دیدن پیرمرد یا پیرزن در رویای شبانه گاهی به معنای شروع یک سوگواری در واقعیت است؛ سوگواری برای فتیشی که لازم بوده رهایش کنیم اما به دلیل وحشت از نابودی نمیتوانستیم!
رویای پیرمردها را دیدن برای من بسیار معنادار بودهاند. آنها را بیشتر پارتی از خویشتن (self) میبینم که قرار است به من (ego) چیزی بگوید؛ دقیقتر آنکه پیامی را به منِ ایدهآل برسانند!
اگر آن پیرمردِ در رویا انسانی سادهدل، متواضع و بدون مال و مکنتی باشد، همچون یک پیرمردِ روستایی، برایم میتواند این دلالت را به همراه بیاورد که او پارتی از خویشتن است که پس از سوگواری برای کنار گذاشتن بخش طمّاع و به شدت جاهطلب خویشتن، به آن در self فضا خواهیم داد.
در واقع او در رویا شاید به “من” میگوید سوگواری لازم است برای تمام چیزهایی که از دست دادهای؛ و کنار بگذار تمام کمالگراییِ متورمی که دائما تو را شکنجه میداد؛
پیرمردها یا پیرزنها در رویا گاهی سمبل انسان خودساختهای هستند که توانستهاند از پس یک سوگواری عمیق به درکی از جهان و خویشتن برسند که در آن wholeness جایش را به چسبیدنِ greedy به چیزهای گزینشیای (پارهابژه و شیءوار) از زندگی داده است که بیشتر مایهی اضطرابند تا رشد و آرامش؛
شاید مهمترین فتیش برای همهی ما “مال” باشد؛ پول و تمام اشیائی که میتوان با آن داشت.
شاید پیرمرد، حتی با “کهولت سن خود” به ما نهیب میزند که زمان رفتن چقدر نزدیک است و اتصال عاشقانهتر به انسانها و هستی تا چه اندازه ارزشمندتر است تا چسبیدنی فتیشوار و تکرارشونده به شیئی از هستی.
دیدن پیرمرد در رویا، شاید آمادگی روان ماست برای تجربهی یک ملانکولیای خودخواسته تا بتوانیم از شراراتِ پرفکشنیزم رها شویم.
و میدانیم که همیشه پشت پرفکشنیزم، یک حس ناامنی و تهدیدِ بسیار عظیم (persecution) حضور دارد.
رها کردن پرفکشنیزم به معنای رها کردن فتیشهای زندگی است و لازمهاش سوگواری است برای همان بخش وحشتزدهی وجودمان که فتیشوار زندگی را میطلبد میخواهیم کنارش بگذاریم.
و این محقق نخواهد شد مگر آنکه حس ناامنی و تهدیدِ حاضر در پس و پشت کمالگرایی ناپدید شود و تو بتوانی بیواسطه و بدون چنگ زدن به فتیشها، با جهان پیوندی بیواسطهتر برقرار نمایی.
گاهی با رواندرمانی، این تهدید و ناامنی کنار میرود و گاهی هم با بودن در شرایطی که در آن حقیقتا چیزهای مهمی را از دست میدهیم و لذا مواجه میشویم با لایهای از خودمان که “اتصال قلبی” را طلب میکند از آن رو که بیش از حد حس تنهایی مینماید!
اینجا غم، جای اضطراب را میگیرد و تو شبیه کسی میشوی که کسی را از دست داده و لذا عمیقا سوگوار است.
اضطراب، محصول تصورِ جهانِ تهدیدآمیزی است که ما از طریق پرفکشنیزم به دنبال مقابله با آن هستیم؛
و غم محصول ادراک جهانی است که آن را عمیقا دوست داریم و میخواهیم پس از سالها اجتناب و چسبیدن به فتیشها، دوباره به آن بازگردیم.
دو ادراک از جهان و دو احساس متفاوت: اضطراب و غم!
اگر کلاینی بنگریم، این میل به اتصال به جهان، شبیه همان حس پیشاکلامیای است که مادر و نوزاد هر دو در اثر پیوندِ امنِ ناخوداگاهِ مادر با ناخوداگاه کودک به هنگام شیر دادن تجربه میکنند (کلاین، مقالهی در مورد تنهایی، ۱۹۶۳).
ما برای این دوری و این عدم اتصال است که میگرییم. لذا در دل سوگ، یک میل به یکی شدن با ابژهی محبوب هم وجود دارد و سوگ صرفا موضوعش فراق یا فقدان نیست.
سوگ تجربهای است آغشته به دو غم: غم کنار گذاشتنِ دلبستگیهای تکهپارهوار (فتیشها) ناشی از وحشت از غریزهی مرگ_نیستی؛
و غم حاصل از از دست دادن حقیقت زندگی به دلیل همان وحشت از نیستی.
تو گویی در یک لحظه، تمام آنچه که به آن کمالگرایانه چنگ زده بودی همچون خانهای موریانهزده فرو میریزد و تو، هم آن خانهی متروک را از دست میدهی و هم در مقابل، بیواسطه با هستیِ بیرون از آن خانهی اتیستیک در تماس قرار میگیری؛
و حال سوگوار هستی هم برای خانهی خراب شده و هم برای فراقی که میان تو و هستی سالیان سال برقرار بود و از آن دور افتاده بودی.






