اگر من‌ می‌اندیشم‌ پس هستمِ دکارت را شاقول هستیِ انسانی در نظر بگیریم، مراجعی‌ که از فکر کردن در جلسات بیزار است، در حال گونه‌ای از خودکشی روانی است!

از غم‌انگیزترین دفاع‌‌ها در برابر روند روانکاوی آن لحظه‌ای است که خودِ تحلیل شدن برای مراجع تبدیل به یک عامل سادیستیک و عذاب‌آور می‌شود؛

جایی که مراجع از اساس، “فکر کردن” و “عمیق شدن” را علت اصلی حال بد خود گزارش می‌کند و از ما می‌خواهد تا حالا کاری برای این معضل عجیب او انجام دهیم.

او آمدن به جلسات و هر گونه درون‌نگری و تامل -که لازمه‌ی اصلی کار ماست- را زجراورترین و ترسناک‌ترین سوژه‌ی زندگی خود توصیف می‌کند؛

زجر مراجع از تحلیل شدن و تحلیل کردن در نهایت‌ می‌تواند آن چنان شدت یابد که برای متوقف‌ کردن آن، تنها راه را صرفا و صرفا در اتمام‌ جلساتش با روانکاو ببیند.

این نوع از کارکرد ذهن برای مقابله با روانکاوی گویی تیر خلاص است: یعنی دیدن روانکاوی در قامت یک دشمن!

اینجا مراجع صرفا بخشی از محتوای جلسات یا رفتار ما را زیر سوال نمی‌برد؛ بلکه سوژه‌ی مورد حمله از سوی او، این‌ بار ذات و متودولوژی اصلی روانکاوی است یعنی “اندیشیدن” و به قول بیون LINK برقرار نمودن! چرا که از اساس، اندیشه از جنس‌ پیوند برقرار نمودن است و اتصال!

فارغ از اینکه در جلسات بایستی با این مراجعین چگونه‌ پیش برویم (که جزو چالش‌برانگیزترین لحظات روانکاوی است)، لازم است ابتدا در مورد علت فاعلی یا شاید علت غایی این رفتارِ خودآزارنه در آدمی پرسش شود.

بدون درنظر گرفتن سازمان روانی این مراجعین (ادیپال یا‌ پری‌ادیپ)، مساله‌ی اصلی در این‌ مراجعین سلطه‌ی بی‌چون و چرای غریزه‌ی مرگ‌ بر ego آنها است!

انسانی که مهمترین وجه تمایز خود از دیگر پستانداران را پس‌ می‌زند: یعنی اندیشمند بودن!

اگر جمله‌ی معروف دکارت را شاقول هستیِ انسانی در نظر گیریم (من‌ می‌اندیشم‌، پس هستم!) آنها با حمله به اندیشه در واقع به اصل هستی خویش حمله می‌کنند؛ و آیا این سلطه‌ی نابهنگامِ غریزه‌ی مرگ بر هستی آنها نیست؟!

شاید به دلایلی که چندان واضح نیست غریزه‌ی مرگ‌ پیش از موعد، قصد ساقط نمودن حیات انسانیِ آنها را دارد و این شاید خود گونه‌ای از خودکشی است! خودکشی از طریق “کشتن اندیشه” در خویشتن!

غریزه‌ی مرگ حالا بسان کودکی لج‌باز می‌شود که تصور می‌کند روانکاو قصد دارد تا راه همیشگی او را برای نشانه‌سازی (ایجاد بیماری) سد نموده و در برابر آن بایستد.

لذا او (غریزه‌ی مرگ) نیز از این طریقِ دیکتاتورمآبانه و غیرقابل چون و چرا برای دفاع از حیثیت وجودی خویش بپا می‌خیزد:

“اگر من و حضور من را نپذیری، این بار راه نفوذ را تمام و کمال بر تو می‌بندم؛ به گونه‌ای که دیگر هیچ فضایی برای کانکشن باقی نماند!”

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا