فلسفهبافی و ناتوانی در تصمیمگیری در افسردگی گاهی راهی است برای پنهان ساختن درگیری درونیِ خود میان عشقورزی و تنفر. لذا در پس برخی افسردگیها ساختار وسواس نشسته است: شکی دائمی میان دو میل متضاد!
پشت برخی از افسردگیها آنچه حضور دارد و در واقع به افسردگی خوراک میدهد ساختار وسواس است؛ وسواس در تصمیمگیری!
ناتوانی غالبی که در این گونه از افراد افسرده تجربه میشود بهانهای است ناخوداگاه تا آنها بتوانند از طریق آن تصمیمگیری را هر چه بیشتر به تعویق بیندازند.
در واقع افسردگی در این افراد نه لزوما به دلیل کمبود انرژی یا خالی بودن، بلکه محصول یک شکاکیت و تعارض دائمی میان دو یا چند انتخاب است؛
از نگاه فروید این تعارضهای دائمی در نهایت به یک تعارض بسیار قدیمی ختم میگردند:
تعارض میان عشق و نفرت نسبت به ابژه (والدین) و در ادامه عشق و نفرت نسبت به خود!
فروید در مراجعی که نام او را به شکل استعاری “موش مرد” گذاشته بود به ما نشان داد که چگونه بسیاری از وسواسهای گوناگونِ مراجعش به تعارض بنیادی او در مورد عشق و نفرت باز میگردد.
کودکان در سنین میان ۱۸ ماهگی تا ۳ سالگی میتوانند به طور کاملأ همزمان نهایت عشق و نهایت نفرت را به والدین خویش تجربه کنند؛
لذا میبینیم همزمان که عروسکی را بغل میکنند ناگهان با خشونتی شدید موهای آن را میکشند یا چشمانش را در میآورند!
در برخی از کودکان، ایگو (قوه ی عقل) به دلایلی به تدریج قدرت ناسالم بیشتری از اید (امیال عاشقانه و پرخاشگرایانه) پیدا میکند تا در برابر این احساسات که تا قبل از این کودک لزوماً آنها را متعارض احساس نمیکرد بایستد و آنها را از هم جدا سازد؛
قدرتی ناسالم برای جداسازی عشق از نفرت و نگهداشتن آنها به دور از یکدیگر!
در واقع فرد وسواسی دچار یک عقلانیت بیمصرف میشود؛
عقلانیتی که از طریق تولید شک و تردید دائمی میان عشق و نفرت، فرد را به حالتی از بیواکنشی و بازداریهای دائمی دچار میسازد.
لذا در افسردگی گاهی این عقلانیتِ بیمصرف است که بر فرد مسلط میشود تا بتواند شدت تعارضِ میان عشق و خشمِ فرد را به ابژه و خود کنترل نماید.
در واقع سوال یا شک اصلی فرد در این حالت این است:
عشق را ابراز کنم یا نفرت را؟!
به سمت معشوق حرکت کنم یا از او اجتناب ورزم؟!
زندگی کنم یا بمیرم؟!
کدام سویهی قلبم را جدی بگیرم؟!
ادلّههای بیپایان افراد افسرده برای توجیه حرکت نکردن و دست به انتخاب نزدنهایشان در واقع راهی برای زیر فرش بردن همین تعارض است.
لذا آنها در درمان به جای قدرت بخشیدنِ بیشتر به ایگوی خود، به شکستن ایگو نیازمندند تا بتوانند هر دو میل خود را بدون نظارت وسواسیِ ایگو تجربه نمایند؛
تجربهی میل به زندگی و میل به مرگ هر دو در کنار یکدیگر بدون فلسفهبافیها و شکهای منحرفانهی عقل؛
فلسفهورزیهای دفاعگونهای که در وسواس و به تبع آن در بسیاری از افسردگیها به وضوح قابل رویت است.
آنچه که شخصیت “دمیتری” در رمان #برادران_کارامازوف تجربه میکرد مثال خوبی است برای نشان دادن آنچه خلاف ساختار فلسفهورزی در وسواس و افسردگی جریان دارد؛
دمیتری نهایت عشق و نهایت نفرت را در کنار یکدیگر بدون پنهان شدن در پس ترسهای عقل تجربه میکرد.
دمیتری هر چند قهرمان داستان از نگاه داستایوفسکی نبود اما از زندگی چیزهایی را لمس میکرد که آلیوشا و ایوان هرگز به آن نزدیک هم نمیشدند.
همچنین شخصیت منحصربفرد #زوربا در رمان زوربای یونانی بر خلاف ارباب خویش که دائما در حال تفکر بود، او اما هر چند از اندیشه بیزار نبود اما میدانست که چه زمانی وقت اندیشهورزی است و چه زمانی وقت عشقورزی و نفرت و چه زمانی هنگام رقصیدن!
پی نوشت: در این نوشتار به گونهای از عملکرد ایگو سخن گفته شده که گویی ایگو در ساختار وسواس همان وجدان (سوپرایگو) است.
هر چند دقیقا این گونه نیست اما تا حدی میتوان با تسامح چنین گفت که ایگو در وسواس و افسردگیهای شدید قدرتش را تقدیم سوپرایگو میکند یا به قول فروید سایهی نحس #سوپرایگو بر ایگو برافراشته میشود.
نکتهی بعدی اینکه ما اینجا از اندیشهورزی و شکاکیتی سخن میگوییم که هدفش پنهان نمودن امیال آدمی است و نه اکتشاف آنها؛
این گونه از اندیشهورزی نهتنها در جهت بلوغ و غنی ساختن درون آدمی نیست بلکه خود مانع فهمندگی است و به تعبیر #حافظ حجابی است در برابر دیدن خودمان.
از این رو این نوشتار اندیشهورزی را تقبیح نمیکند؛ بلکه سعی در روشن ساختن نکتهای دارد که میتواند اندیشهورزی را در ما روانتر ساخته و به آن غنا ببخشاید؛
لذا لازم است از ابتدا میان دانش و بینش تفاوتی جدی را قائل شویم؛
آنچه که مطمح نظر و غایت روانکاوی است بینش است!
بینش از جنس تجربه ای درونی است که با خود یک دگرگونی واقعی را به همراه میآورد و نه صرفا انباشتی از دانش؛
که گفت:
من قطاری دیدم که سیاست میبُرد و چه خالی میرفت! (#سهراب_سپهری)






