ورود پستان مادر به دهان نوزاد، اولین تجربه‌ی شبه‌جنسی میان آنها است. کودک بر اساس کیفیت عاشقانه یا تخریب‌گر این تجربه، در خصوص کیفیت سکس میان والدین نیز خیال‌پردازی خواهد کرد.

می‌توان دو گونه شیر دادن و به طور کلی feeding کودک را از یکدیگر تفکیک کرد:

شیر دادن برای اتصال (feeding for linking
شیر دادن برای انفصال (feeding for un-linking)

در اولی آنچه در درون مادر می‌جوشد میل برای لمس بخش گرسنه‌ی وجود کودک است؛

اما در دومی آنچه مادر را برای شیر دادن تحریک می‌کند “نفرت” است.

مادر پستانش را در دهان کودک می‌چپاند تا نوزاد را از “فهمیدن و لمس دردش” منفصل (دیسکانکت) کند!

این دو گونه شیر دادن به نوزاد پایه‌ای می‌شود برای روبرویی کودک با “primal scene” یا صحنه‌ی آغازین!

صحنه‌ی آغازین اشاره به مشاهده‌ی واقعی یا خیالی سکس والدین توسط کودک دارد.

این ایده در روانکاوی بسیار مفهوم کلیدی و مهمی است و بیراه نیست اگر بگوییم تاثیرگذارترین و پایه‌ای‌ترین ایده‌ی ناخوداگاه آدمی همین ایده است.

کودک در بخشی از وجودش، به شکل خوداگاه یا کاملا ناخوداگاه سکس والدین را تجسم می‌کند؛

تجسمی بسیار هولناک که می‌تواند منشا اضطراب بسیار شدیدی در او شود.

این تجسم و در واقع این صحنه شامل چندین جزء متفاوت است:

-دخول آلت پدر به مهبل مادر
-حمله‌ی و خشونت یک والد به والد دیگر
-ناله‌های همراه آن

-درهم‌آمیزی و یکی شدن پدر و مادر
-دیدن لذت و توامان درد ابژه‌ها
-دیدن شدت میل‌ورزی ابژه‌ها به یکدیگر

-دور افتادن و exclude شدن من (کودک) از این میل‌ورزی دو نفره
-ایده‌ی خیانت ابژه‌ها به من

-فهم ایده‌ی میل‌ورزی و کیفیت آن
-پرسش از جایگاه خود برای والدینِ در حال سکس
-نفرت شدید از سکس والدین

-ایده‌ی توطئه و دست به یکی کردن ابژه‌ها بر علیه من

کلاین می‌گفت یکی از وحشتناک‌ترین تصورات کودک در مورد سکس والدین این است که مقاربت آنها با یکدیگر سبب ایجاد یک قدرت بسیار نابودگر در آنها بر علیه کودک می‌شود که می‌تواند کودک را نابود سازد.

این ایده بعده‌ها در ما همچنان باقی مانده و در قالب‌های گوناگون تکرار می‌شود.

برای مثال در دو قلوهای افسانه‌ای می‌توانیم ببینیم جایی که دستهایشان را به هم می‌فشردند.

یا در همزمان ضربه زدن سوباسا و تارو به توپ به شکل ضربدری که همیشه به باز شدن دروازه‌ی حریف می‌انجامید!

این موارد بازنمایی‌هایی از همان ایده‌ی صحنه‌ی آغازین است.

مثال جالبی نیز دان کاروث می‌زند:

روزی در محفلی روانکاوانه با دانشجویانش که همگی در حال گفتگو و خلق ایده‌های تحلیلی بودند، یکی از دانشجویان به طرق مختلف اعضا را منیپولیت کرده (کرم می‌ریخت) و اجازه‌ نمی‌داد جلسه به روند مفید و زایای خودش جلو برود.

دان کاروث بعد از تلاشهای گوناگون در نهایت تنها راه برای جلوگیری از این تخریب را در اخراج این دانشجو از کلاس می‌بیند.

کاروث می‌گوید زمانی که او را از گروه خارج کردم همگی احساس سبکی عجیبی کردیم و لذا گروه با آسودگی خاطر زایا و productive تا انتهای جلسه به پیش رفت.

داون کاروث در توضیح این اتفاق از ایده‌ی صحنه‌ی اولیه سود می‌جوید و می‌گوید:

ما همگی به شکل سمبلیک در آن جلسه در حال تکرار صحنه‌ی اولیه با یکدیگر بودیم (به تعبیر من سکس نمادین گروهی).

سکسی که سبب ایجاد linkهای مفهومی یا به تعبیر من “نوزادان تحلیلی زیبا و دوست‌داشتنی‌ای” می‌شدند.

اما آن دانشجو از مشاهده‌ی این سکس دچار خشم و رشک شده بود و لذا نمی‌توانست این مقاربت و زایاییِ حاصل از آن را تاب بیاورد!

کابوث می‌گوید آن دانشجو تاب دیدن اینکه ما می‌توانیم مدام در گروه ایده‌پردازی کرده و خلق نماییم را نداشت و لذا به این تولیدگری ما با هدف تخریبش حمله می‌کرد.

نکته این است که هر گونه اتصالی، هر گونه برقراری لینکی، هر گونه تولید و خلاقیتی، محصول یک مقاربت است.

به زبان هگلی هر “سنتزی” حاصل آمیختگی و دیالکتیک تز و آنتی‌تز است!

کودکی که خود را کاملا طرد شده به هنگام سکس والدین ادراک کرده و هیچ گونه جایگاهی را برای خویشتن قائل نمی‌شود و یا کل ایده‌ی صحنه‌ی اولیه را چیزی بسیار تخریب‌گر برای خود و ابژه‌ها می‌بیند؛

طبعا در طول حیات خود امکان و توان تولید ایده‌های نو و مقاربت‌های زایا را با جهان و انسانهایش نخواهد داشت!

به باور من اولین مقاربت یا سکس نمادین کودک با ابژه، ورود پستان (آلت مادر) به دهان اوست!

و چه می‌شود کودکی را اگر مادر این دخول را با هدف خفه کردن کودک یا حتی خاموش کردن احساس گناه سوپرایگویی خودش انجام دهد؟!

حال همین‌ مفهوم (صحنه اولیه) وارد جلسات روانکاوی می‌شود:

مراجعی که از هر گونه اتصال یا مقاربت نمادینی با ما اجتناب می‌ورزد، عملا نمی‌تواند نه تفاسیر ما را بپذیرد و نه خود تفسیر یا تحلیلی را خلق خواهد کرد!

رابطه‌ای به شدت useless و اخته!

او از این اتصال (مقاربت) می‌هراسد چرا که آن را به قول ویلفرد بیون “ورود پرخشونت چاقو به شکمش” تصور می‌نماید و نه یک پیوند مهرورزانه برای خلق کردن!

پی‌نوشت:
مساله‌ی خودارضایی در زنان هیستریک از جنبه‌های گوناگونی به نسبت آنها با صحنه‌ی آغازین باز می‌گردد.

یکی از آن جنبه‌ها چنین است:

کودک با تجسم سکس والدین، هویت جنسی خود را ناخوداگاه زیر ذره‌بین می‌برد:

من کیستم؟ و می‌خواهم جای کدام یک از والدینم در سکس قرار بگیرم؟ پدر (مرد) یا (مادر)

در هیستری، فرد نمی‌تواند این بازیابی را در خصوص هویت جنسی خود انجام دهد؛ او در یک شک و تناقض دائمی تا پایان عمر دست و پا خواهد زد.

این همان چیزی است که لکان در مورد هیستری به ما می‌گوید: پرسش اصلی زن هیستریک این است: من زن هستم یا مرد؟!

ناتوانی در بازشناسی هویت جنسی و میل در هیستری، در نهایت به رابطه‌ی نصفه‌نیمه و همیشه ناراضی آنها با مردها منجر می‌گردد.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا