دربارهی یکی از حِیَل سوپرایگو
تصور میکنم مراجعین به دو گونه و دو طریق عاشق روانکاو خود میشوند: عشق به او به مثابه روانکاو (عشق اول) و عشق به او در جایگاه یک پارتنر ایدهآل (عشق دوم)! اولی زاییدهی نوع و کیفیت بودن حقیقیِ روانکاو در جلسات است و دومی زاییدهی خیال مراجع در مورد شخصیت روانکاو در خارج از جلسات!
در مراجعین بدوی، عشق از نوع دوم (عشقی که آغشتگی بیشتری با تمایلات بدنی دارد) در نهایت بر عشق اول (عشق به روانکاو) غلبه نموده و لذا مراجع آنچنان درگیر فانتزی در مورد ارتباط با روانکاو در خارج از جلسات میشود که دیگر فضایی برای رشد عشق اول در درون جلسات برای او باقی نمیماند.
اما مراجعین غیر بدوی یا به تعبیری نوروتیک، هر چند ممکن است از ابتدای تحلیل درگیر عشق دوم شوند اما میتوانند این عشق خیالین را از طریق عشقی واقعیتر یعنی همان عشق به روانکاوِ واقعی که حضورِ تحلیلی و container او را لمس مینمایند، تاب آورده و بجای نفرت ورزیدنِ دائمی که حاصلِ ناکامی در وصال به روانکاو در جایگاه یک پارتنر است، عشق دوم را “تحلیل” نمایند؛ تحلیلی که اتفاقا سوخت و انگیزهی آن حاصل از عشق به روانکاو در جایگاه روانکاو است و نه در جایگاه پارتنر!
دو عشق با دو خاصیت متضاد؛ یکی راهبرندهی تحلیل و دیگری عامل تباهی آن و تقلیل روانکاو به صرفا یک پارتنر!
عشقی که فروید از آن در قالب سوخترسان و پیشبرندهی روانکاوی سخن میگوید به باور من بیشتر عشقِ اول است؛ یعنی عشق به روانکاو در جایگاه روانکاو و نه در جایگاه پارتنر.
روان نوروتیک، اصولا به دنبال چیزی بیشتر از حِسّانیت و بدن است! او ناخوداگاه میداند که اصرار برای خوابیدن با روانکاو، از مازوخیسم او نشات گرفته و یک خودزنی دائمی است! لذا آن عشق آتشین را در پروسهی تحلیل به “عشق به یک نماد” ارتقا میدهد: عشق به یک فضا و به یک مفهوم به نام روانکاوی!
لذا لازم است ما یک سیر تحولی را به عنوان مارکر مهم تشخیصی در پروسهی تحلیل درنظر گیریم: تبدیل تدریجی عشقِ انتقالی (خیالین) به عشقی نمادینتر و در عین حال واقعیتر. این روند تبدیلی، بسیار شبیه به تغییر تدریجیِ کیفیتِ نیازمندی و احساسات کودک به مادر یا پدر است؛ ما ابتدا نوزادی را میبینیم که دائماً مایل است تا به مادر “چسبیده” و دوباره به رحِم او باز گردد؛ او مادر را در خدمت خویش و جزو مایملک خود تصور مینماید؛ جنس درخواستهای او اغلب “بدنی-تنانه” است و کلام و کلمه که امری غیر جسمی است برای او هنوز جایگاهِ مرکزی پیدا نکرده است. لذا این “لمس شدن” و تحریک بدنی است که برای او در اولویت قرار میگیرد و نه ارتباط کلامی.
اما آرام آرام جنس نیازمندی کودک و شدت آن شروع به تغییر مینماید؛ هر قدر مادر، تن خود را به عنوان عامل اصلی ارتباط با کودک از او دریغ کرده -طبق یک برنامهی رشدی- و کلام را جایگزین آن سازد، کودک نیز به تبعیت از مادر آغوش دائمی و سینه را از مرکز توجه خود دور ساخته و میتواند به تعبیری از خیرشان بگذرد؛ ما -اگر اقبالمان بلند باشد- حالا ما یاد میگیریم و “میفهمیم” که لازم است مادر را به گونهی دیگری طلب نماییم؛ لذا شیوهی بهرهمندی و استفاده از ابژه (مادر) جنس دیگری به خود میگیرد؛ حالا ما بجای مکیدن سینه و شیر جسمانی مادر، کلمات و شیر روانی او را میمکیم و میبلعیم. ما یاد میگیریم با مادر “بازی” کنیم و این بزرگترین دستاورد رشدیِ رابطهی ما با او است.
تبدیل کیفیت عشق در روند روانکاوی را میتوان در پوشش و آرایش مراجع مشاهده نمود: مراجعی که در اوایل درمان در جلسات اروتیک ظاهر میشد در اواسط درمان تغییر رویه میدهد و واقعیتر، سادهتر و بیآلایشتر ظاهر میشود. پایان روانکاوی از این منظر زمانی است که مراجع توانسته بهجای همخوابگیِ تنانه به یک “همخوابگی تحلیلی” با روانکاو دست پیدا کند.
مراجع نوروتیک با روانکاو play میکند و میداند در عین حال که این بازی واقعی نیست و بر پایهی کلمه شکل گرفته است، اما بخشی از ناخوداگاه او، این بازی را کاملا واقعی ادراک مینماید. این حس دو گانه همان حقیقت زندگی است: یک “مَجاز”، که آن را جدی گرفته و در آن به بازی تن میدهیم؛ اما به مجاز بودن آن (اینکه یک بازی است) در عین این تن دادن کاملا واقفیم.
و همین درک یا عدم درک مجاز بودن هستی و حیات، بزرگترین محور تشخیصی ماست برای تشخیص و تمایز مراجعین نوروتیک از بدوی (پریمیتیو).
او نه تاب و توان دیدنِ مجاز بودن زندگی را دارد و نه از مفهوم “فاصله” و “شکاف” تصوری!
در روان او فاصلهی میان خود و ابژه و میان آنچه که میخواهد و آنچه که در بیرون از او موجود است مسدود است. فاصله برای او یک فضای تاریکِ پر از موجودات تهدیدآمیز است که اگر از سوی روانکاو این فاصله را احساس نماید خود را رها شده در چنگال این موجودات هیولاگونه تجربه میکند؛ لذا حتی هنگامی که روانکاو لحظهای سر یا چشمانش را به نشانهی فکر کردن به سمتی به جز چشمان او میچرخاند آنها پر از ترس و غیض خواهند شد.
مراجع بدوی هر چیزی را اشباعشده، کامل و بدون فاصله طلب میکند؛ او شبیه به نوزاد، تا پستان مادر را در دهان خویش احساس ننماید آرام نخواهد گرفت. او مجاز را تاب نمیآورد و به دنبال حقیقت است؛ حقیقتی مطلق، حقیقتی بدون شکاف و تردید و فاصله!
لذا برای او “کلمه” یا “play با کلمات” کار نخواهد کرد؛ کلمه برای او یک فاصله، یک دروغ و ترفند از سوی روانکاو است؛ به لذا او به کلمه و ارتباط حاصل از آن به شکلی سادیستیک با این جمله که “شما منو نمیفهمین” یا “تفسیرها و همدلیهای شما دردی از من دوا نمیکند” به شدت حمله مینماید (attack on linking). او صرفا “لمس”، دخ*ول، penetration کامل، پستان واقعی و مکیدن را واقعی میپندارد. هر link دیگری و هر ارتباطی خارج از این محدوده، یک دسیسه و سرشار از تهدید (persecution) تجربه میشود.






