لذت مضاعفِ تجربهی جنسی در محدودیت (خفا) حقیقت مهمی را در مورد آدمی به ما یادآور میشود: انسان حتی میلِ به “در بند بودن” و طغیانِ علیه آن را نیز سکشوالایز -جنسی- میکند!
درس گاهی میشود نفر سوم رابطه؛ کسی که هم به او اشتیاق داریم و هم عمیقا از او متنفریم.
احساس وقت تلف کردنی که با هر تجربهی لذتبخشی به ما دست میدهد گاهی گویا دلیلش همین ندای سرزنشگر کتب درسی و غیر درسی است برای خواندنشان!
بودن با ابژهی میل (فردی یا چیزی که با آن لذت میبریم) با حضور دغدغهی کتابهای نخوانده، وارد یک مثلث ادیپال میشود: من، ابژهی میل و کتابهای نخوانده شده!
لذا به هنگام بودن با ابژهی میل، دائما اضطرابِ حضور ناگهانی او (کتابها) را داریم؛ که سر و کلهاش پیدا شده و ما را از ماندن در کنار ابژه محروم نماید.
به همین دلیل است که ما به هنگام عیش ناگهان به این صرافت میافتیم تا زمان لذت را کوتاه کرده و از این طریق هر چه سریعتر از خشم کتابها در امان بمانیم و پس از کسب لذت ممنوعه، وفاداری خویش را به کتابها از نو برقرار سازیم.
وحشت عظیمی که به هنگام فکر کردن به کتابهای نخوانده به وقت کسب لذت تجربه میکنیم، لذت را آلوده به گناه، خلافکاری و دهن کجی به چهرهی قدرت نیز میکند!
لذا لذت در این مواقع کیفیت عجیب و غریبی به خود میگیرد که جنس آن با لذتی که با فراغ بال انجام میشود بسیار متفاوت است؛
یک عجله، شتاب و محدودیت با این گونه از لذت همسو میشود که میتواند به ما حس انجام کاری بصورت “دزدکی” یا یواشکی را بدهد.
گویی چیزی هم حق ماست و هم حق ما نیست! دقیقا احساسی که یک دزد تجربه میکند؛ یک شک دائمی!
در این حالت تو دیگر مالک و صاحب آن لذت “به طور کامل” نیستی و گویی به شکلی مجازی و نه واقعی ابژهی میل را در اختیار داری!
و آیا لذتهای دزدکی از این زاویه شبیه به لذتی که در رویا میبریم نیست؟! هم از نظر مجازی بودنش و هم اینکه اصولا در افراد نوروتیک (و نه پریمیتیو) رویاها هیچ گاه با تحقق کامل میل همراه نمیشوند!
همیشه در رویا ما با فاصله و محدودیت به ابژهی ممنوعه نزدیک شده و آن را لمس میکنیم.
برای مثال خواب میبینیم تا میخواهیم با فردی ارتباط برقرار کنیم ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمده و کل فامیلهای پدری وارد خانه میشوند!
مسالهی اساسی در یک روان نوروتیک در نهایت همین است: ناتوانی و وحشت در اتصال کامل با ابژهی میل و تجربهی احساسگناه شدید به هنگام لذت بردن!
این در حالی است که افراد پریمیتیو ابدا چنین تعارض روانیای را با لذت و ابژهی لذت تجربه نمیکنند.
آنها خود را به طور کامل مستحق داشتن ابژهی میل دیده و از بودن و داشتنش ذرهای احساس گناه تجربه نمیشود؛ حتی اگر به ابژه آسیبی وارد نمایند!
ویژگی بعدی این گونه لذت بردن این است که تو اصولا احساس میکنی در حال انجام یک امر خلاف، غیر اخلاقی یا قانونی هستی!
گویی قرار است هر لحظه مچات را به هنگام لذت بردن بگیرند!
از نگاه من دقیقا این پارت ماجرا در عین اضطرابی که به همراه دارد میتواند برای بخش عصیانگر وجود یک فرد نوروتیک لذت عجیبی را به همراه داشته باشد؛
لذتی که گاهی افراد این گونه توصیفش میکنند: همیشه توی محدودیت لذت یه طعم دیگهای داره!
شبیه گوش دادن به نوار کاست یا شو خواندههای آن سمت آبها در اوج ممنوعیتهای دههی شصت.
جالب است که این گونه از لذت میتواند خودش مجددا سکشوالایز شده و لذا در قالب یک ژانر در روابط جنسی متبلور شود: رابطهی جنسی در محدودیت و خفا!
این موضوع، نگرانی جهانشمول دیگری را نیز برایمان روشنتر میسازد: اینکه چرا به هنگام لذت بردن، آدمی اصولا نگران اتفاقی هولناک میشود!
آیا وحشت اصلی، وحشت از پارت اختهگرِ هیولاصفتِ پدر نیست؟ کسی که تمام لذت را حق خویش دانسته و داشتنش را بر فرزندانش ممنوع و مستحق عذاب میداند!






