وجود پینس در مردها و سرمایهگذاری بر آن، آنها را بیشتر مستعد به خودشیفتگی میسازد. ترس اصلی زنان از دست دادن “عشق ابژه” است اما ترس اصلی مردان، از دست دادن “وسیلهی” رسیدن به ابژه!
در روند رشد روانی پسران داشتن عضو تناسلی مردانه سبب میشود تا بخش بزرگی از انرژی روانی آنها (لیبیدو) به تدریج دچار تغییر هدف شود؛
یعنی بجای مادر در نهایت خود فالوس و حفظ آن برای پسر بچه اهمیت بیشتری پیدا میکند.
همهی ما فارغ از جنسیتمان ابتدا عشق به مادر و دلبستگی به او را تجربه کردهایم.
(البته با صرف نظر از این نکته که اغلب روانکاوان همچون فروید و وینیکات قائل بر این هستند که کودک در حدود سه ماه اول زندگی درکی از مادر نداشته و لذا صرفا به دنبال ارضای خود است و هنوز اهمیت مادر و علاقهمندی به او شکل نگرفته است)
اما پس از گذشت مدتی از این عشق، فاصلهای میان مادر و کودک رخ میدهد که درد روانی بسیار شدیدی را بر او تحمیل مینماید.
آنچه که پسران برای تحمل این درد انجام میدهند تمرکز بر چیزی است که خیال میکنند با آن میتوانند مادر را مجددا از آن خود سازند؛
یعنی “مردانگی” یا “فالیک بودن” که در ابتدا برای آنها با عضو تناسلی مردانه معنا میشود.
همین خیال سبب میشود مردها از همان زمان سرمایهگذاری شدیدی را برای تقویت قدرت فالیک خود نمایند؛
اگر این سرمایهگذاری بر فالوس بیش از حد شود، مردانگی و فالیک بودن از مسیر طبیعی رشد خارج شده و لذا فالوس بجای وسیلهای برای اتصال دوباره به مادر یا نمایندههای مادر، خود تبدیل به هدف غایی مردها میشود.
دقیقا در همین تغییر مسیر لیبیدو از عشقورزی به یک انسان به مراقبت و حفظ فالوس است که در برخی از مردان گونهای از خودشیفتگی خلق میگردد!
در واقع خودشیفتگی در آنها محصول دست کشیدن از مادر (ابژه) به نفع حفظ حیثیت و اعتبار یا همان فالوس خویش است.
عینا این مسیر را میتوانیم در فیلم “سارا” ساختهی داریوش مهرجویی به دقت و ظرافت مشاهده نماییم.
اینکه چگونه حسام، برای حفظ جایگاه اجتماعی خود (خودشیفتگی) همسر خود را (سارا) که برای نجات جان حسام از هیچ کاری فروگذار نکرده بود تحقیر و طرد مینماید و به سارا ابراز میدارد که “تو لایق زندگی با من نیستی!”
در فیلم، مسالهی اصلی سارا از دست ندادن ابژهی عشق است و تنها چیزی که در این میان برای او اهمیت ندارد اعتبار و حیثیت اجتماعی خودش است.
لذاست که سارا برای نجات جان حسام حتی به جعل امضا دست میزند و تا سالها برای پرداخت پول عمل همسرش گلدوزی لباس عروس انجام میدهد تا جایی که چشمانش به شدت ضعیف میشوند.
فیلم سارا به درستی به ما نشان میدهد که دو گونه از اضطراب را میتوان در مورد آدمها از یکدیگر تفکیک کرد:
اضطراب از دست دادن و اضطراب اختگی!
سارا نمایندهی گونهی اول اضطراب بود و حسام نمایندهی گونهی دوم!
بر این اساس اگر تعریف خودشیفتگی را درگیرِ خود شدن و ناتوانی در عشقورزی به دیگری و جاننثاری برای او بدانیم؛
آنگاه میتوانیم با تئوری فرویدی در مورد اهمیت حفظ فالوس در مردها به فهم دقیقتری از خودشیفتگی دست پیدا کنیم.
در مردهای خودشیفته، گاهی مسالهی اصلی دقیقا شبیه به همان چیزی است که در حسام میبینیم:
ترس شدید از اختگی و بیفالوس شدن آنچنان نابودکننده است که اجازهی عشقورزی را از آنها میستاند؛
در واقع در مردان ترس اصلی که همان از دست دادن مادر است جابجا شده و بر روی فالوس پروجکت میشود و لذا دچار تعیی ماهیتی اساسی میشود.
اگر مردان خودشیفته حوصلهی گدراندن وقت با زنان را ندارند در واقع در حال فرار از ترس اصلی خود هستند.
خود را سپردن به یک زن میتواند ترس اصلی آنها را در رابطه با مادر فعال نماید.
و این در حالی است که در بسیاری از زنان، اضطراب از اختگی اصلا معنا و موضوعیت ندارد!
در واقع در زنان از ابتدا فالوسی وجود ندارد که حال بخواهند نگران از دست دادن آن باشند؛
به همین دلیل است که در فقدان فالوس زنان، لیبیدوی خود را همچنان بر مادر (یا پدری که جایگزین مادر شده است) باقی نگه میدارند.
از همین رو فروید باور داشت زنان بالذات در خود آمادگی کمتری برای ابتلا به خودشیفتگی دارند.
آنها همیشه بخش عظیم تمرکزشان بر ابژه یا معشوق باقی میماند و لذا بجای حفظ فالو حفظ ابژه و مراقبت از او در اولویتشان قرار میگیرد.
صرفا در صورتی که زنان به انکار اختگی خود بپردازند (همچون بسیاری از زنان فمنیست) آنگاه ما شاهد خودشیفتگی بیمارگون در زناننیز خواهیم بود.
ولی در غیر اینصورت زنان میتوانند احساس عاشقی را بسیار عمیقتر و با اضطراب بسیار کمتری در مقایسه با مردانِ خودشیفته تجربه نمایند.
در زنانگی توهمِ “داشتن” جای خود را به خود را رها کردن و پذیرش ناقص بودن میدهد.
و اویی که در برابر معشوق چیزی (فالوسی) برای از دست دادن نداشته باشد همانا عاشق واقعی است!






