازد.
وسواسیها عشق را پس میزنند و من یکی از همان وسواسیهای بدقلقم. میبینی چطور زنده بودن و راحت نفس کشیدن تمام آن چیزی است که میخواهم اما عشق را که سرمنشا اصلی زندگی است پس میزنم؟! چه پارادوکس غریبی! حیاتبخشترین پدیدهی هستی برای من کُشندهترینِ آنهاست. من زندگی را در نازلترین حالتش طلب کرده بودم؛ در مرز میان مرگ و زندگی؛ در میانهای که در آن “ایدهآلها” دستاویزی میشدند تا به تو نزدیک نشوم؛ ایدهآلهای “دور” را بهانهای میساختم تا از اتصال به تو “دور” شوم؛ تویی که وجودت سراسر برکت بود اما از سر وحشتِ محو شدن و از دستدادنِ خویش ندیدمش! برای من معنای نهایت نزدیکی، “وقف” کامل خویشتن است به دیگری و نه گستردهتر شدن و بال گرفتن! که اگر چنین بود خود را اینگونه خودشیفتهوار، محبوس این “تُنگ تَنگِ تنهایی” نمیکردم!
عزیز من! تویی که توانستهای قلبم را به لرزه درآوری! از من فاصله بگیر؛ آخر این بوی حیات، بوی این لرزش غریب، مرا خواهد کشت…
“توصیفی از تجربهی عشق در ساختار وسواس”






