هدف پنهان درمانگری که معشوقش را مابین پستهای روانشناختیاش به نمایش میگذارد دیوانه ساختن مخاطب است، همچون مادری که در لباس اروتیک برای فرزندش از درس و مشق سخن میگوید!
از مهمترین خطرهایی که پیش روی درمانگران است، افشای زندگی شخصی با مراجعین یا در سوشال مدیا است.
ما نیاز داریم به حکم انسان بودنمان بخشهایی از خودمان را با دیگران تقسیم کنیم.
بار سنگینی است اگر برای حرفهای بودن و ماندنمان بخواهیم تا پایان عمر هیچ چیزی از این زندگی سراسر فراز و نشیب را با مخاطبینمان share نکنیم.
نه عکسی از خود بگذاریم، نه از موفقیتها و شکستهایمان چیزی را شیر کنیم و نه وقتی عزیزی را از دست میدهیم بر وسوسهی گفتن از سوگمان غلبه نماییم.
این محدودیت تا آستانهی act ما را بارها و بارها پیش میراند؛
و هر بار ما بایستی با خودمان صادقانه به گفتگو بنشینیم که چرا میخواهی خودت را share کنی؟
چه نیازی یا اضطرابی در حال فشار آوردن است؟!
خودکاویها و بازداریهای دائمیای که در هیچ حرفهای تا این حد ضرورتی ندارد.
بالاخص برای درمانگرانی که در کودکی دائما خود را در رابطهای همزیستانه (symbiotic) با مادر یافتهاند.
رابطهای که به قول هارولد سیرلِس در آن مادر عمدا میخواهد کودک را دیوانه سازد،
این میل برای تخلیهی زندگی شخصی خود با مخاطبین در درمانگر به مراتب قویتر نیز خواهد شد.
حال این درمانگر است که به طور ناخوداگاه با به اشتراک گذاشتن زندگی شخصی خود، مخاطبینش را به سمت دیوانه شدن سوق میدهد!
در واقع نیت پنهان بسیاری از به اشتراکگذاریها برداشتن باری از روی دوش خودمان و گذاستن بر دوش دیگران است.
و در حالات بدتر، میل پنهان برای پرتاب تکههای سایکاتیک و از همگسیختهی درونمان بر دیگران است تا آنها را حقیقتا دچار دیوانگی سازیم.
گاهی ظاهر آنچیزی که shsre شده چیزی ذاتا منفی و تخریبگر نیست؛
برای مثال گذاشتن فیلمی از تولد خود، رقص دو نفره با پارتنر، عکس خود در کنار مدرس بین المللی روانکاوی و …
اما میل پنهان پشت آن ایجاد یک شکاف عمیق و سایکاتیکساز در روان دیگران است.
دقیقا شبیه به مرد یا زنی که با عورت نمایی در ملا عام میتواند سبب ایجاد تروما در دیگری شود.
ما در ظاهر با این کار میخواهیم با مخاطبمان درون خود را share کنیم چون “هر انسان نرمالی علاقهمند به این کار است”
اما در واقع در حال اجرای رفتاری کاملا سادیستیک، تروما ساز و اربابوار هستیم…
از آنجایی که طبق پروهشها مهمترین داستان مشترک روانشناسان در کودکی این بوده که مخاطب همیشگی درد و دلهای والدینشان بودهاند،
لذا دو میل در آنها به شکل پاتولوژیک بیشتر شکل خواهد گرفت:
میل به بودن در همان جایگاه قبلی به دلیل احساس گناهی که در رابطه با مادر شکل گرفته است؛
میل به بودن در جایگاه مادر با هدف انتقام از مادر!
اصولا میل ناخوداگاهِ اول برای اغلب روانشناسان قابل پذیرش و تصدیق است.
اما در برابر میل دوم، اصولا روانشناسان مقاومتی جدی را نشان خواهند داد.
ما نمیتوانیم بنا بر هدف خوداگاهمان برای درمان مراجعین، بپذیریم که بخشی از وجود ما بر خلاف آنچه که در ظاهر به دنبالش هستیم، میل به تخریب و دیوانه کردن انسانها دارد؛
اما همانگونه که زمانی ابژه برای دیوانه کردن بسیاری از ما تکههای گسیخته و سایکاتیک روانش را به درونمان پرتاب کرده است،
لاجرم این فشار کشنده بخشی از ما را به سمت دیوانه کردن آدمها پیش خواهد برد هر چند اگر با منافع بخش هشیار ما به شدت در تعارض باشد.
و متاسفانه share کردن زندگیمان با مخاطبین و مراجعینمان بخشی از همین پروژهی “دیوانهسازیِ” آدمها میتواند باشد.
پرتاب دائمی چیزهایی از خودمان که حقیقتاً میتواند دیگری را از هم بگسلاند و تا روزها درگیر نماید…
حال ما میشویم ابژهی دیوانهساز و مخاطبینمان جای کودکیهای ما را میگیرند.
عکس از تولد (که شایعترین است)، عکس از سنگ قبر عزیز از دست رفته همراه با متنی آنچنانی،
عکسی از معشوق و در وصف او گفتن، عکس از تمرینات ورزشی خود،
گفتن از کیفیت رابطهی خویش با همسر
گفتن از مسیر زندگی خویش که چگونه به اینجا رسیدهایم،
عکس از خود در کشورهای خارجی و سفرهایمان و …
بدون بازشناسی این ابعاد تاریکتر و پذیرش آنها ما دائما این عمل به ظاهر طبیعی را برای به اشتراک گزاری خویش تکرار و تکرار میکنیم.
بیآنکه بفهمیم تا چه اندازه در حال اکت بر روی امیال سادیستیکی هستیم که شاید سالها مجال بروز نیافتهاند و حال میتوانند با مخاطبین بسیاری بازآفرینیشان کنیم.
متاسفانه ما از یک منظر بهمعنای واقعی کلمه “تافتهی جدا بافتهای” هستیم که مجبوریم بر خود محدودیتهای بسیاری را اعمال کنیم.
و تمام این محدودیتها حال ما را دائما بد خواهد کرد که چرا من نمیتوانم؟ و ای کاش میشد!
اما همانگونه که فروید در نامهای به یونگ پس از رابطهی جنسی او با یکی از بیمارانش گفته بود، این محدودیتها گاهی توفیقهایی اجباری است تا از قِبَل آنها رشد کنیم؛ محدودیتهایی که انسانهای دیگر به طور طبیعی از آنها بیبهرهاند.
سیرلس بحثی را در مورد شیوههای اسکیزوفرنیکساز مطرح میکند تحت عنوان پیامهای دوگانهی همزمان و متناقض (mutually contradictory) که قبلتر تحت عنوان فضای double bind
مطرح شده بود.
در این فضا مادر/درمانگر در دو یا چند سطح کاملا متناقض با کودک/مراجع وارد تعامل میشود.
سطوحی که ارتباطی با یکدیگر ندارند و فرد مجبور است در ذهن خود این دو سطح را از یکدیگر جدا کند چون پاسخ دادن به یکی از آن سطوح میتواند بسیار غیرمنطقی، خام و غیرقابلپذیرش از سوی مادر/درمانگر خطاب شود…
سیرلس از مراجعِ زنی میگوید (بیمار مشخصا در پوزیشن P-S بود) که با لباس رقص به جلسات میآمد و مدام روی کوچ ژستهای جنسی بسیار تحریککننده به خود میگرفت تا جایی که سیرلس میگوید برایم دشوار بود که دیوانه نشوم اما
در عین حال با صداییجدی و مردانه با سیرلس بحثهای خیلی داغ فلسفی-سیاسی میکرد…
سیرلس هیچ گونه کلمهی جنسیای از زبان بیمار نمیشنید اما بیمار مشخصا او را وارد دو سطح متفاوت گعتگو کرده بود:
سطحی که لازم بود توسط سیرلس تصدیق شود و سطحی که او نمیتوانست به آن اشارهای بکند!
نکتهی کلیدیای که سیرلس به آن اشاره میکند این است:
او هیچ تایید یا “اعتبار مشترکی” از سوی بیمارش در خصوص این تعامل جنسیِ پنهان دریافت نمیکرد؛
به همین دلیل او دائما در جلسه احساس میکرد که اینها همه زائیدهی ذهن دیوانهی خودم است!
یا مادری که مشخصا در برابر فرزندش عریان میشود یا لباسهای کاملا تحریکآمیز به تن میکند اما در ظاهر با او در خصوص مدرسه گفتگو میکند.
چنین فضایی یک فضای دیوانهساز تجربه خواهد شد!
یک گفتگوی پنهان که تو نمیتوانی و حق ندادی به آن اشاره کنی و اگر اشاره کنی مادر یا درمانگر تو را تنبیه کرده و شرم خواهند داد!
زنان یا مردانی که با اغواگریها و اکتهای کاملا واضح جنسی دیگری را تحریک مینماینداما در مقابل از مخاطبین خود انتظار رفتاری کاملا بالغانه را دارند در واقع وارد همین فضای پیامهای چندگانهی متناقض با مخاطبینشان شدهاند…
هر چند در ظاهر با این منطق که ما آزاد هستیم و دیگری بایستی تفکر مریضش را اصلاح کند و نگاه سکشوال و تعرضگونه نداشته باشد، رفتار کاملا دیوانهساز و سادیستیک خود را کاور میکنند.
درمانگرانی که بر همین روال از یک سو مطالب روانشناختی در فضای کاری خود قرار میدهند و از سوی دیگر ناگهان شما مواجه میشوید با او در حالی که مشغول توصیف معشوقش است وارد همین فضای چندگانهی متناقض خواهید شد.
و از خود میپرسید چه لزومی دارد من بدانم همسر او کیست و چه شخصیتی دارد؟ و او چه احساسی نسبت به همسرش دارد؟!
این عکسها و عاشقانهها قرار است چه پیامی را از سوی آن روانشناس به من انتقال دهد؟
اینکه او چقدر خوشبخت است؟
اینکه چقدر همسر ایدهآلی دارد؟
اینکه من چقدر بدبختم که مثل او چنین پارتنری ندارم؟
اینکه او چقدر با این همسر، لذت جنسی میبرد؟
اینکه چقدر همسرش سکسی است؟
و سوالاتی که همینطور ذهن تو شروع به پرسیدنشان میکند.
یک ذهن کاملا تحریک شده!
حال تو نمیتوانی حتی این سوالها را در خودت از جایی به بعد معتبر بدانی چون این دیگریِ در مرجع قدرت و اعتبار (روانشناس) است که اینجا در حال انتشار محتوایی نامربوط است و تو در موضع ضعف مجبوری نسبت به تمام سوالهایت موضع شرم و سکوت اختیار کنی، هر چند عمیقا خشمگین و تحریک شدهای!
اگر سخنی بگویی و اعتراضی کنی متهم خواهی شد (حتی گاهی نه توسط او بلکه توسط خودت) به حسادت، ذهن مریض و بیمار!
و این دقیقا همان فرایندی است که در آن سیرلس میگوید ما دیگری را به شکلی پنهان دیوانه میکنیم هر چند در ظاهر چنین قصد و نیتی نداریم!
این عمل برایم یاداورد تکهای از فیلم “سینما پارادیزو” است؛
آنجایی که سالواتوره در بین حلقهی فیلم یک تکهی نامربوط (تصویری از آلت جنسی مردانه) را قرار میدهد که برای کسری از ثانیه در اواسط فیلم از پردهی سینما پخش میشود
و همهی تماشاچیها، همزمان هم آن صحنه را دیده بودند هم نمیتوانستند سخنی از آن بگویند…
یک نگاتیو یا تصویر دیوانهساز!






