بیماری لزوما محصول محرومیت نیست؛ بلکه گاهی نتیجه‌ی اصرار بر کسب لذتِ بی‌ حد و حصر است. آدم امروزی نه از فقدان، بلکه از “فقدانِ فقدان” است که بیمار شده است!

صدای زیاد موزیک، ثروت زیاد، سکس زیاد، لباسهای زیاد، ورزش زیاد، پارتنرهای زیاد؛

هر چیز لذت‌بخشی که زیادی شود کارکردش برعکس شده،

و بجای تولید لذت در روح، رنج را فعال می‌نماید.

و این همان تعریف ساده‌ی “ژوئیسانس” است.

یعنی رنجِ حاصل از فقدانِ فقدان!

آنچه که بشر امروزی بیش از هر زمانی به آن دچار شده است!

ما گاهی بیش از آنکه از محرومیت رنج برده و تروماتایز شویم، از فقدان شدیدِ محرومیت است که به رنج دچار می‌شویم.

مثال ساده‌ای را از زنی اندیشمند به یاد دارم که می‌گفت:

دیزایر (میل) شبیه بسته‌ی شکلاتی است که ما بایستی تکه تکه آن را گاز بزنیم.

اگر آن بسته را یک جا گاز بزنیم و بخوریم زندگی به طرز عجیبی بی‌خاصیت و بی‌معنا خواهد شد!

لازم است چند روز یک‌بار گازی کوچک زده و مابقی را برای روزهای دیگر نگاه داریم!

محرومیت و سرکوبی مساله‌ی نسلهای پیشین ما بود؛

اما الان دیگر لزوما رنج بشر محصول محرومیت نیست؛

هر چند در ظاهر تصور او این است که همچنان مساله‌‌اش همین محرومیت است و عدم لذت!

اما ما شاید از ناتوانیمان در سرکوبی امیال بی سر و سامانمان است که این چنین بیمار شده‌ایم!

شاید آنقدر به ما خورانده‌اند و به خویش خورانده‌ایم که باید به آرزوهایمان برسیم…

-همان آرزوهایی که هیچ گاه بر آنها پایان و غایتی نمی‌توان متصور شد-

که این چنین سرخورده‌ایم و خود را بازنده‌‌ی پوچ زندگی می‌یابیم!

ته و انتهای لذت قطعا مرگ و خودازاری نشسته است؛ بدون شک!

شاید در هیچ موقعیتی از زندگی بیش از رابطه‌ی جنسیِ سادومازوخیستیک، ژوئیسانس خود را بی‌پرده و عیان بر ما آشکار نسازد!

ژوئیسانسی که در لذت‌های دیگر انسانی، پنهانی و در پس پرده حضور دارد، اما در سکسِ سادومازوخیستیک بی‌شرمانه رخ می‌نمایاند.

همچون جو در فیلم نیمفومانیاک (اثر لارس فون تریه)، که بی‌وقفه در پی ارگاسم جنسی بود؛ گویی میلی وسواسی او را دائما به سمت سکسِ بیشتر می‌کشاند.

ارگاسمی که به طرز مرگ‌آوری در او خواهان تکرار بود و از زمانی به بعد دیگر با تحریک‌های معمول جنسی در او اتفاق نمی‌افتاد!

به تدریج جو نیاز به فشار جسمی بیشتری را برای ارضا شدن در خود حس می‌کرد و لذا از جایی به بعد او صرفا از طریق تحریک دردناک واژن و بدن خویش می‌توانست برای لحظاتی به ارگاسم نزدیک شود!

او درد می‌کشد، کبود می‌شود، جراحت برمی‌دارد و تک تک این جراحت‌ها و کبودی‌ها تجسم عینی ژوئیسانس او بودند.

سادوماروخیزم جنسی بر خلاف دیگر لذت‌های بشر، یکی شدن انتهای لذت با درد و غریزه‌ی مرگ را به ما به شکلی کاملا قابل لمس نشان می‌دهد.

فرقی نمی‌کند؛ چه لذتهای جنسی و سنشوال-بدنی و چه لذت‌های روانی و روحانی از جایی به بعد می‌توانند بوی مرگ‌ به خویش گیرند.

همچون فرانچسکای قدیس که نیکوس کازانتزاکیس -رمان‌نویس شهیر یونانی- برایمان به تصویر می‌کشد؛

قدیسی که در مسلک او گدایی و خود را حقیر ساختن روشی است مهم برای طهارت نفس و نزدیکی به خدا!

یا شاید “سیمون وی” فیلسوف عارف‌مسلکِ فرانسوی که عمدا خود را در شرایط سخت جسمانی قرار می‌داد؛

و بدون آنکه مجبور باشد و کاملا خودخواسته در کارخانه‌ها همچون کارگران کار می‌کرد و غذایی ناچیز می‌خورد تا جایی که در نهایت به مرگ او انجامید.

در تمام گونه‌های ژوئیسانس یک نکته‌ی ریز نهفته است: به دنبال کمال مطلق بودن و باور به اخته نبودن!

در واقع گویا دست نکشیدن از توهم “من باید پُر شوم” دلیل اصلی گرفتار شدن در ژوئیسانس است.

پر شوم، ارضا شوم، برسم، فتح کنم و …

در صورتی که میل همیشه در نرسیدن کار می‌کند و لذا وقتی در دام ژوییسانس گرفتار می‌شویم با اصرار بر رسیدنِ به لذتِ بیشتر صرفا درد بیشتری نصیب ما شده و ابژه‌ی میل از ما دورتر و دورتر می‌گردد.

در این میان ایجاد یک “ملانکولیای خودخواسته” یا همان دست کشیدن اختیاری از داشتن کامل ابژه‌ی میل برای رهایی از این رنج در ما ضروری می‌گردد.

که اگر از سوی ما رخ ندهد ما همچنان در رنج ژوئیسانسِ بی‌پایان خویش دست و پا خواهیم زد.

شاید لازم است حدی بر خواسته‌های خود زده و جایی علیه لذت قیام کنیم و نه بر علیه محرومیت (deprivation)!

ملانکولیای خود ساخته به همین معناست؛ غمی که از از دست دادنِ اختیاریِ آرزوهای بی‌معنا و مازوخیستیک ما برمی‌خیزد؛

غمی که در پس آن دیگر به دنبال رسیدن به climax لذت نیستیم!

فردی را تصور کنید که عاشق ساعت است!

و بخش عظیمی از درآمد خود را صرف خرید ساعت می‌کند؛

او پس از هر بار خرید، ساعت‌های زیباتر و خوش ساخت‌تری را در طی جستجوهایش‌ پیدا کرده و فکری وسواسی از او می‌خواهد که “به این یکی نیز باید هر طور شده برسی!”

او ناگهان به خود می‌آید در حالی که صدها ساعت خریده است اما همچنان حرص و ولع او برای خرید ساعاتِ خریداری نشده، خاموش نشده و در حال کار کردن است!

هیچ کمپانی‌ تولید ساعتی دست از تولید ساعت نمی‌کشد؛

پس او نیز همچنان بر این خیال خام اصرار می‌ورزد که ساعت‌های ناب دیگری در بازار هستند که او باید به هر قیمتی آنها را برای خویش تهیه کند تا بلکه آرام گیرد.

حال او به جایی می‌رسد که مجبور است از ترس دزدیده شدن ساعتهایش بخشی از آنها را در صندوق امانات بانک بگذارد!

یا هر بار که به سفر می‌رود تمام مدت دل‌آشوبه‌ی دزدیده شدن یا رخداد اتفاقی ناگوار برای ساعتهایش را داشته باشد!

در این‌ میان برخی از آنها به تدریج یا ناگهانی خراب می‌شوند، برخی دیگر می‌شکنند، یا برخی از ساعت‌هایی که سفارش داده گاهی به هر دلیلی به دستش نمی‌رسد (برای مثال دزدیده شدن توسط مامور پست یا پیک)

حال کار به دادگاه نیز می‌کشد و لذت، رنج قرینِ با خودش را آشکارا به او تحمیل می‌نماید.

ژوئیسانس دقیقا در این لحظات در قالب تکرار “فتیش ساعت” رنج را برای فرد دائمی می‌سازد؛

باوری خودشیفته‌وار که او می‌تواند و مستحق آن است که بهترین ساعتهای دنیا از آن او باشد، در آخر به‌جای لذت تولید رنج می‌کند.

این استحقاق محصول ناتوانی ما در پذیرش اخته بودنمان و دست‌ کشیدن از این باورِ همه‌توان و مانیکِ ماست که می‌توان همچون دوران نوزادی یا به وقت بودن در رحم‌ مادر دوباره به ارضای مطلق رسید!

ما به جنونی مانیک دچار شده‌ایم؛ جنونی که راه رهایی از آن شاید صرفا در ایجاد یک ملانکولیای خودساخته است!

رها شدن از خود و مَنیّت (ایگو) در ادبیات عرفانی ما گویا بی‌شباهت به ایجاد همین‌ ملانکولیای خودساخته نیست!

اینکه تو بتوانی از آرزوهای دور و درازِ نارسیسیستیکی که جز دائمی ساختن رنج‌ چیزی در برندارد دست بکشی!

و برای این دست کشیدن و این از دست دادن سوگواری نمایی؛ سوگی که شاید همیشگی است و نه صرفا برای یک بار!

سوگی که هر بار با تحریک نارسیسیزمِ بدویِ ما برای داشتنِ تمام و کمال ابژه یا پاره-ابژه‌های میل، لازم است دوباره و دوباره تجربه گردد.

یک حزن دائمی که البته برعکس فتیشیسم،‌ محرک تولیدگری و creativity است.

چرا که هنر همیشه محصول والایش امیال بدوی بوده و نه ارضای مستقیم دائمیشان.

و مرز میان یک فرد منحرف با هنرمند در همین خط باریک ملانکولیک مشخص می‌شود:

فرد پِروِرت (منحرف) عضو تناسلی یا سینه‌هایش را به مردم نشان می‌دهد؛

و هنرمند همان امیال بدوی برای بدن‌نمایی-عورت‌نمایی (اگزبیشنیسم) را در قالب خلق مجسمه‌‌های نود (میکل آنژ) یا نقاشی‌های نود (پیکاسو، فرانسیس بیکن و …) ابراز می‌دارد.

شاید هنرمندان و عرفا بهترین نمونه‌های این ملانکولیای خودساخته باشند؛ افرادی که همیشه محزونند اما…

در عین حزن به زندگی و به ابژه‌ی عشق که می‌دانند هیچ‌گاه به آن تمام و کمال نخواهند رسید میل می‌ورزند.

و در آخر ابتهاج چه خوب گفت که:

“بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می‌نالد از من این دل شیدا که: “یار کو؟”
کو آن که جاودانه مرا می‌دهد فریب؟
بنما، کجاست او؟ (ابتهاج-سراب)”

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا