اگر کسب لذت، صرفا با هدف “کِیف کردن” بود، لذت هیچگاه با عذاب وجدان همراه نمیشد؛ گاهی این احساس گناه است که ما را به کسب لذت سوق میدهد و نه اشتیاق!
فروید گفته بود ما ابتدا احساس گناه میکنیم و پس از آن دست به جرم یا رفتاری غیراخلاقی میزنیم و نه بالعکس!
یعنی احساس گنهکار بودن، گاهی محصول یک عمل ضداخلاقی نیست؛ بلکه عمل غیراخلاقی محصول احساس گناهی مبهم و بیدلیل است که دلیلی برای حضورش در خود احساس نمیکنیم.
برای مثال این گونه نیست که ما ابتدا خیانت کنیم و سپس بخاطر این کار احساس گناه را تجربه کنیم؛
بلکه ما گاهی خیانت یا هر عمل لذتبخشِ گناهآلود دیگری را انجام میدهیم تا احساس گناهی که بیدلیل در ما حضور دارد را توجیهپذیر و معنا نماییم.
این تغییر مساله زمانی مهم میشود که میبینیم گاهی آدمها به طریقی دست به اَعمال لذتبخش میزنند که بسیار ناشیانه است؛ آنچنان که میتوان حدس زد چهرهی قدرتِ زندگیشان (والد، مدیر، همسر و پلیس) به زودی متوجه آن عمل خلاف خواهد شد.
شاید به همین دلیل است که در برخی زوجین، هنگامی که همسر، متوجه خیانت پارتنرش میشود، فرد خائن، خودش را به شدت مستحق سرزنش دیده و نادم و پشیمان میشود...
و تا حدی این احساس (ندامت و میل به تنبیه شدن) در آنها شدت میگیرد که تمام و کمال خود را در اختیار پارتنر خود برای هر گونه تنبیهی قرار میدهند؛
این لحظهی شوم، همان لحظهی ارضای احساس گناه بیدلیلی است که از آن سخن گفتیم.
احساس گناهی که تا پیش از خیانت نیز در وجود فرد حضور داشته اما به دلیل بیسوژه بودن، فهم نمیشده است؛
از این رو لزوما ما لذت را برای صرف لذت بردن یا کیف کردن دنبال نمیکنیم گاهی لذت از این جهت دنبال میشود تا نیاز ما به تنبیه شدن برآورده شود.
با این صورتبندی متفاوت به لذت و گناه، اینکه چرا به دنبال تنبیه خود هستیم، موضوع اصلیتر بحث ما میشود و دیگر اولویت ما تشخیص عمل درست و نادرست در دنیای بیرونی نخواهد بود.
این نگاه به لذت و گناه، اینکه چرا وقتی به ظاهر همه چیز خوب است یا در حال تجربهی لذت هستیم، ناگهان حالمان به شدت بد شده و نگران اتفاق بدی میشویم را قابل فهمتر مینماید.






