هر قدر اخلاقی زیست کنیم، به طرز متناقضی احساس گناه ما دائماً بیشتر خواهد شد. در دل گوش‌سپاری به سوپرایگو لذت ممنوعه‌ای ارضا می‌شود که خود عامل تولید حس گناه بیشتر است!

سوپرایگو خاصیتی ارضانشدنی دارد.

چه با ترفندهایی از شرش خلاص شوید و چه به اوامرش گوش بسپارید در نهایت او تهدیدهایش را کنار نخواهد گذاشت.

این مساله را فروید اول بار به ما نشان داد آنجا که می‌گوید:

“برخلاف انتظار، هر قدر بیشتر اخلاقی زندگی کنیم بیشتر حس گناه خواهیم کرد!”

فروید نشانمان می‌دهد که چگونه در گوش‌سپاری به دستورات سوپرایگو و فرامینش، به طرز عجیب و غیرقابل تصوری تکانه‌های جنسیِ هم‌جنس‌خواهانه‌ی ما ارضا می‌گردد!

و لذا هر قدر بیشتر به سوپرایگو گوش بسپاریم به یک معنا این تمایلات که قطعا با احساس گناه همراه خواهد بود، بیشتر ارضا خواهند شد.

سوپرایگو در نگاه فروید، والدی است که امر و نهی می‌کند و تو را از سکس با والد غیرهم‌جنس منع می‌نماید؛

از نگاه او برای پسر، این پدر است که در جایگاه سوپرایگویی قرار می‌گیرد اما برای دختر، مادر.

هر چند مستقیما فروید، مادر را در این نقش قرار نمی‌دهد اما در نوشته‌های او به این مساله گاهی اشاره شده (برای مثال آنجا که نقش مادر را برای دختران همچون یک راهبه‌ی سخت‌گیر توصیف می‌نماید).

در هر دو حالت، گوش سپردن به فرامین ابژه‌ی‌ هم‌جنس در دل خود نوعی از آمیختگی و یکی شدنِ کودک با والد هم‌جنس را به همراه خواهد داشت.

به قول فروید گویی خودت را به شکلی زنانه-پسیو در اختیار ابژه قرار می‌دهی تا اوامرش به درون تو نفوذ-دخول نماید.

بنابراین با هر بار تبعیت از ابژه، این دخول توسط والد‌ همجنس در تو تکرار می‌گردد.

همانگونه که با هر بار گوشسپاری به فرامین و خواسته‌ی معشوق، ما توجه و عشق او را بیشتر و بیشتر مال خود می‌کنیم.

در واقع فروید دست بر گونه‌ای از ارضای نمادین و بسیار پنهان می‌گذارد؛

اینکه چگونه زمانی که تو به اوامر سوپرایگو گوش می‌سپاری در حقیقت صرفا خودت را محروم نمی‌کنی، بلکه به شکلی سمبلیک با ابژه آمیزش نیز می‌کنی!

لذاست که در ادبیات عارفانه نیز اطاعت از خداوند این‌ چنین لذت شدیدی را برای عبد فراهم‌ می‌کند.

او در دل اطاعت و سخت‌گیری به خود،‌ حلاوت عشق و توجه معشوق را نیز به شکل زنانه‌ای دریافت می‌نماید.

خداوند در این جایگاه در وجه فاعل می‌نشیند و بنده در نقشی زنانه و پسیو؛ بنده‌ای که به شکلی پسیو در حال دریافت مهر خداوند است.

بنابراین فروید کل پروسه‌ی همانندسازی پسر با پدر را در مرحله‌ی ادیپ، نوعی ارضای هموسکشوال در نظر می‌گیرد.

نتیجه آنکه تو با هر بار اطاعت، لذت جنسی نیز خواهی برد؛ و این لذت، دوباره حس گنهکاری را بازتولید می‌نماید!

کلاین این بار در کودکان جنبه‌های دیگر این ایده را نشانمان دهد.

کلاین از ریچارد می‌گوید؛ پسری ۱۰ ساله که تمایلات ادیپالش در پروسه‌ی تحلیل در قالب نقاشیِ “کشتی و دریا” و همچنین یک شکل نمادین و بسیار عجیبِ دیگری شروع به فعال شدن می‌کند.

ریچارد کشیدن این شکل عجیب را در جلسات تکرار می‌کند اما هر بار با تغییراتی جدید.

در هر نسخه‌ دندانه‌ها، رنگ‌ها و مرزها تغییر می‌نمایند!

نکته‌‌ای که نظر من را در مورد آنها جلب کرد، نارضایتی و ناتمامیِ تهدیدات سوپرایگو در نقاشی‌هاست!

در هیچ یک از نسخه‌ها در نهایت دندانه‌های مربوط به سوپرایگو توسط ریچارد حذف نمی‌شود!

هر بار، سوپرایگو به طریقی متفاوت وارد نقاشی شده و لذا ریچارد به گونه‌ای متفاوت در هر نقاشی آن روایت می‌کند؛

حتی یک بار در قالب یک نوزادِ به‌ ظاهر بی‌خطر!

در توصیفات کلاین از ریچارد به طرز دردناک و البته همزمان خلاقانه‌ای می‌بینیم که او مدام تلاش می‌کند تا بر سوپرایگو فائق آید، دورش بزند یا به او گوش بسپارد؛

اما در نهایت باز هم سوپرایگو دست از سر ریچارد برنمی‌دارد.

این تکرار حس گناه، از نگاه کلاین لزوما به دلیل تمایلات هم‌جنس‌خواهانه نیست.

کلاین بیشتر وجه پرخاشگرایانه‌‌ی آلت پدر و همچنین “مادرِ آلتی” را دلیل این سماجت سوپرایگویی می‌داند.

اینکه در ناخوداگاه کودک، ایده‌ای از “آلت تناسلی نابودگر” وجود دارد که تمایل به دریدن و پاره کردن دارد.

در واقع در ناخوداگاه کودک، هم پدر و مادر صاحب این آلت هستند و هم خود کودک.

لذا کلاین در نهایت‌ می‌گوید ریچارد برای رهایی از تمایلات سادیستیکِ آلتی خود، آنها را بر والدین پروجکت کرده و حال والدین را سادیستیک ادراک می‌نماید.

در واقع وحشت از سوپرایگو در مردان وحشت از تمایلات سادیستیک خودشان است!

کلاین باور داشت در پسران، تمایلات آلتی با وجهی سادیستیک همراه می‌شود که تمایل دارد تا به ابژه صدمه بزند.

این تمایلات آنقدر وحشت‌انگیز هستند که پسر مجبور می‌شود آنها را به ابژه‌ها پروجکت نماید.

لذا پسر دائما در وحشت از آلت مردانه مجبور به فرافکنی و سپس درون‌فکنی به سر خواهد برد:

پرتاب تمایلات سادیستیک آلتی به ابژه و سپس همانندسازی با سوپرایگو (آلت بیرونی) هم با هدف تسلط بر آن و هم گوش‌سپاری به اوامرش.

این نظریه دو نتیجه را با خود به همراه خواهد داشت:

اولا سوپرایگو در اصل منبعی درونی دارد و صرفاً به سخت‌گیری والدین یا همشیرها مربوط نخواهد شد؛

ثانیا تا زمانی که پسران، سادیسمِ آلتی خود را همچون یک بیگانه‌ی غیرقابل پذیرش ادراک نمایند، ساختارِ وسواسِ شدید آنها حل و فصل نمی‌گردد؛

وسواس نتیجه‌ی این وحشت از آلت خویش است!

مردها با تشکیل ساز و کارهای وسواسی تلاش می‌نمایند تا این خشمِ شدید آلتی را در کنترل و تقید خویش درآورند تا به ابژه آسیب کمتری وارد سازند.

لذاست که تمامی وسواس‌ها در نهایت حول مراقبت و در واقع مرگ‌ و زندگی می‌چرخد.

وسواس شاید به ظاهر مراقبت از خود باشد اما باطنش جلوگیری از خشم آلتی به ابژه است!

در واقع مردهای وسواسی با درگیرِ آداب‌ها و روتین‌های وسواسی شدن دائما بر این خشم حد زده و در قید و بندش می‌نمایند!

اما همانگونه که فروید در مقاله‌ی “موش مرد” نشانمان داد این خشمِ آلتی با تمامی تقیدهای وسواسی، ناگهان بیرون زده و به تخریب ابژه می‌انجامد.

مراجع فروید از یک طرف پولهایش را می‌شست تا با دادن‌ پولهایش به دیگران میکروبی را به آنها منتقل ننماید اما پنهانی دستش را وارد مهبل تعداد زیادی از دختران بالغ می‌نمود!

از حساس‌ترین و آسیب‌پذیرترین بخشهای بدن یک دختر که می‌تواند به سرعت عفونی یا ملتهب شود!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا