آیا “زمان” در روانکاوی، خطی است؟
توماس مان در اثر شگرف خود “کوه جادو” میگوید زمان رو به جلو حرکت نمیکند، بلکه در یک دایره مدام تکرار میشود و صرفا پس از یک چرخش به نقطهی آغازینش باز میگردد؛ حقیقت زمان از نگاه او نه خطی بلکه “دَوّار” است. روانکاوی نیز از یک منظر بر طبق همین نگاه دوّار در مورد زمان با ما سخن میگوید و زندگی را صرفا ایدههای قدیمیای میداند که مدام تکرار میشوند؛ ایدههایی که آنها را جلو میبریم، با آنها بازی میکنیم و نهایتا همان ایدهها دوباره در شمایلی دیگر در حضور ما تکرار میگردند.
ما در میان ایدههایی گوناگون گرفتار میشویم و خروج از آنها و حرکت رو به چیزی در مقابل، دیگر بیمعنا میشود. حتی آن چیز که تصور میکنیم خارج از ما و در نتیجه راهی به رهایی است نیز بازنماییِ تغییرشکلیافتهی دیگری از همان ایدههای قدیمی هستند.
و اما “عشق” در این میان از این جهت پرمعنا میشود که توهمی را خلق مینماید مبنی بر لیتکه میتوان از ایدههای قبلی رهایی یافت، زمان را از حالت تکراری و دایرهوار خارج ساخت و آن را خطی و رو به جلو تبدیل نمود…
“طراوتی” که در عشق احساس میشود به دلیل ایجاد همین “توهم خروج” است. اینکه کسی آمده است که با حضورش تمامی وجود ما را قرار است به فاز یا فضای دیگری وارد سازد. تو گویی با عشق میتوان از تمام آنچه که انسانهای بیعشق به آنها دچارند، یعنی از همان ایدههای تکرار شوندهی کلافهکننده رها شد.
روانکاوی اما -شاید- عشق را گونهی دیگری مینگرد؛ عشق را نه لزوما راهی برای خروج از دایرهی زمان و چیزی جداشده از آن، بلکه یکی از همان ایدههای تکرارشوندهی قدیمی در دایرهی زمان ادراک میکند. ایدهای که بارها و بارها تکرارش میکنیم اما هر بار در آن “گرفتار” میشویم و بهجای رهایی و خروج از زمان دایرهایشکل،ما را هرچه بیشتر به درونش میغلتاند. روانکاوی زنده ساختن دوبارهی همین عشقهای قدیمی تکرارشونده است؛ شاید قدیمیترین آن! همان عشق با تمام دردهایش اما با این تفاوت که اینبار این عشق با شخص روانکاو بیدار میشود!
“تکرار” در نهایتِ خودش در این فضای عاشقانه زنده میشود (امید میرود که زنده شود). تکرار دردناکی که آنالیزان (روانکاویشونده) هر جلسه با آن مواجه میگردد. مهم نیست کیفیت آن عشق تا چه اندازه شدید است؛ حتی شاید آنالیزان هیچ عشقی را به روانکاو احساس ننماید -مراجع نارسیسیستیک، وسواسی یا پارانوئید- اما او نیز جایی به شرط حضور، قلبش برای روانکاو به تپش خواهد افتاد و درد عشق را تجربه خواهد کرد.
امید ما بر این است که این بار “دردِ عشقناک”، به “عشقی دردناک” مبدل گردد؛ دردی که برخلاف آنچه اغلب آدمیان مدام تجربه مینمایند بیمعنا نباشد؛ بلکه عشق یا دردی شود سراسر معنا آفرین؛ آنگاه در دل تکرارهای بیشمار میان آنالیزان و روانکاو، ناگهان تکرار رنگ دیگری میگیرد؛ آنالیزان همچنان درد میکشد و همچنان تکرار میکند اما در تکرار، این بار “معنا” سر برون میکند؛ و لذا تکرار مطلقِ پوچ، به تکراری معنادار مبدل میگردد و اینگونه عشقِ بیمعنای مازوخیستیکی که در طول زندگی آنالیزان مدام تکرار میشد بدون هیچ تغییری امیدوارکننده، به عشقی بدل میشود که با تمام دردش اما آنالیزان آن را دوست میدارد و با اشتیاق راههای غریب آن را میپیماید.
زمان همچنان دوّار است و خطی نشده، تکرار همچنان حضور دارد، درد نیز همچنین، اما به مدد “عشقی واکاوی شده” تمامی آنها از حالت ملالانگیز و پوچِ پیشینِ خود خارج شدهاند. شاید این از مهمترین شاخصههای متمایزکنندهی روانکاوی با بسیاری از مکاتبی است که داعیهی نجات بشر یا تغییر احوالات او را دارند. روانکاوی وعده نمیدهد؛ وعده از “توهم زمان خطی” برمیخیزد؛ آنجا که خیال میکنیم حیاتِ دیگری میتوان یافت که الان در اختیار ما نیست و میتوان با یکسری تغییرات به آن حیاتِ موعود دست یافت. کیفیتی که زندگی حالِ خود را در آن پوچ مییابیم و آن زندگی متصور شده را پرمعنا!
روانکاوی از نگاه من راهی را پیش میگیرد تا همان پوچی را عمق ببخشاید و از این طریق غنی و پرمعنایش سازد؛ نه اینکه آلترناتیوی برای زندگی و رهایی از رنج ارائه دهد. روانکاوی از ما میخواهد که در همان تکرارهای بیهوده چیزی را بیابیم و برای یافتن معنا سفر به سرزمین دیگری ننماییم. این گونه نگریستن به “زمان” و “معنا” شاید بتواند نقطهای باشد برای کسب فهم دقیقتری از معضل پوچی و تکرار، دو معضلی که مدام در اندیشهها و تفکرات گوناگون به دنبال راهحلی برای تغییرشان هستیم.
وقتی از انسانهای خردمند در دوران پیریشان سوال میشود که اگر به عقب بازگردید آیا چیزی را در طول مسیر حیاتتان تغییر میدهید یا خیر؛ اغلب اینگونه پاسخ میدهند که هیچ نقطهای از آن را تغییر نخواهیم داد. این پاسخ احتمالا به این دلیل نیست که آنها هیچ اشتباهی را در زندگی خود مرتکب نشدهاند و لذا از سر خودشیفتگی چنین میگویند، بلکه این پاسخ شاید حکایت از همان نگاه دَوّار به زمان در آنها دارد؛ اینکه آنها چگونه در تکرارهای پراشتباهشان، در دردهایی که از سر نادانی و خامی خویش یا سرنوشت کشیدهاند، آنقدر عمیق شدهاند تا از دل همانها خودشان را به گونهی دیگری بازشناسی نمودهاند و از این رو همان زندگیِ ملالآور -و نه چیزی دیگر- برایشان تبدیل به عین غایت، معنا و شاید زیبایی شده است.






