میل به خودافشاییِ درمانگر گاهی نه عملی همدلانه، بلکه تمایلی سادیستیک برای آزار مراجع است؛ اعتماد در ناخوداگاه آدمی با “گمنامی” عجین شده است و نه با “آشنا” بودن!
اصولا اعتماد در ناخوداگاه لزوما از شناخت دیگری و زندگی شخصی او حاصل نمیشود؛
در فضای رواندرمانی بخش عظیمی از اعتماد مراجعین به ما وقتی رقم میخورد که اتفاقا از زندگی شخصی، احساسات و عقاید ما نسبت به هر سوژهای اطلاعاتی نداشته باشند.
پشت خودافشاییهای ما درمانگران، برخلاف تصور رایج، گاهی ترس از صمیمیتِ واقعی خوابیده است و نه میلی برای نزدیک شدن!
ما گاهی از خودمان میگوییم تا سعی کنیم به شکلی اجباری (کامپالسیو) با مراجع “خودمانی” شویم یا به او این پیام را انتقال دهیم که او تنها نیست و ما هم مثل او یک انسانیم با مسائل و موضوعاتی همانند او.
اما دقیقا با همین عمل است که در حال نشان دادن ترس عمیق خود از صمیمیت با مراجع هستیم!
شاید جایگاه درمانگری آنقدر برای ما سنگین و اضطرابآور است که تصور نمیکنیم بتوانیم با حفظ همین جایگاه به مراجع نزدیک شد؛
لذا با عدول از این جایگاه و تنزل خود به جایگاه یک دوست سعی میکنیم “خیال صمیمیت” را برای خودمان و مراجع ایجاد نماییم!
گمنامی ما برای مراجعینمان اگر صبور باشیم آنچنان امنیتبخش و حقیقتا ارضاکننده تجربه میسود که آنها حاضر نیستند تحت هیچ شرایطی ذرهای از این گنامی ما برای آنها تخریب شود!
مراجع عمیقا حس میکند که ما با تلاش برای گمنام باقی ماندن، فضا را برای “راحتی” او فراهم میکنیم تا بتواند اصطلاحاً از هر دری با ما سخن بگوید.
عجیب است که هر قدر گمنامتر باشیم، مراجع حتی بیشتر احساس “مراقبت” را از سوی ما دریافت مینماید.
او عمیقا میفهمد که ما با نیاوردن زندگی شخصی خودمان به درون جلسه، شاید برای اولین بار در زندگیاش، به او فرصت یک رابطهی بدون ترس را میدهیم تا بتواند دلبستگی و تعلق را احساس نماید بدون انکه با خودافشاییهای ما، تعرضی (دخولی) به حریم شکننده و آسیب دیدهی او نماییم.
او با عدم خودافشایی ما میفهمد که ما نمیخواهیم خودمان را به او تحمیل کنیم. او میفهمد که ما به وسوسهی خودمان برای نیازمان به دوستی یا خالی کردن خودمان غلبه نمودهایم و میخواهیم جلسات صرفا برای او باشد و نه ما.
اگر برخی مراجعین خلاف این نظر را مطرح مینمایند، لازم است ببینیم در درخواست آنها تامل کنیم! آیا آنها بیشتر یک دوست نیاز دارند تا درمانگر؟ آیا نگران حال ما هستند؟
آیا این الگویی قدیمی در آنها است تا از طریق آن بر رابطه کنترل بدست آورند یا درگیر زندگی دیگری شوند تا زندگی خویش؟ آیا این میل برای شناخت ما ناشی از کنجکاوی حاصل از یک لاو ترنسفرنس است؟ آیا میخواهند با شکل دادن دوستی با ما، از روبرویی با ناخوداگاهِ خود جلوگیری نمایند؟
آیا آنقدر از رابطهها زخم خوردهاند که تصور میکنند باید ابتدا ما را بشناسند تا بتوانند اعتماد کنند؟ آیا ناخوداگاه نمیخواهند یک رابطهی غنیِ درمانی-تحلیلی را با ما تجربه نمایند؟ به عبارت دقیقتر میخواهند با ما دوست شوند تا خود را از شیری-چیزی ارضاکنندهتر محروم نمایند؟
آیا با فهمیدن دنیای درونی ما میخواهند ما را از ایدهآل بودن خارج کنند تا ما برای آنها مهم نشویم؟! یا به عبارتی دقیقتر میخواهند جلوی پروجکشنهای متنوع را همچون پروجکشن پدر، مادر و حتی پروجکشن کودکی خود را بر روی ما بگیرند؟!
در نهایت اینکه خودافشایی ما بخش عظیمی از ذهن مراجع را میتواند درگیر افکار، احساسات و امیال شدیدی در خصوص درمانگر نماید که عملا نوعی از تعرضِ -دخول- درمانگر در حریم امن مراجع در رابطهاش با درمانگر محسوب میشود و اجازهی پرواز خیال و تداعی آزاد و فانتزی کردن بدون نگرانی را از آنها میستاند.
هر گونه توجیهی در این مورد یک فریب و فرار از مسئولیت سنگین ما در خصوص حفظ حریم امن و حرفهای برای مراجعینمان است.
یادمان نرود که اتفاقا به این دلیل مهم که عصر، عصر ارتباطات و فناوری است، رعایت اصول حرفهای در عین سختتر شدنش، برای ما درمانگران ضروریتر نیز خواهد
#پینوشت: یکی از موارد نقض این اصل اعلان کردن عمومی این پیام به مخاطبینمان است که ما متاهل یا مجرد هستیم (با اشتراک تصویری از او یا به هر طریق دیگری)
و آسیبزنندهترین حالت ممکن زمانی رخ میدهد که درمانگر با همسر خود تولید محتوای مشترک کرده و علنا ویدیو یا تصویر مشترکشان را در فضای مجازی با مخاطب به اشتراک میگذارد.






