در مستربیشن، عضو تناسلی در جایگاه کودکی قرار میگیرد که مادری جانشین در حال نوازش اوست؛ کودکی که از عشق ابژه به خویش ناامید شده است!
اگر از نگاه relatinal به خودارضاییهای کودکان بنگریم و نه صرفا غریزهمحور، آنگاه میتوانیم دست به یک بررسی میدانی بزنیم با این سوال که آیا در رابطهی میان ابژه و کودک میتوان متغیر مستقلی را یافت که مستقیما بر میزان خودارضایی کودک تاثیر بگذارد یا خیر.
متغیر مستقلی که من در رابطهی میان آنها یافتهام، میزان عشقی است که از ابژهی مادرانه و پدرانه دریافت کرده بودند.
غلب کودکانی که مستربیشن انجام میدانند، به طرز کاملا عیانی ابژههای خودشیفته، اجتنابی و مضطربی مراقب اصلی آنها بودهاند؛ ابژههایی که نمیخواهند عشق و هولدینگ کافی را به کودک نثار کنند.
کودکِ محروم شده، به صرافت میافتد تا برای ارضای امیال لیبیدینال خود، پارهابژهای را در قالبی جسمانیتر (بدوی-عینی-رگرسیو) بیابد. پارهابژهای در وجود خویش و نه در بیرون؛ لذا غریزهای که قرار بود تا از حالت اوتو-اروتیسیزم خارج شده و ابژهمحور شود، دوباره به حالت سابقش باز میگردد؛
از اینرو مجددا تصور میکند که ابژهای در بیرون نیست و بایستی از طریق بدن و داراییهای خود به ارضا دست یافت.
و چه عضوی بهتر از عضو تناسلی و چه actای بهتر از مالش آن!
حال در فقدان عشق ابژه، عضو تناسلی حکم کودکی را مییابد که مادری جایگزین در حال نوازش-مالش آن است!
چه راهکار بینقصی! جایی که ابژه نیست، من خود برای خویش مادر-پدر میشوم!
و لحظهی ارگاسم، هنگامی است که کودک از این عشق کاملا سیراب شده است!
اگر اینگونه به خودارضاییهای کودکان بنگریم، احتمالا بجای احساس گناه دادن به آنها، خود احساس گناه عمیقی را تجربه میکنیم؛ احساس گناهی که محصول عشق است؛ عشقی که امید بر آن است تا آغوش باز کند به سوی عطش کودک!
پینوشت: این تفسیر از خودارضاییهای کودکانه را نه تنها میتوان همچنان در بزرگسالی به عنوان راهکاری برای مراقبت از خویش نگریست بلکه میتوان به تمامی افعالی که از سمت آدمی به شکل وسواسی صادر میشود تعمیم داد. آیا اویی که با وسواس از تکتک وسایل منزلش مراقبت مینماید، یا مردی که کبوترباز است و دیوانهوار در پشت بام با کبوترهایش عشقبازی میکند در حال نوعی خودارضایی نیست؟!
کمی عمیقتر شویم: مادر یا پدری که نه کفتر، ساعت، طلا، کتاب و … بلکه فرزندش تبدیل به ابژه یا فتیش جایگزین برای مراقبت از خویش میشود را چه میشود؟!
مرز باریکی است میان ابژهای که به کودک در مقام یک سوژهی متمایز از خویش عشق میبخشد و ابژهای که خودش را بر روی کودک پرتاب میکند و از این طریق نه به کودک بلکه به خویشتن عشق نثار میکند…






