خودارضایی در مردها گاهی محصول وحشت آنها برای دست کشیدن از تعهدشان به مادر و دلبستگی به زنی به جز اوست. آنها سکس با معشوق را ناخوداگاه، خیانتی نابخشودنی و گناهآلود به مادر تجربه مینمایند.
مردها اغلب معشوق خاموش مادرشان باقی میمانند؛ تعهدی که سبب یک بیگانگی خودشیفتهوار در آنها میگردد؛
هویت آنها طی این تعهد و خودشیفتگی حاصل از آن، در حد یک “دیلدو” برای ارضای امیال مادر تقلیل مییابد؛
و استقلال و تمایزیافتگیشان علیرغم همهی موفقیتهایی که در ظاهر کسب مینمایند، برای همیشه از دست میرود.
هر حرکتی که در تضاد با تعهد آنها نسبت به میل مادر باشد در مردها منجر به احساس گناه، شرم و مقاومت شدیدی میشود.
حس گناهی که آنها را بجای تجربهی عشقورزی و ارضای عمیق جنسی با شریک عاطفیشان به سوی ارضای در تنهایی سوق میدهد.
خودارضایی راهی میشود برای محروم ساختن خود و معشوق از لذتی که طبق یک قانون سوپرایگوییِ بسیار سادیستیک و البته خودشیفتهوار لازم است همیشه متعلق به مادر باقی بماند.
قانونی که در آن مادر شاقول زنانگی قلمداد میشود و زیر سایهی وفاداری به او رفتارهای معشوق مدام مقایسه شده و زیر سوال میرود.
اینکه فارغ از کیفیت دستپخت همسرشان، غذای مادر در ذهن بسیاری از مردها همیشه “یک چیز دیگری است” نشانهی بارزی از همین وفاداری است.
مادر برای بسیاری از مردها تبدیل به آینهای میشود که مدام بایستی خود را از منظر میل او رصد نمایند؛ در حقیقت آنها در مرحلهی mirror stage با مادر گرفتار میگردند.
حال تو عزیز دل مادر میشوی اما نه عزیز برای خودت!
این همان “خودشیفتگی بیگانهساز” است که اغلب مردها به آن دچار میشوند. آنها تمام خودشان را وقف یک آرمان میکنند؛ آرمانی که وقتی آن را ردیابی میکنیم گاهی به میل مادر ختم میگردد.
آنها اینگونه خود را نه یک هویت مستقل که از قضا آلت نیز دارد، بلکه عینا خودِ آلت تصور مینمایند.
پسر اینگونه با آلت خویش همانندسازی مینماید؛ همچون فردی که تمام زندگیش در کار خلاصه شده و بدون آن احساس بودنش را به طور کامل از دست میدهد.
مردانی را میبینیم که ناتوان از سکس با همسر زیبای خود هستند در حالی که با زنان دیگر عملکرد جنسیشان افت نمیکند و یا روزانه و با میلی وافر دست به خودارضایی میزنند.
در واقع اویی که این مردان خود را از او محروم مینمایند “رقیب مادر” است؛ یعنی همان همسر یا شریک عاطفیشان؛
این در حالی است که زنان دیگر گاهی با تجسم شدن در حد یک زن بیاعتبار و ابژهی صرفا جنسی، جایگاه رقیبِ مادر را در ذهن آنها از دست میدهد و این گونه آنها میتوانند بدون احساس گناه با آنها سکس نمایند.
هر قدر این مقایسه شدیدتر در جریان باشد، مردان بیشتر به سمت خودارضایی و زنان دیگر تغییر جهت میدهند.
هستهی رفتارهای منحرفانهی جنسی در مردها گاهی در همین فضای بدون فاصله و سوءاستفادهگرایانهی مادرها با پسرانشان است که شکل میگیرد.
در انحراف، فرد بجای میلورزیِ عاشقانه با تمامیت یک معشوق، به اَعمال دیگری دست میزند که کاملا از مرکزِ این میلورزیِ عاشقانه دور شده است.
برای مثال مرد درگیر صرفا یک عضو از بدن زن میشود و نه تمام او (پارتابژه-فتیش)؛
رفتارهای جنسی غیرمعمول همچون anal sex (که مشخصا میتواند موضعی تحقیرگرایانه و غیرصمیمی باشد) را از همسرش تقاضا مینماید؛
و در نهایت فرد از کل معشوق دست شسته و به خودارضایی یا بودن با زنان دیگر روی میآورد.
تمامی این رفتارهای منحرفانه که حول “دوری گزیدن از تمامیت معشوق” شکل میگیرد گاهی محصول همین تعهد قدیمیِ مردان به مادر است که مبادا از نقش فالوسِ ارضاکننده برای مادر تخطی نمایند.
تنوعطلبی در مردها را اینگونه بجای تبیین بر مبنای میل زیاد جنسی در آنها یا ذات تنوعطلب آنها یا دلایل تکاملی، میتوان در این بستر به گونهی دیگری نگریست.
وحشت و حس گناه شدید آنها برای تعهد نسبت به زنی به جز مادر، آنها را به سمت روابط متعدد کوتاه مدت سوق میدهد تا هیچ زنی در ذهن آنها جایگاه عاشقانهی مادر و میل او را نتواند اشغال نماید.
مادران هیستریک شاید مهمترین گونهی مادرانی باشند که چنین پسرانی را تربیت مینمایند.
مادرانی که نتوانستهاند اختگی خویش را در مسیر رشدیشان بپذیرند و لذا فرزند پسر قرار است در یک توطئه، جایگزینِ نمادین آلت تناسلی مردانه یا فالوس برای آنها گردد.
مسالهی مادران هیستریک، مسالهی قدرت است؛ آنها نمیتوانند زنانگی خود را (زنانگی هم در معنای تنانه و هم در معنای روانشناختی آن) چیزی ارزشمند برابر با فالوس-آلت مردانه و مردانگی تصور نمایند.
در واقع نوعی پنهان از “ضد زن بودن” در پس هیستری همیشه وجود دارد.
هیستری در ظاهر مردها را پس میزند و آنها را اخته خطاب میکند اما در لایههای پنهانتر در حال انکار زنانگی خویش است و به دنبال فالوس مردانه از طرقی همچون داشتن فرزند پسر.
در واقع آنها در ناخوداگاه در نهایت فالوس و جایگاه مردانه را صاحب ارزش روانشناختی ادراک مینمایند و نه واژن-رَحِم و زنانگی را!
و لذا آرزوی ناخوداگاه بسیاری از زنان از کودکی این میشود که روزی صاحب فرزند پسری شوند که بتواند جای حفرهی زنانهی آنها که سبب احساس حقارت همیشگی آنها بوده است را پرنماید.
حال پسر قرار است اختگی مادر را از او پنهان نماید و نه آنکه فرزندی باشد که نیازمند عشق مادرانه برای رشد باشد؛
اینجا نه مادر به پسر بلکه پسر است که به مادر هویت جنسی میبخشد.
پینوشت: اینکه برخی مردها پس از سکس با همسرشان تمایل شدیدی برای فاصله گرفتن در خود احساس میکنند گاهی به دلیل احساس گناهی است که از لذت با رقیب مادر نصیبشان شده است!
یا حتی گاهی پس از تجربهی صمیمیتی که با همسرشان دارند شروع به رفتارهای پرخاشگرایانه و تحقیرامیز با او میکنند.
تو گویی بایستی کفارهی این لذت و عدم تعهد به مادر را با حمله به شریک عاطفی و رابطهی خود با او بپردازند.
درجا زدنهای بسیاری از مردان در کار، ناتوانی در لذت بردن از موفقیتهایشان، رشدهای حرفهای بسیار آهسته که با فشار روانی بسیار زیادِ بیدلیلی همراه میشود، همه میتواند از همین تعهد پسرانه به مادر نشات گیرد.
گویی هر موفقیت، اعلام جدایی و رها ساختن مادر و خیانت به او است و نشانهای از اینکه من دیگر آلت دست تو نیستم!
این فرایند در سایکوز به اوج خود میرسد؛ در بیماران سایکاتیک (اسکیزوفرن)، فرد با مادر یکی میشود و لذا در یک رقص دو نفرهی نعشهآور در آسمانها فارغ از جهان و درخواستهایش به ارضای نوزادانه با یکدیگر میپردازند.
سایکوز نهایت یکی شدن با فالوس و انکار فاصله با مادر و تمایز از او است.
پینوشت دو: تبیین ارائه شده تا حدی با تحلیل فروید در خصوص ابژهگزینیِ جنسیِ مردان از جهاتی متفاوت به نظر میرسد.
از نقطه نظر فروید میل جنسی مردان گاهی به همسر ممنوعه میشود چرا که مردها همسر خود را به دلیل شباهتهای متعددی یاداور مادر خویش میدانند.
اما این یاداوری صرفا به دلیل شباهت آنها نیست بلکه گاهی به دلیل جایگاه رقیبگونهی همسر در مقابل مادر نیز میتواند باشد.
لذا میتوان این گونه گفت که گاهی این بازنمایی همسر در جایگاه مادرانه است که سبب میشود تا میلورزی با او یک تهدید و گناه ادراک گردد و گاهی نیز ادراک همسر در مقام رقیب مادر!






