عمل مهاجرت گاهی دلالت بر دو ایده‌ی ناخوداگاه دارد: زنای با محارم و طرد ابژه. احساس گناهِ حاصل از این دو ایده، اجازه‌ی سوگواری برای ایران را از مهاجر می‌ستاند و “مازوخیسم اخلاقی” را جایگزین سوگواری می‌نماید.

بسیاری از ما برای ایران در این روزها سوگواری کردیم شاید از همان روز نخست؛

اما در این‌ میان برخی مهاجرین از سوگواری ناتوان بوده و احساسات‌ سوگوارانه در آنها تبدیل به سمپتوم‌های دیگری می‌شد (همچون علائم سایکوسوماتیک). اما چرا؟

اصولا دو عنصر برای رخداد سوگواری در روان لازم است: تجربه‌ی همزمان اتصال به ابژه و از دست دادن او!

هر دو را باید در خود داشت تا بتوان سوگواری را تجربه نمود؛

هم ایده یا واقعیت اتصال به ابژه و هم ایده یا واقعیت از دست دادن او.

حال چه می‌شود مهاجری را که عنصر اول یعنی اتصال به ابژه-وطن را در خود احساس نمی‌کند؟!

او این اتصال را احساس نمی‌کند نه از آن رو که از ابژه‌/ایران بریده؛

بلکه از آن جهت که ناخوداگاه به خود حق اتصال به ایران/ابژه را نمی‌دهد!

سوپرایگو که نقش اصلی را در ستاندن این حق از مهاجر به عهده دارد چنین می‌گوید:

“تو ابژه را رها کردی، پس او نیز تو را رها کرده است؛ از همان زمان که عزم رفتن کردی! پس سکوت کن و دم از ایران نزن؛ او دیگر به تو تعلق ندارد!”

مهاجرت از یک سو در ناخوداگاه ما بازنمایی نمادینی از تجربه‌ی زنای با محارم است و به طور همزمان بازنمایی‌ای از رها کردنِ آنها.

دو تجربه‌ی به شدت اکستریم و به شدت تابو!

و این دو معنای نمادینِ مهاجرت، هر دو احساس گناه‌ بسیار مازوخیستیکی را در روان بیدار خواهد کرد.

مهاجر در ناخوداگاه، رفتن به کشوری به ظاهر بهتر را برابر با رسیدن به ابژه‌ی ممنوعه (بخوانید مادر یا پدر) تجربه می‌کند؛ تو گویی با او هم‌خوابه شده است.


یک قاعده‌ی کلی‌ در روان وجود دارد مبنی بر اینکه هر رسیدن یا دستیابی به یک آرزوی دیرینه و پراشتیاق، در ناخوداگاه آدمی با زنای با‌ محارم جفت می‌شود.

کشورهای غربی به طوری خاص‌تر در ناخوداگاه ما ایرانی‌ها می‌تواند بازنمایی قوی‌‌ای از دست‌یابی به ابژه‌ای باشد که تو گویی متعلق به ما نیست و داشتنش و بودن در آن همچون داشتنِ “سکشوالِ” ابژه باش

لذاست که بسیاری از ما از رسیدن به آرزوهایمان در عین کشش به آن به شدت مضطرب شده و در راه رسیدن به آن ناخوداگاه سنگ‌اندازی می‌کنیم.

اگر به آرزوهایمان نمی‌رسیم مساله لزوما در اهمال‌کاری و بی‌استعدادی نیست، بلکه مساله گاهی همان احساس‌ گناهی است که با رسیدن و دست‌یابی عجین شده است.

از سویی دیگر مهاجرت در عین معنای نمادینِ وصال به ابژه‌ی ممنوعه، به شکل متناقضی دلالت بر بریدن از ابژه و ترک نمودنش نیز دارد؛

اینکه تو در نهایت، آرزوهای شخصی و خودخواهانه‌ی خودت را انتخاب کردی و نه تعهد به ابژه‌هایت را‌؛

گویی در ذهن مهاجر مراقبت از خود و لذت شخصی جای مراقبت و دلسوزی از ابژه را می‌گیرد آن هم به شکلی بسیار عینی:

من به سرزمینی رفته‌ام که حتی اگر بخواهم هم دیگر توان دیدار مداوم ابژه و مراقبت از او را نخواهم داشت!

لذا آنقدر حس گناه در اثر این خودخواهی اوج می‌گیرد که مهاجر ممکن است به شکلی وسواسی شروع به کمک‌های گوناگون به ابژه‌‌های بازمانده در وطن کند تا لااقل بخشی از این گناه اکستریم در درون او آرام گیرد.

زِنای نمادین و طرد ابژه، احساس گناهی را دامن می‌زند که آشکارا به مهاجر اجازه‌ی تجدید اتصال به ایران را -که یکی از دو رکن لازم برای تجربه‌ی سوگواری است- نمی‌دهد!

مهاجر به جرم “رسیدن” و “رفتن”، همیشه بار گناه را به دوش خواهد کشید.

این گاهی همان رنج کهنه و ناخوداگاه مهاجر است؛ آن ترومای پنهانی که کمتر در گفتمان‌ مهاجرت و تروما از آن سخن گفته می‌شود.

آنچه در فضای تحلیلی به مهاجر کمک می‌کند تا بتواند دوباره این اتصال را بازیافته و سوگواری عمیقی را از قِبَل زخمی شدنِ وطن تجربه نماید، دیدن همین دو رکنِ گناه‌آلودِ مهاجرت است؛

اینکه او بتواند با کمک درمانگر، ماجرای وصال و کندنِ از وطن را در قالب یک رابطه‌ی لیبیدینال-پرخاشگرایانه در ارتباط با ابژه‌های درونی و بیرونی بازسازی نماید و عاملیت خود را در این میان بازیابی کرده و مسئولیتش را به عهده بگیرد.

مهاجر به دلیل احساس گناه، گاهی ناخوداگاه تلاش می‌کند تا عاملیت شخصی‌اش را در مهاجرت پنهان کرده و لذا مهاجرتش را به شرایط بد ایران و در واقع ناچاری پیوند دهد؛

اما لازم است او این عاملیت گم‌شده و بار گناه همراه آن را در خویش بازیابی کرده و به رسمیت بشناسد.

در غیراین صورت احساس گناه با تبدیل شدن به یک “مازوخیسم اخلاقی” او را تا زمانی که در غرب می‌زید رها نخواهد کرد و فرصت سوگواری و متقابلا زیستن را از او به درجات مختلف می‌ستاند.

شوق زندگی همیشه در پیوند مستقیم با سوگواری‌های دائمی است. بدون سوگواری، انرژی حاصل از لیبیدو صرف خشونت به خود و البته ابژه (ایران یا والدین) خواهد شد و نه صرف حیات و بالیدن!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا