دادن پاسخهای آشکار به سوالات مراجع در مورد زندگی و عقاید شخصی خود، میل ناخوداگاه او برای ورود به دنیای درونی درمانگر را متوقف مینماید. برای بازشناسی عمیق خود و دیگری، پرهیز از خودافشاییهای سطحی یک ضرورت در روانکاوی است.
میل مراجع برای شناخت روانکاو، مشابه میل کودک برای رفتن به درون بدن مادر است.
در هر دو، فرد با کنجکاوی زیادی قصد دارد بفهمد درون بدن-ذهن ابژه چه میگذرد!
این میل لازم است پاسخ بگیرد اما نه با خودافشایی روانکاو؛ بلکه از طریق ضد آن، یعنی عدم خودافشایی!
روانکاو با ناشناس باقی ماندنش مجوز ورود مراجع را به درون خودش صادر مینماید.
اگر مراجع در مورد روانکاو اطلاعاتی را مستقیما با خودافشایی روانکاو به دست بیاورد، این ورود رخ نخواهد داد.
در واقع اطلاعات قبلی مانع از فعالیت کنجکاوانهی ساحت ناخوداگاه مراجع در مورد درون روانکاو و ناخوداگاه او خواهد شد.
نکته اینجاست که ما میخواهیم مراجع به شیوهی ناخوداگاه، درون روانکاو را بازشناسی کند و نه آگاهانه؛
و از این طریق به dataهای درون ناخودآگاه روانکاو دسترسی پیدا کند.
همین شیوهی متفاوت دسترسی است که سبب میشود رابطهی مراجع و روانکاو متفاوت با روابط معمول زندگی که اصولا از سطح و در واقع یک سری قواعد، تعاریف و لیبلها جلوتر نمیرود پیشتر رود.
و لذا هر جلسهی روانکاوی هم برای مراجع و هم روانکاو کاملا غیر قابل پیشبینی و پرنفوذ تجربه شود.
اما چه لزومی دارد که مراجع وارد ناخوداگاهِ روانکاوش شود؟!
مگر او نیامده تا از خودش سخن بگوید؟
برای پاسخ به این سوال بایستی علل میل قوی کودکان برای ورود به بدن مادر را واکاوی کنیم.
چرا کودکان میخواهند به شکم مادر ورود کنند؟
حتی آنها گاهی این میل را به بازی تبدیل میکنند.
مهمترین دلیل این میل از نگاه فروید عشق و در واقع میل جنسی به مادر است؛
و از نگاه کلاین گاهی میلی ذاتی است برای تخریب درون بدن مادر!
اما چه عشقورزی به مادر و چه میل به تخریب او طبق یک میل پنهانتر صورت میگیرد: رشک به مادر و فهمیدن جایگاه خود در نزد او!
اگر این میل با بازداری همراه شود، تمایل به دانش، تفکر، کنجکاوی و به قول بیون غریزهی “فهم حقیقت” در کودک خاموش خواهد شد.
اینکه من در درون مادر (در قلب و ذهن او) کجا قرار گرفتهام!
این شاید دلیل اصلیِ اهمیت ورود مراجع به درون روانکاو است!
ورود به درون روانکاو در جلسات، گاهی حتی مهمتر از ورود به درون خویش است”
چرا که ما گاهی با شناختن دیگری، خودمان را پیدا میکنیم. یا حتی با شناختن دیگری به خودش، خودمان را هم در این میان کشف مینماییم.
کیس دیک (Dick)، پسر ۴ سالهی ملانی کلاین شرح بسیار دقیقی از چگونگی ورود مراجع به درون روانکاو و حل و فصل مشکلات روانشناختی او به ما ارائه میدهد.
دیک اولین کیس تاریخ روانکاوی است که به اتیسم مبتلا بود؛
اما به دلیل عدم شناخت اتیسم در آن زمان، توسط کلاین به عنوان اسکیزوفرنی زودرس کودکی تشخیص گذاری شد.
دیک زمانی که به نزد کلاین آمد حتی توانایی گرفتن قاشق در دستانش را هم نداشت؛ از خوردن غذا خودداری میکرد؛ دایرهی لغات بسیار محدودی داشت و کمترین میزان از ارتباطات اجتماعی را برقرار مینمود؛
کلاین در تفسیرش از این کیس مشخصاً به ترس دیک از ورود به رحم مادر اشاره میکند و اینکه چگونه دیک با مداخلات سنجیدهی کلاین در جلسات به شکل نمادین به درون بدن مادر وارد شده و لذا به تدریج وحشتش از این پیشروی کمتر و کمتر میشود.
این ورود نمادین به طرز اعجابانگیزی سبب شد تا دیک در جهان بیرونی نیز بتواند بدون وحشت از تاریکی، به درون اشیا و چیزها پیشروی کرده و آنها را در وجودش درک و فهم نماید.
بنابراین تماس با جهان و لمس آنها از نگاه کلاین محصول ورود جسارتمندانهی کودک به درون بدن مادر است.
در واقع بدن مادر اولین نمایندهی جهان کودک است و اگر کودک از ورود به این جهان اولیه نهراسد، ورود به جهان بیرونی نیز با تمام چالشهایش، با وحشت همراه نخواهد شد.
در جلسات تحلیلی نیز ما گاهی کنجکاوی مراجع را در همین بستر درک و فهم مینماییم.
خودافشاییهای خوداگاهانهی ما در مورد زندگی شخصی و عقایدمان، بجای تسهیل ورود مراجع به درون ما، آن را سد خواهد کرد.
از دو طریق: اولا اطلاعات آشکار ما جلوی فانتزی آزاد و رهای مراجع را در مورد ما خواهد گرفت؛
ثانیا با اطلاعاتی که مراجع از ما دریافت میکند تعامل او با ما در سطح همان روابط قراردادی میان انسانها باقی مانده و فراتر نخواهد رفت.
به یک معنا دیالوگها دیگر عمقی نخواهند داشت و همگی در سطح یک سری تصوراتِ از قبل معین شده و قابل پیش بینی جلو خواهند رفت.
یعنی همان دیالوگهای تکراری و قراردادیای که نهتنها در میان روابط روزمرهی افراد بلکه حتی در میان زوجینی که عاشق هم هستند یا دوستان صمیمی نیز تکرار میشود!






