ایگوی قوی می‌تواند نیاز خویش به اتصال به ابژه‌ای ایده‌آل را تا زمانی که در بیرون او را نمی‌یابد، به تعویق اندازد و در این زمان، به ابژه‌های ایده‌آل درونی متکی بماند. فرقه‌ها و حمایت از رهبران آنتی‌سوشال محصول این ناتوانی است.

فراموش کردن نقش خودمان در هر رویداد اجتماعی و فرافکنی تمام آن به هر ابژه‌ی بیرونی رگرشن به stageای است که در آن ما توان دیدن تخریبی که به ابژه‌ی خوب (بخوانید سرزمین یا تمدن ایران) وارد ساخته‌ایم و احساس‌گناه همراه آن را نداریم.

وحشت از آسیب دیدن از سوی ابژه‌ی بد،‌ گاهی وحشت از خشمی است که برای تخریب ابژه‌ی خوب در خویش حضورش را احساس می‌کنیم.

و همزمان به دنبال ناجی ایده‌آلی بوده و هستیم تا کسی صلح و آرامش را دو دستی تقدیم ما نماید.

چقدر در این Idea ی دو طرفه، خودشیفتگی، توقع سادیستیک و پروجکشن وجود دارد!

پروجکشنِ پارتهای خوبی از خودمان که توان رشد و پر و بال دادن به آن را در خود نمی‌بینیم و حتی از آن پارتها می‌ترسیم به یک فرد ایده‌آل بیرونی؛

و همزمان پروجکشن پارت بدمان به اویی که می‌تواند تمام این بدی را لااقل در فانتزی ما گردن گیرد!

این همان زخم بازی است که سبب شده مردم ایران لااقل در چندین دهه‌ی گذشته به دنبال کسی باشند تا آنها را نجات دهد.

لذا جای تعجبی ندارد که در شرایط بحرانی کشور، افرادی آنتی‌سوشال در خارج از کشور مدعی رهبری یا نجات ایران شوند.

تمامی جریانات کالتی نیز در ایران از همین راه توانسته‌اند خیلی عظیمی را شستشوی مغزی دهند تا حدی که حتی واضح‌ترین ابیوزها را نیز شاگردانشان دلسوزی و عشق “استادانشان” به خود احساس می‌کردند.

استادانی آنتی‌سوشال و پرورت در قالب فریبنده‌ی ابژه یا خانواده‌ای دلسوز برای فرزندان (مریدان).

اصولا به کار بردن لفظ “خانواده” از اساس یک اصطلاح کالتی است!

ما صرفا یک خانواده داریم و آن هم خانواده‌ی نسبی ما است.

در همین فضای اغواگرِ خانوادگیِ کالتی است که ابژه‌ی ایده‌آل (پدر یا مادر معنوی) می‌تواند به هر رفتار abusiveای به اسم ما یک خانواده‌ایم دست بزند.

تا آنجا که به شاگردانش فحاشی کند، آنها را مجبور به عضوگیری نماید و از آنها از موضع دستور بخواهد که به مخالفینش حمله نماید.

منیپولیشن با لفظ “خانواده” و تهییج فرزندانت برای دفاع از ناموس!

عینا همچون زمانی که ما اگر کسی به والدینمان توهین کند به او حمله‌ور خواهیم شد حتی اگر والدینمان abuser باشند!

و ببینید چطور این افراد حتی پس از افشا شدن پرونده‌‌های واضح ابیوزهایشان نه‌تنها در میان بسیاری تصویرشان تضعیف نشد، بلکه روز به روز در کشورمان عزیزتر و ایده‌آل‌تر نیز شدند.

شاگردان اینها چه کسانی هستند و مشخصا چه traitهایی در آنها مشترک است؟

هوشبهر پایین یا تمایلی دو طرفه میان مرید و مراد برای یک رابطه‌ی مرج شده؟!

هسته‌ی این روابط، اصولاً یک میل بدوی برای محو شدن در یک تصویر ایده‌آل است!

تصویری گم‌شده که لازم بود در هر دو فاز پری‌ادیپ و ادیپ محقق می‌شد.

تصویری ایده‌آل از ابژه‌ای نامیرا -فالیک- و تصویری ایده‌آل از خودی که همچون ابژه، نامیرا شده است یا ابژه‌ی نامیرا را بلعیده است.

زمانی که چنین فانتزی کودکانه‌ای از طریق ارتباط حقیقیِ لیبیدینال در کودکی تحقق نیابد،

همانگونه که وینی‌کات در شرح شکل‌گیری سادومازوخیسم بیان می‌کند از طریق یک رابطه‌ی پرخشونت یا به بیان فرویدی “تسلط غریزه‌ی مرگ” بر زندگی در بزرگسالی به دنبال تحقق خویش خواهد بود.

در واقع خودِ یک رابطه‌ی اگرسیو به چیزی شهوانی، ایده‌آل و ارضاکننده تبدیل می‌گردد.

این نیاز مبرمی در کودکی‌ ما بوده که در واقعیت و در دنیای درون‌روانی، ابژه‌ی ایده‌آلی را ادراک کنیم که می‌توانیم او را همچون یک خدا ستایش کرده و در نَرمای قدرت او خود را غرق سازیم.

مثال دلچسب آن زمانی است که فرزند وقتی در طی‌ پیاده‌روی با پدرش خسته می‌شود پدر او را بغل کرده یا در پشت خود سوار می‌کند تا او بخواب رود، در حالی که پدر به سمت خانه در حال گام برداشتن است.

تکان خوردن‌های آرام کودک بر شانه‌ی‌ پدر همچون لالایی آرامی او را به خواب می‌برد.

لحظاتی که سر کودک بر روی شانه‌های پدر آرمیده، تو گویی او درون قدرت نامیرای پدر حل شده است.

اینجا دو نیاز و در واقع دو ساختار در عین واحد در حال ارضا و شکل‌گیری است:

نیاز به قدرتمند دیدن ابژه و نیاز به قدرتمند دیدن خود.

در فرایند یکی شدن (مرج شدن) هر دو نیاز همزمان ارضا می‌گردد.

در واقع هم کودک احساس می‌کند که ابژه‌ی ایده‌آل است؛

و هم با به درون آوردن ابژه‌ی ایده‌آل، کودک احساس ایده‌آل بودن می‌کند.

بخش عظیمی از این ساختارها و نیازها لازم است در طی ادیپ و پیشاادیپ در تلاش دو طرفه میان ابژه‌‌ها و کودک محقق شود؛

تا به تدریج مایی که حال بزرگ شده‌ایم از عطش بدوی برای پیوستنِ دوباره به یک چهره‌ی ایده‌آل تا حد زیادی “اجتناب” ورزیم.

“اجتناب” و نه “تهی از عطش”!

این‌ مهم است! هر قدر هم این ساختارها خوب و کافی شکل بگیرند همچنان پارت بدوی ما تشنه‌‌ی ابژه‌‌ای ایده‌آل باقی خواهد ماند و ما را وسوسه خواهد کرد تا بچسبیم و ذوب شویم در یک دیگریِ مهمِ ایده‌آل‌شده!

قرار نیست ما دیگر ابژه‌ای را برای خودمان ایده‌آل ننماییم!

خیر؛ ما همچنان به ابژه‌های ایده‌آل نیازمند خواهیم بود؛ این حقیقت آدمی است که از رها شدن می‌ترسد و دائما لازم است در بیرون و درون ابژه‌ی ایده‌آلی را جستجو کند.

اما اگر ساختارهای کهن‌ترِ وجودی ما حاوی ابژه‌ی ایده‌آلی باشد که برایمان به وقت نیاز قابل دسترس باشد، هم کیفیت ابژه‌ی ایده‌آل بیرونی که در پی او هستیم و هم شیوه‌ی جستجوی او دیگر شکلی کودکانه نخواهد داشت.

در واقع روان آنچنان وحشت زده و بی‌پناه نیست که ایگو توانایی ارزیابیِ لحظه به لحظه‌ی نیاز خود و ابژه‌ی ایده‌آلی که به آن دل‌بسته یا در حال برگزیدن اوست را از دست بدهد.

لذا از نقد ابژه‌ی ایده‌آل واهمه‌ای ندارد!

او در درون خود، پایگاه خودش که همان ابژه‌ی کهن ایده‌آلِ است را دارد؛ او بی‌پناه نیست!

او می‌تواند این نیاز به اتصال به ابژه‌ی ایده‌آل را به تاخیر بیندازد، می‌تواند تلاش کند تا سره از ناسره را تشخیص دهد و می‌تواند میان ابژه‌های ایده‌آل، دست به ارزیابی عاقلانه‌تری بزند.

لذاست که می‌بینیم زمانی که فرد به شدت از درون از چنین‌ پایگاه امنی تهی است، ایگو بجای نقد تبدیل به ابزاری در خدمت نیازهای بدویِ اید می‌گردد.

و استدلال‌هایی را برای دفاع از ابژه‌ای ایده‌آل اقامه می‌کند که بسیار متزلزل، غیریکپارچه و ایدمحور است.

استدلال‌هایی که کودکانی که هنوز قوای شناختیشان قدرتمند نشده
برای دفاع از خویش یا ابژه‌ی مورد علاقه‌ی خود اقامه می‌کنند

و یا ابژه‌هایی را به عنوان ایده‌آل انتخاب می‌کنند که وعده‌هایشان شبیه به وعده‌هایی است که والدین برای فریب دادن فرزندانشان بکار می‌بندند.

وعده‌‌هایی tanjible و ایدمحورانه!

وعده‌هایی که بیشتر اید را مسحور خودش می‌کند تا ایگو!

در همین فضا است که وجودی که از روابط ابژه‌ای مهرآمیز تهی است تلاش می‌کند تا خشونت بی‌‌انتهای خویش هم به خود و هم به ابژه را از طریق ارتباطی سادومازوخیستیک تبدیل به یک دلبستگی دروغین نماید.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا