پرسش از معنای زندگی و جستجوی آن

پرسش از معنای زندگی و جستجوی آن، از اساس یک امر بیمارگون است. انسان سالم زندگی می‌کند و انسان بیمار صرفا به آن “فکر” می‌کند!

تفکر در معنای زندگی اصولا یک امر بیمارگون است؛ “معنا” در تمام لحظات زندگی یک انسانِ نسبتاً سالم بدون آنکه به آن عامدانه بیندیشد جاری است؛

آنگاه که نمی‌دانیم‌ چرا زندگی می‌کنیم و برای چه هدفی، در واقع لیبیدو (انرژی و غریزه‌ی زندگی) در ما متوقف شده است!

لیبیدو در فرد تروماتایز شده(کسی که در معرض آسیب‌های شدید روانی قرار گرفته است) به‌شدت به چنین حالت وسواس‌گونه‌ای دچار می‌شود برای اندیشیدن به این سوالِ به ظاهر مهم که در کدام راه “ادامه دادن” درست است و در کدام راه‌ها غلط!

لیبیدو در تروما توان ادامه دادن را از دست می‌دهد؛ او در مقابلش، جهانی را پر شده از تهدید ادراک می‌نماید که هیچ‌ چیزش قابل دل‌بستن نیست؛ پس به‌جای ادامه دادن، به ادامه دادن صرفا “فکر” می‌کند.

این مساله، با جستجوی مشتاقانه‌ی اطرافمان و تلاش برای یافتن چیزی -ابژه‌ای- که می‌توانیم با آن کیف کنیم متفاوت است.

همه‌ی ما در برهه‌هایی از زندگی شروع به جستجویی نو می‌کنیم تا غریزه‌ی زندگی‌ خویش را در مسیری متفاوت با قبل تجربه نماییم؛

حتی ممکن است در همان شغلی که هستیم علاقه‌مندی جدیدی را دنبال‌ کنیم؛

و در نهایت از involve شدن با ابژه‌های نو حض روانی ببریم اما جنس جستجوگری انسان تروماتایزشده این‌ چنین نیست!

مساله‌ی اصلی در او در ظاهر یافتن اشتیاق است،‌‌ اما در باطن وحشت از اتصال و نزدیک شدن به‌ میل خویش و آن‌ چیزی است که به آن‌ میل می‌ورزد!

کِیف وقتی رخ می‌دهد که “اتصال” برقرار شود، اتصال به این معنا که با ابژه‌ی میل و‌ خود‌ میل، لحظاتی از طریق درونی‌سازی و همانندسازی یکی شویم.

حال می‌خواهد این یکی شدن با یک درخت اتفاق بیفتد یا با یک نرم‌افزار تخصصی معماری.

در لحظات درونی‌سازی و یکی شدن، تو می‌توانی احساس پُر بودگی را تجربه کنی و لذا دیگر این فکر به شکل وسواس‌گونه که چرا زندگی می‌کنم؛ هدف زندگی چیست و آیا راه من درست است به سراغ تو نخواهد آمد.

و مگر مساله‌ی آبسشن (وسواس فکری) جز این است که فرد برای نزدیک شدن به زندگی دچار تردید می‌شود و از این‌رو صرفا به زندگی فکر می‌کند؟!

فرد تروماتایز شده، فرد وسواسی و فرد افسرده در باطن هر سه به یک گره اصلی می‌رسند: جهان قابل اعتماد نیست!

شک، تعلل و تفکر در معنای زندگی زاییده‌‌ی همین باور هول‌انگیز در آنهاست.

آن کسی که اعتماد در او جا‌ی گرفته، با زیبایی‌های جهان و حتی دردهایش آنچنان آمیخته می‌شود که دیگر نیازی به تردید مداوم در نحوه‌ی زیستنش احساس نمی‌نماید.

اویی که غرق در حیرت است چه نیاز به شک و تردید؟! چه حاجت به تفکر در معنای زندگی؟!

جایی که فرد تروماتایز شده ایستاده است مرحله‌ی پیش از آفرینش است! پیش از آفرینش هستی و انسان!

او همچون خدای شکاکی است که هنوز به این قطعیت نرسیده که آیا می‌خواهد هستی را خلق نماید یا خیر!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا