نیچه میگفت کسی که چرایی زندگی را یافته با هر چگونهای میسازد. اما چه میشود مراجعی درمانده را که یک مرحله قبل از چراییِ زندگی ایستاده است؟ یعنی مرحلهی بودن یا نبودنِ خویش!
اصولا کار یک روانکاو را با “تفسیرهای درخشانش” میشناسند؛ اما در کار با مراجعین بدوی (مراجعین سطح مرزی و سایکاتیک)، تفسیر نه تنها بیفایده است بلکه به قطع رابطهی تحلیلی میانجامد.
با این مراجعین ما به جای تکنیکهای تفسیری از تکنیکهای تصدیقی بهره میبریم.
تکنیکهایی که هدفشان ساخت معناست و نه آشکار ساختن معنا.
و اما شرح ماجرا!
آنچه که این مراجعین تجربه نکردهاند احساس “حضور” است!
اگر آنها درد تنهاییشان از درد تنهایی مراجعین نوروتیک نابودکنندهتر و وحشتناکتر است از آن جهت است که آنها به هنگامی تنها بودن، نه “فقدان حضور دیگری”، بلکه “فقدان حضور خود” را تجربه میکنند.
میتوان از دو گونه تنهایی سخن گفت: گونهای که در آن تو دلتنگ کسی میشوی که در واقعیت یا خیال دوستش داری و حال، او در کنارت نیست (جسمی یا روانی یا هر دو)؛
اما تنهایی دیگری نیز هست: آن هنگامی که کسی کنارت نیست و تو بجای دلتنگی برای دیگری یاد این میافتی (احساس میکنی) که اصلا وجود نداری!
اولی تنهایی حاصل از “فقدان دیگری” است و دومی تنهایی حاصل از “فقدان خودت”!
تکنیکهای تصدیقی در واقع در پی ساختن این خودِ نداشته برای آنها است؛
خودی که نه گمشده و نه پنهان است، بلکه از اساس وجود ندارد!
تفسیر جایی معنا پیدا میکند که خودی تفحصگر حضور دارد و حالا تفسیر ما کمک میکند تا بخشهایی از خود که گم شدهاند پیدا شوند.
اما چه میشود اگر برای تفسیری که روانکاو صادر میکند خودی نباشد که آن را به درون خویش برده و از آن کام جوید؟!
تفسیر دادن در این حالت برای مراجع یک حمله و توهین اطلاق میشود و نه یک شیر روانی!
یک به رسمیت نشناختنِ آنچه که او با ما در لحظه تجربه کرده است.
در واقع در سطحی از بودن، که تو احساسی از حضور داشتن را تجربه نمیکنی، آنچه که به آن نیاز داری به رسمیت شناخته شدنِ همان چیزهای آشفتهای است که حتی خودت هم نمیدانی دقیقا چیست اما اگر تصدیق شود میتوانند به تدریج آجریهایی شوند برای ساختن یک self.
تفسیر و تلاش برای اکتشافِ پشت پرده، صرفا یک معنی در برخواهد داشت: آنچه که تجربه میکنی اصیل، درست و معتبر نیست و از جای دیگری آب میخورد!
لذا تفسیر برای مراجعِ بدوی، یک تهدید است که البته با تهدید متقابل از سوی او به درمانگر پاسخ داده خواهد شد.
برای مثال مراجع بدوی میگوید: وقتی سکوت میکنی احساس میکنم رها شدهام!
روانکاو ناشیانه وارد مداخلهای تفسیری شده و میگوید: “همانطور که در بچگی، وقتی تنها بودی احساس رها شدن میکردی؟!”
مراجع وقتی ایگویی شکل یافته ندارد چگونه میتواند این تفسیر روانکاو را تاب آورده و آن را با نیتی خیر و حمایتگرانه ادراک نماید؟!
آنچه که او میشنود این است: من مسئولیت احساس تنهایی تو را نمیپذیرم؛ این حس رها شدگی مال تو و تجربهی تو با مادرت است و به من و سکوت من هیچ ربطی ندارد.
و عملا با این تفسیر، همان چیزی که در کودکی بر سر مراجع آمده دوباره تکرار میشود؛ یعنی احساس تنهاییِ نابودکننده.
“نابودکننده” از آن جهت که ما اصولا در آینهی چشمهای تصدیقکنندهی دیگری حس بودن میکنیم و بدون این چشمهای تصدیقگر، احساس نا-بودن!
وینیکات و پس از او مشخصا کوهات روانکاوی را به طور جدی از حوزهی تفسیری به حوزهی “انطباقی” وارد کردند.
تفاسیر آنها بیشتر از جنس هویت دادن بودند تا آشکارکنندهی چیزی پنهان.
آنها در پی آن بودند تا با مراجعین بدوی و خودشیفته به گونهای بنشینند تا آنها ابتدا حس وجود داشتن کنند و نه چیزی بیشتر؛
صرفا پس از این مرحله بود که آنها ورود به فاز دوم روانکاوی یعنی اکتشاف و تفسیرهای آشکارکننده را مجاز میدانستند.
لذاست که وینیکات گاهی برخی چهارچوبهای درمانی همچون تایم مشخص (حدود یک ساعت) را کنار میگذاشت و برای مثال با یکی از مراجعینش که از احساس نبودن و فقدان حضور رنج میبرد هر هفته، یک جلسهی سه ساعته برگزار مینمود.
روانکاوی با این نگاه دو شاخه میشود: روانکاوی تفسیر-محور و روانکاوی تصدیق یا وجود-محور.
روانکاویای که به دنبال آشکارکنندگی معناهای پنهان در ناخوداگاه مراجع است و روانکاویای که به دنبال ساختن معنا برای مراجع است.






