هر رویکردی که تلاش نماید مراجع را به سمت سلامت سوق دهد محکوم به شکست است؛ لازمه‌ی درمان اختلالات شخصیت این است که بیمار بتواند در جلسات مریضی کند!

لازمه‌ی درمان اختلالات شخصیت این است که بیمار بتواند در جلسات مریضی کند.

این قاعده‌ای است که وینی‌کات برای درمان اختلالات شخصیت پیشنهاد می‌دهد!

به همین دلیل بود که او باور داشت گونه‌ای از واپس‌روی (رگرشن) در بیمار و بازگشت او به حالات پریشان مربوط به دوره‌های قبلی رشدی لازمه‌ی درمان بسیاری از اختلالات روانشناختی است.

لذا هر رویکردی که تلاش نماید مراجع را به سمت سلامت سوق دهد محکوم به شکست است!

بر خلاف تصور، آنچه که ما از مراجعینمان در جلسات می‌بینیم و می‌شنویم لزوماً صدای بیماری آنها نیست؛

آنها چیزی را به ما نشان می‌دهند که در واقع به همه‌ی انسانها بارها و بارها نشان داده‌اند:

یک اجتماعی شدنِ دفاعی، یک چهره‌ی دروغین که در پی مخفی ساختن ترس خویش است!

بیماری اصولا دو لایه است و در واقع دو ساحت دارد؛

لایه یا ساحت اول همان چیزی است که رو است و آن را از مراجعینمان به طور معمول می‌بینیم.

مراجع می‌آید و از سمپتوم‌هایش با ما حرف می‌زند. از اینکه چقدر احساس بی‌ارزشی می‌کند و یا در زندگی نادیده گرفته شده است.

اما این ساحت پوشاننده‌ی ساحت اصلیِ بیماری فرد است؛

ساحتی پنهان که معمولا در صورت “عدم تلاش درمانگر” برای درمان مراجع به تدریج در جلسات خودش را نشانمان خواهد داد؛

دقت نمایید: عدم تلاش برای درمان مراجع!

در ساحت دومِ بیماری، ما شاهد یک سویه‌ی ضداجتماعی در هسته‌ی شخصیت‌ مراجع هستیم.

در این ساحت چندان خبری از میل مراجع برای دریافت تایید درمانگر یا آدمها نیست؛

بلکه اتفاقا در این ساحت میلی سادیستیک برای آزار رساندن و نابود کردن زندگی حضور دارد!

ساحت اولِ بیماری (میل برای دریافت تایید) در ظاهر از غریزه‌ی زندگی می‌آید و ساحت دوم (سویه‌های ضداجتماعی) از ساحت مرگ!

اما شاید بالعکس باشد: شاید از ساحت آنتی‌سوشالِ وجود مراجعینمان گاهی بیشتر بوی زندگی به مشام برسد تا از تمایل ظاهری آنها برای خوب شدن!

تا زمانی که این بخش از وجود مراجع بر ما هویدا نشود و در رابطه‌ی با ماد crystalize نگردد، نمی‌توان انتظار تغییرات ساختاری را در مراجعینمان داشته باشیم.

این مرحله همان جایی است که رویکردهایی همچون istdp هیچ دسترسی‌ای به آن نمی‌توانند داشته باشند.

چرا که از اساس آنها تمرکزشان بر تسریع درمان از طریق فشار بر مراجع است!

فشار برای دیدن احساسات سرکوب شده؛ فشار برای دیدن دفاعها و کنار گذاشتنشان و به طور کلی فشار برای فهم درون خویش:

جمله‌ی معروف “Do you notice that” بسیاری از رویکردها همچون istdp بر همین میل درمانگر برای فهم درونش دلالت دارد.

میلی که بیون ما را از آن برحذر داشته است: میل برای درمان‌ مراجع!

این یک قاعده‌ی ساختاری در روانکاوی است که از اساس جلسه را مراجع پیش می‌برد و نه ما!

مداخلات درمانگر از جنس تسریع نیست بلکه از جنس ساختار دادن و دربرگرفتن همان چیزی است که‌ مراجع فهمیده است؛

نه یک‌ گام عقب‌تر و نه یک گام‌جلوتر!

در صورت کنار گذاشتن میل خودمان برای درمان مراجع او به تدریج وارد ساحت دوم بیماری خواهد شد؛

جایی که مراجع به یک بی‌رحمیِ کامل می‌رسد؛ بی‌رحمی‌ای که در آن او صرفا می‌خواهد بدون در نظر گرفتن هر نوع احساس گناه، اخلاقیات و عشقی، تخریب نماید.

تخریب ما، تخریب ابژه‌ها (در فانتزی و یا گاهی در واقعیت) و حتی تخریب خویش!

لازم است این بُعد بیمار بدون ترس از بدتر شدنِ او در جلسات به منصه ظهور برسد.

در این فضا ما با یک بیمار کاملا آشفته، بی‌فکر، بی‌قضاوت و از هم‌پاشیده روبرو هستیم که البته به طرز متناقضی در کنار ما احساس امنیت می‌کند.

این ساحت بیمار، همان پارتی است که سالها پشت نقاب بیماری پنهان شده و جرات ابراز را نیافته است؛

تا حدی که حتی خود بیمار نیز آن را به فراموش سپرده است.

با تجربه‌ی این بخش به تدریج فضا برای دلبستگی دوباره فراهم‌ می‌شود؛ اما این بار بدون ترس و بدون وحشت از رها شدن.

دوباره روان قابلیت آن را پیدا می‌کند که تکه‌های از هم‌جدا شده و تخریب‌شده‌ی روان را کنار هم بچسباند.

یک پیوستگی جدید که البته گاهی نیز ممکن است رخ ندهد!

زهر اصلی و رنج اصلی مراجعین ما مربوط به همین ساحت دوم است.

ساحتی که از دل آن ابعادی از وجود آدمی عیان می‌شود که بی‌شباهت به جنون نیست.

مسخ‌شدگی شخصیت حاصل نادیده‌گرفتن همین ساحت از بیماری است.

و تا زمانی که این بخشِ بی‌رحم وجود مراجع دیده نشود حس از خود بیگانگی به بقای خود ادامه خواهد داد.

بیماران افسرده بیش از هر دسته‌ی دیگری ما را به این سمت وسوسه می‌نمایند که اجازه‌ی “بیماری‌ کردن” را از آنها بستانیم.

حال خراب آنها، انرژی پایین و ناامیدی مطلقشان، حتی درخواستشان برای راهکار، سوپرایگوی درمانگر را تحریک‌ می‌نماید تا مراجع را به سمت حال خوب و کارامد شدن سوق دهد؛

اما گاهی نیاز اصلیِ ناخوداگاهِ آنها این است که بتوانند از شر فشار روانیِِ “خوب بودن” رها شوند!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا