خودشیفتگان لزوما به دنبال معشوقی زیبا و پرمایه نیستند؛ آنها برای خلاصی از شر حقارت درون خویش در نهایت معشوقی را برمی گزینند که قابلیت زیادی از تحقیر شدن را در خود داشته باشد.

در حالت طبیعی، عشق محصول فرافکنی تصویر فرد ایده آلِ ذهنیمان بر روی فردی است که بارقه هایی نسبتا قوی از آن تصویر را در خود دارا است.

در این حالت چهره ی ایده آل ذهنی با فرد بیرونی به طرز جادویی ای منطبق می شود و لذا ناگهان حس می کنیم که او همان مرد یا زن ایده آل ماست!

پس از این مطابقت، به تدریج فرد از یکسو متوجه عدم مطابقت های معشوق با چهره ایده آل می شود اما…

او ناخوداگاه تلاش می کند تا نقاط مشابهت را هر چه بیشتر در دیدگان خویش بیاراید و معشوق را همچنان ایده آل تصور کند.

ساختن خاطرات خوش و لحظات غنی شده از تجربه های لذت بخش با معشوق محصول همین تلاش ناخوداگاه برای حفظ چهره ی ایده آلِ معشوق است.

این خاطرات آنچنان قدرت پیدا می کنند که فرد ناخوداگاه بخش های غیرمنطبقِ معشوق با چهره ی ایده آل را از یاد می برد.

اما در فرد خودشیفته عشق چنین مسیری را طی نمی کند!

در خودشیفتگی بجای فرافکنی چهره ی ایده آل، از همان ابتدا تکه ی بسیار دارک، افسرده، وابسته، توخالی و پوچ فرد بر معشوق پرتاب می شود!

از این رو معشوق از همان ابتدا تبدیل به موجودی غیرقابل تحمل، دست و پاچلفتی، وابسته و نازیبا می شود که او حاضر به نزدیک شدن و لذا خلق خاطره با او نیست!

لذا بسیاری از خودشیفتگان اتفاقا کسی را ناخوداگاه به عنوان معشوق برمی گزینند که بیشتر آمادگی آن را دارد که با چهره ای که آنها از خودشان در ناخوداگاه دارند سینک یا جفت شود:

چهره ی بسیار پوچ، بی مایه، افسرده و حقیر!

تکه ای که توان تحمل آن را در دنیای درونی خود ندارند و با جستجوی فردی مستعد به دنبال سپردن این بخش به او، از شر این تکه ی نفرین شده ی خویش خلاص شوند.

اما اگر روزی آنها کسی را بر سر راه خویش بیابند که بیشتر تحریک کننده ی بخش ایده آل وجود آنهاست در ادامه چه رخ خواهد داد؟

گاهی آنچه تجربه می شود یک وحشت و اضطراب غیرقابل تحمل در آنها است!

دلیل این وحشت از آن جهت است که با دیدن برتری، غنای درونی یا زیبایی معشوق، آنها دیگر امکان پرتاب پوچی و خالی درون خود بر معشوق را آنگونه که در حالت اول ممکن بود از دست خواهند داد.

و حالا آنچه رخ می دهد یک روند معکوس است: دیدن زیبایی های معشوق بجای فعال نمودن میل به نزدیکی و یکی شدن با او، آنها را به شدت مضطرب می کند؛

از آن جهت که روبرویی با زیبایی های معشوق، نقص ها، حقارت و پوچی درونی آنها را هر چه بیشتر فعال می نماید.

عمق پوچی ای که حال با عظمت معشوق دیگر امکان پرتابش را به او نخواهند داشت.

به همین دلیل است که گاهی خودبزرگ بینی بادکرده در افراد خودشیفته پس از عاشق شدن ناگهان فرو ریخته و خود را در برابر معشوقِ ایده آل بسیار ذلیل می یابند.

و در ادامه آنها گزارش می دهند که بجای احساس شوق برای دیدن معشوق و اضطراب حاصل از این اشتیاق، به احساس غیرقابل کنترلی از حقارت و خودکم بینی دچار شده اند که هیچ گاه در روابط قبلی شان تجربه نکرده اند.

هر چند در افراد غیرخودشیفته به این دلیل که پارت ایده آل وجودشان بر معشوق پرتاب می گردد و لذا دیگری را قابل ستایش می بینند نیز احساس حقارت تا حدی تجربه می شود؛

اما از آنجایی که آنها مجهز به احساس باثباتی از “یک خود به اندازه کافی معنادار و غنی ای” هستند می توانند احساس کنند که توان هضم چهره ی ایده آلِ معشوق و همچنین آمیخته شدن با این معشوق ایده آل را در خود دارند.

اما در خودشیفتگی به دلیل حس توخالی بودن شدیدی که در این لحظات تجربه می شود، موقعیت عاشقی موقعیت نابرابری از قدرت ادراک می گردد که در آن معشوق در قدرت محض است و آنها در زبونی محض!

پس عجیب نیست که آنها علی رغم پر مدعا بودنشان، ناگهان هیچ شانسی را برای متاثر ساختن معشوق و دلبری نمودن از او در خود نمی یابند و هر لحظه که او را تجسم می کنند همزمان پوچ و حقیر بودنشان برای آنها باز تکرار می شود.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا