حس آزادی آغاز بردگی ما است؛ آن لحظه‌ای که در دل آزادی، ناگهان احساس می‌کنیم که “باید” به دنبال هدفی آنچنان دهان پر کن برویم که لایق این آزادی باشد.

اتفاق عجیبی نیست‌ که‌ اصولا بعد از تجربه‌ی احساس آزادی، بجای آرامش مضطرب می‌شویم!

گویا این یک‌ قاعده‌ی جهان‌شمول میان انسانهاست که بیشترین حملات و دستورات سخت‌گیرانه‌ی وجدان (سوپرایگو) زمانی اتفاق می‌افتد که ما احساس آزادی می‌کنیم.

آزادی در دل خود یک معنای‌ پنهان را نهفته دارد:

حالا که رها از هر بندی هستی “می‌توانی” هر کاری که دلت می‌خواهد انجام دهی!

این معنای پنهان و “دل‌-بخواهی” طی یک تغییر بسیار جزئی در روان ما، تبدیل به یک “دستور” می‌شود:

حالا که رها هستی “بایستی” هدفت را هر چه سریع‌تر در زندگی انتخاب کنی!

حالا همین آزادیِ به ظاهر رهایی‌بخش  تبدیل به اربابی به شدت دیکتاتور می‌شود که تو مجبوری تن به سخت‌ترین کارهایی بدهی که می‌تواند وظیفه‌ات را در قبال لطف او به انجام رسانده و او را آرام و راضی سازد!

لذاست که بسیاری از ما تفریح و لذت را موکول به بعد از یک شکنجه‌ی درونی می‌نماییم. گویا باید بهای آن را ابتدا بپردازیم.

یا چون‌ باور داریم که پس از هر لذتی عذابی از سوی کائنات رخ خواهد داد،‌ بلافاصله پس از لذت، زجری خودخواسته را بر خویش روا می‌داریم تا از عذابی بزرگ‌تر، خود را در امان بداریم.

گویا آزادی با خود یک الزام سادیستیک (آزارگرایانه) به همراه می‌آورد که از هر اجباری می‌تواند خفه‌کننده‌تر احساس شود.

و آیا تبدیل حس رهایی‌بخشِ آزادی به زجر، همان فرایندی نیست که طی آن می‌گویند “آزادی با خودش مسئولیت‌ می‌آورد؟!”

کلمه‌ی “مسئولیت”، شاید واژه‌ی متمدانه و بزک‌شده‌ی همان فرایند شکنجه‌گرِ درون ما به وقت آزادی است اما در قالب کلمه‌ای به غایت زیبا و انسان‌گرایانه!

از دلایل مهم افسردگیِ به شدت رو به افزایش در بسیاری از انسان‌ها در کشورهای توسعه‌یافته نیز ممکن است همین مساله باشد:

ناتوانی در راضی نگهداشتن ارباب سختگیر درونی زمانی که در بیرون فشار و الزام شدیدی حس‌ نمی‌شود!

گویا انسان هر قدر از سمت جهان بیرون دربندتر باشد با تمام غُری که بر ضد این بردگی می‌زند در نهایت از درون الزام کمتری برای دربند کشیدن خود می‌یابد.

و این مساله ما را با سوالی جدی مواجه می‌سازد: چرا انسان نمی‌خواهد رهایی و آرامشِ همراه با آن‌ را تاب بیاورد؟!

چرا هر قدر خوش‌تر، رنجورتر‌ می‌شویم و هر قدر بدبخت‌تر،‌ گویا در ناخوداگاهمان قسمتی از وجود ما راضی‌تر (ارضاشده‌تر) می‌گردد؟!

شاید این امری ذاتی در نهاد بشر است که می‌خواهد خود را از خوشی، حال خوب و فراغت بال محروم‌ نماید، هر چند در ظاهرِ امر، آن‌ را بسیار طلب کرده و برایش جهد بسیار می‌نماید.

پی‌نوشت: با این نگاه در مورد آزادی و اجبار درونی برای درد، می‌توانیم فهم بهتری نسبت به آدمهایی داشته باشیم که در زندگی درجا می‌زنند، در بند رابطه‌ای سادیستیک خود را اسیر می‌بینند و یا هر قدر تلاش‌ می‌کنند در نهایت همیشه به در بسته‌ می‌خوردند (با در نظر گرفتن در تمام دلایل فرهنگی دیگر که قطعا در این‌ امور دخیل هستند)

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا