پرسش از “معنای زندگی” به دو گونه است: گونه‌ای که عاشقانه‌ است و‌ گونه‌ای که بوی مرگ -عذاب- می‌دهد؛ یکی‌‌ به دنبال معنا است تا جانش را نجات دهد و یکی می‌پرسد تا با جهان عشق‌ورزی کند!

احساس بی‌معنایی در زندگی فردی حضور دارد که انرژیِ حیات (لیبیدو) در او به جای رفتن به سوی میل‌ورزی با جهان وارد مسیر انتقام و تحقیر آن شده است!

تعامل درونی انسان افسرده با خود و جهان دقیقاً چنین تغییر مسیری را به ما نشان‌ می‌دهد؛

در افسردگی تمامیت جهان با تمام فراورده‌هایش پوچ، بی‌معنا و معیوب ادراک می‌شود؛

و لیبیدو درگیر حل کردن تعداد عظیمی سوال غیرقابل حل در مورد هستی می‌شود.

ادراک سرشار از خشم آنها به جهان، فارغ از معنادار بودن یا بی‌معنایی آن، از نوعی احساس سادیستیک و پرخاشگرایانه به جهان حکایت می‌کند!

گویی آنها نه با جهان که با یک انسان وارد گفتگو شده‌اند؛ شبیه به نگاه بسیاری از انسانهای مذهبی به جهان!

اگر تفکرات‌ مذهبی در پیشینه‌ی فرد افسرده حضور داشته باشد نگاه انسان‌وار آنها به جهان بسیار ملموس‌تر نیز می‌شود

آنها اعمال صادره از جهان را از سوی خدایی سادیستیک می‌دانند که قصد آزار آنها را داشته و عذاب‌های مکرر بر آنها نازل‌ می‌نماید.

خدایی که جهان او سراسر‌‌ پوچ و ناعادلانه است و نکبت و حماقت از سر و روی آن‌ می‌بارد.

در چنین نگاه ناعادلانه‌ و سادیستیکی از جهان است که ناگهان برای فرد افسرده معنای زندگی زیر سوال می‌رود.

این نگاهِ عاری از هرگونه بی‌اعتمادی به‌ جهان، حاصل همانندسازی با ابژه‌ی (والد) به شدت سادیستیک و از نظر روانی مرده‌ای است که فرد همیشه در رابطه با او طعم شکنجه و تحقیر را لمس کرده است.

طی یک‌ جابجایی، ابژه‌ی ستمگر در افسردگی، جای خود را به “آفرینش” می‌دهد.

حالا او همان رابطه‌ی سادومازوخیستیک قبلی با ابژه را که از پیوند عمیقِ عاشقانه تهی است با جهان آغاز می‌نماید:

یا جهان می‌شود ابژه‌ی ستمگر و او کودک زخم خورده و یا او جای ابژه‌ نششته و در صدد انتقام از جهان (خدا-ابژه) برمی‌آید.

از این طریق اصلی که‌ با پدیده‌های جهان “نمی‌جوشد”!

لذا افرادی که در پی کسب‌‌ مال، زیبایی،‌ عشق و تفریح هستند را مورد تمسخر خویش قرار می‌دهد (در عین حسادت عمیق به آنها)!

فرد افسرده حال گرفتار در این جهان ستمگر و بی‌مایه، به دنبال معنایی می‌گردد تا جان خویش را نجات بخشد؛ “نجات‌” و نه کسب لذت!

و می‌دانیم با چنین نگاه بدبینانه‌ای به جهان، عمر هیچ معنایی بیش از چند روز نمی‌پاید!

بنابراین لیبیدو در افسردگی از مسیر عشق‌ورزی تغییر جهت می‌دهد و بجای درآمیختن با پدیده‌های جهان به تحقیر و انتقام از آن (انتقام از خویش) مشغول می‌گردد.

حال می‌توانیم از دو گونه پرسش‌گری در مورد معنای زندگی سخن بگوییم:

پرسش‌هایی که از دل یک میل‌ورزیِ عاشقانه می‌جوشد و فرد از روند جستجوگری خویش حقیقتا “ارضا” می‌‌شود!

و پرسش‌هایی که بیشتر بوی مرگ‌ و عذاب می‌دهد تا زندگی!

در این میان هر یک از ما در جایی از این طیف قرار می‌گیریم؛ چرا‌که هر جا غریزه‌ی زندگی حضور داشته باشد قطعا غریزه‌ی‌ مرگ نیز حضور خود را اعلام خواهد کرد!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا