زمانی که سوژه در خود تواناییِ فالیک بودن و مسئولیتپذیری در قبال ابژهی خوب را نیابد، ابژه را بیارزش میسازد تا از مسئولیتش در قبال خوبی او خلاصی یابد، همچون برخی فرزندانِ ایران نسبت به اجدادشان. اینجا فریاد آزادی اعترافی است به اختگی و ابتذال خود و نه چیزی برای افتخار!
شنیدیم که گروسی گفته بود ایران اورانیومهای غنی شدهاش را به مکانهای تاریخی اصفهان منتقل نموده است.
همزمان زمانی که ترامپ از حملهاش به ایران سخن میگفت کلمهی “اصفهان” را با خشم و رشکی آشکار در چشمان و صدایش بیان میکرد.
در سال ۲۰۲۰ نیز ترامپ ایران را تهدید به حمله به ۵۲ نقطه از مراکز فرهنگی ایران کرد.
این در حالی است که طبق کنوانسیون لاهه حمله به مراکز فرهنگی-تاریخی هر کشوری در جنگ یک جرم محسوب میشود.
اینکه برخی از ما نمیخواهیم این رشک و کینهی هزاران سالهی غربیان را به ایران بپذیریم و در مقابل هر سخنی از غنای ایران حال ما را بد میکند و از طریق تمسخر سعی در پوشاندن این حال بد مینماییم پدیدهی عجیبی است.
اینکه کشورت اولین امپراطوری بزرگ و فراگیری که صاحب نظام سیاسی مقتدری در تاریخ باشد؛
اینکه بخش عظیمی از فرهنگ، علوم و هنرِ جهان زاییدهی ایران و الهام گرفته از آن باشد؛
اینکه هزاران سال پیش از جریان مدرنیته، حقوق شهروندی در کتیبههای تمدنت ثبت شده باشد و ما همچنان خیال کنیم که مدرنیته نقطهی عطف تاریخ در آزادی انسان و حقوق برابرف بوده است؛
و در نهایت احساس کنیم تمام شکوه تمدن ایرانیمان زائیدهی خیال و یک توهم است، یک سوال مهم را پیش میکشد:
آیا ما میخواهیم هویتمان را انکار کنیم؟ چرا این تکه از هویت جمعی ما خاطر عدهای از ما را پریشان میکند؟!
از زوایای مختلفی میتوانیم این مساله را واکاوی کنیم اما اگر بخواهیم با نگاه روانکاوانه در این امر مداقه کنیم یک مساله نظر من را جلب میکند:
باور به خوب بودن یا داشتن ابژههای آباء و اجدادی خوب یا بیبدیل، مسئولیت عظیمی را بر دوش ما خواهد گذاشت!
و گویا روان بسیاری از ما نمیخواهد این مسئولیت عظیم را در قبال ابژههای خوب و پر برکت خود به دوش بکشد.
ترجیح او “آزادی” و رهایی از تمامی این مسئولیتها در بدویترین شکل آن است، یعنی ابتذال!
ابتذال در کار، در مطالعه، در نگاه، در تفکر، در هنر، در کلام، در ابژه گزینی و مفهوم عشق و در آنچه که تعریفکنندهی هویت ماست!
آیا این آزادی که طلبش میکنیم گاهی همان رهایی از شر ابژههای خوب و مسئولیت همراه آن نیست؟!
چنان که کلاین گفته بود ابژههای خوب گاهی خشم بیشتری را در مقایسه با ابژههای بد میتوانند در درون سوژه ایجاد نمایند.
ما یک حس “فراخی-گشادی” در خود احساس میکنیم.
تو گویی این آبرفت فرهنگی-تاریخی برای ما نیست و ما چیز دیگری از این زندگی میخواهیم.
پر واضح است که راحتترین و دم دستیترین کار devaluate کردن یا بیارزشسازی تمدن خود و در مرحلهی بعد استنکاف (disavowal) ابژههای خوب آن است.
فرق است میان انکار و استنکاف؛ انکار دفاع غالب در سایکوز است و استنکاف دفاع غالب در ساحت پرورژن (ساختار شخصیت منحرف):
انکار: من نمیدانم!
استنکاف: من میدانم اما وانمود میکنم که نمیدانم!
در ساحتی منکر هویت ملی خویش شدن و در ساحتی دیگر اذعان به آن!
بسیاری از ما گویا به این دفاع روی آوردهایم؛ دفاعی که عامل اصلی دوپارهسازی واقعیت (اسپلیتینگ) و خلق “فتیش” است؛
یعنی نگاهی شیءوار به ابژه برای فرار از نزدیک شدن و اتصال عمیق به او.
اساساً فتیش در مقابل عشق و صمیمیت میایستد و بیراه نگفتهایم که فتیش دشمن عشق است!
نمونهی استنکاف تمدن ایران و استفادهی فتیشوار از آن را در پسران خودشیفته و آنتیسوشالی میبینیم که از غزلهای امثال حافظ و سعدی نه برای ابراز حقیقتِ احساساتشان به یک دختر خاص، بلکه اصطلاحاً برای “مخ دختران را زدن” و همخوابگی با جمیع آنها سواستفاده میکنند.
و البته دخترانی که آنها نیز به طور متقابل دست به استنکافِ حقیقت میزنند!
در واقع آنها نیز علیرغم علم به سواستفادهی این پسرانِ نارسیسیستیک از این اشعار، میخواهند ناخوداگاه باور کنند که این اشعار در مدحِ حقیقتِ وجودیِ آنها بر زبان آن پسران جاری شده است!
چرا که آن دختران نیز در سطح ناآگاه همین رابطهی فریبکارانه را میخواهند و نه یک رابطهی عمیق عاشقانه را!
رابطهای مبتذل که اساسش بر تظاهر یا همان استنکاف سوار شده است!
من باور دارم بخش عظیمی از مردم ایران عمیقا درگیر این استنکاف شدهاند؛ تفاوتینیز در این مورد میان مذهبیون و غیرمذهبیون وجود ندارد.
هر یک به گونهای در حال رد کردن بخشی از هویت تاریخی خویش و شانه خالی کردن از مسئولیتشان نسبت به ابژههای ایدهآلی هستند که در ناخوداگاه جمعی-تاریخی ما حضور دارند.
پذیرش این مسئولیت مستلزم تلاشی دائمی و مستمر برای تبدیل شدن به عنصری خلاق و تاثیرگذار در مسیر این تاریخ است.
این راهی است که ما را از استنکاف به مسیر پذیرش مسئولیت پیش خواهد برد.
هر جنبش و حرکتی اگر از دل چنین نگاهی برنخیزد محکوم به نابودی است و یا عامل تخریب بخشی از این تمدن و نه تعمیق و باز تولید آن!
توهم انگاشتن و تمسخر غنا و قدمت تمدن ایران حاکی از ناتوانی ما در پذیرش مسئولیتی است که در مقام فرزندانِ ابژههای بیبدیلِ اجدادیمان به عهده داریم. Devaluate کردن و استنکاف، راهی برای خلاصی از این مسئولیت گران است!






