ترس فرد خودشیفته از عشق او را به جنگ برتریطلبی میکشاند و نه شناور شدن در دریای عشق؛ ترجیح او این است که “ارزشمندی” را مسالهی خویش بداند و نه تعلق خاطر!
برای فرد خودشیفته بحث کردن لزوما راهی برای کشف حقیقت، فهمیدن یا حتی اصلاح یک رابطه نیست؛
او گاهی بحث میکند تا حفرهای را در دیگری بیابد تا او را از جایگاه ایدهآل در ذهن خود به سرعت ساقط نماید؛
در اعماق، آنها با بحث و جدل به دنبال فهم این نکته هستند که ما در چه فاصله و جایگاهی با آنها ایستادهایم.
و “حفظ فاصلهی روانی از دیگری”، از مهمترین اضطرابها در ساحت خودشیفتگی است.
البته دغدغهی ظاهری در خودشیفتگی، ایدهآل بودن است با این هدف که چیزی را به خود و دیگران ثابت کنند: یعنی “ارزشمند بودن”!
اما این دغدغه، جایگزین-پوششی برای نیازی عمیقتر است که جسارت ابراز شدن را ندارد: یعنی عشق و اتصال به دیگری!
ساحت خودشیفتگی سعی دارد تا زمین و هدف بازی را، “رقابت و برتری” نشان دهد، اما در واقع نیاز اصلی او، دریافت عشقِ دیگری است و نه تحسین او!
ناامنی شدیدی که در جهان فرد خودشیفته حضور دارد، مانع از آن میشود تا او مساله خود را “کمبود عشق” بنگرد؛ او ترجیح میدهد در جنگ برتریطلبی شمشیر بزند تا در دریای عشق شناور باشد.
احساس نیاز به عشق مربوط به مرحلهی بالاتری از رشد روانی ما است؛ مرحلهای که فرد خودشیفته نمیتواند به آن راه یابد و اگر هم به آن دچار شود، عشق را به فلجکنندهترین حالت ممکن تجربه خواهد کرد.
آنچنان وحشتآور که بهجای آنکه عشق، شوقی را برای نزدیکی به معشوق در او بیدار سازد، به سرعت خواهان خاموش ساختنش است!
همانا اوج حقارتی که فرد خودشیفته میتواند تجربه نماید در لحظهی عاشق شدن است!
عشق، درون یک ساختمانِ (ساختار روانی) امن، امکان حضور و ابراز را پیدا میکند؛ اما در خودشیفتگی مسالهی اساسی دقیقا ناامنی بسیار شدید است.
خودشیفتگی آنجایی به بنبست میخورد که بدانیم ناامنی اصولا با دریافت عشق و مراقبت حل و فصل میشود و نه با برتری و دریافت تایید و تمجید دیگران!
اما فرد خودشیفته، ناخوداگاه باور دارد که با تفوق-برتری است که میتوان امنیت را تجربه کرد؛ اما تاییدی که از این تلاش برای برتر بودن دریافت میکند به شکل دردآوری ناقض خواستهی پنهان او میشود!
فرد خودشیفته با هر بار دریافت تایید، ناامیدانه میفهمد که تحسین دیگران مربوط به خود واقعی او نیست؛ بلکه مربوط به تقلاهای مضطربانهی او برای ارزشمند بودن است!
در این نقطه است که آنها مطمئن میشوند لازم دارند تا “فاصله” را با دیگران حفظ کنند؛ تصمیمی که آنها را هر چه بیشتر از عمیق شدن با دیگری دور ساخته و فرصت تجربهی عشقِ شفادهنده را از آنها میستاند.






