اشتیاق به فهمیدن، دانش و بدن مادر

تمامی علوم و دانش از یک منظر جستجوی کودکانه‌ و عاشقانه‌‌ی درون بدن مادر و پدر است. عشقی که به شکست‌های گهگاهی و لاجرم به طمع و خشم آغشته می‌گردد. فردیت و استقلال در چنین بستری تعریف دیگری می‌یابد. اگر در تئوری‌های دلبستگی‌محور بر دو نظام‌ اکتشاف و دلبستگی تاکید می‌نمایند و اکتشاف را جستجوی جهانی‌ می‌دانند که از قِبَل امنیتِ حاصل از مادر- پدر رخ می‌دهد؛ اما در فضای روانکاوی به‌ نظر می‌رسد حتی آن‌ جهانی که در حال جستجو شدن است نیز درون وجود مادر و پدر و‌ محتویات آن است… فروید در مقاله‌ی “موش‌مرد” اولین بار چنین ارتباطی را در تمایلات وسواسی آدمیان برای مطالعه نمودن و گرایشات فلسفی-الاهیاتی روشن‌ نمود. آنجا که تجربه‌ی ارضا شدنِ حاصل از فهمیدن و حل یک مساله رخ می‌نماید، این تجربه‌ی ارضا از جنس جابجایی و والایشِ پیچیده‌ای از غرایزِ جنسی-سادیستیک آدمی است؛ یک جابجاییِ نمادین… او در مقاله‌ی “درآمدی بر نظریات جنسیِ کودکان” نیز موتور محرکه‌ی اصلی پرسش‌گریِ کودکان را که از حدود دو سالگی به طور جدی ایجاد می‌شود پی بردن به این سوال‌ می‌دانست که ما از کجا آمده‌ایم (از کجای بدن مادر و پدر). سوالی که بلافاصله‌ پس از جدایی از ابژه در قالب‌های‌ مختلف شروع به تکرار شدن می‌کند و تمامی سوالات دیگر کودک و ما در ارتباطاتی پیوسته و نمادین در انتها به این سوال مهمِ عاشقانه منتهی می‌شوند. به تعبیری عشقِ بیش از اندازه‌ و طمع کودک به ابژه‌ها است که او را به سمت جستجو، به سمت فهمیدن و به تدریج کلمات سوق خواهد داد. کلمات که دانش بشری بر‌پایه‌ی آن استوار است وسیله‌ای می‌شوند برای ارضای این عشق و طمع سیری‌ناپذیر. اگر دانش این‌ چنین کششی در یک محقق ایجاد می‌نماید از آن‌ جهت است که معرفت به عشق آغشته شده است… فهمیدن آنگاه بی‌معنا خواهد شد و از کار می‌افتد که در مسیر نمادسازیِ وجودِ مادرانه-پدرانه خلل ایجاد شود. آنگاه که مادر-پدر و جستجو در درون آنها آنچنان وحشتناک شود و تهدیدکننده که کودک از نابودی خویش بهراسد، ناگهان چشمان او جز تاریکی در وجود مادر چیز دیگری را نخواهد یافت. تو گویی چشمان مادر هیچ برقی برای ردیابیِ دانش و فهمندگی به کودک نمی‌زنند… کودک از “فهمیدن” دست می‌کشد و به جهان اتیستیکِ بی‌دانشی قدم برمی‌دارد‌ چرا که تنفر مادر بر عشق او و سردی‌اش بر گرمای او غلبه می‌نماید؛ کودک از این سردی عمیقا احساس خواهد کرد که در درون‌ مادر جز مُردگی نیست و ورود به آن، او را هم در انتها خواهد کشت. پس دیگر برای او فهمیدن خورشید، فهمیدن درخت، جستجو در میان گربه‌ها و کرم‌های خاکی، بازی با حیوانات عروسکی و تمایل به سرک کشیدن در چیزها از معنا و مقصود تهی می‌گردد… پی‌نوشت: رد پای تمامی علوم را می‌توان در بازی‌های کودکان، جستجوها و سوالاتشان یافت. از علوم تجربی گرفته تا فلسفه و روانشناسی و فیزیک و ریاضیات. فروید گفته بود سوالات و حرفهای به ظاهر بی‌معنا و غلط کودکان تماما حرف‌هایی هستند شبیه به آنچه که نوابغ بازگو می‌نمایند و بسان دانشمندان آنقدر آزمون و خطا می‌کنند تا حقیقتی برایشان آشکار گردد. و این دلیل اصلی حس سرزندگی و تب و تابِ خستگی‌ناپذیر آنها برای دیدن و لمس کردن جهان نیست؟ جهانی که در انتها مادر، درون مادر، پدر و درون پدر را هدف گرفته است؟!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا