تمایلات خودآزارانه در جهت شکست و محروم ساختن خویش

تمایلات خودآزارانه در جهت شکست و محروم ساختن خویش، گاهی عامل پنهانی است که زنان را علارغم تمام تلاشهایشان، در موقعیت ناکامیِ دائمی و فداکاریِ خودآزارانه قرار می‌دهد. بازیابی و گذر از این پارت، مهمترین بخش درمانِ آنها در فضای بالینی است.

آنچه جسارت زنان برای ایستادگی برای تحقق خواسته‌هایشان را در برابر مردها از آنها می‌گیرد، گاهی حضور یک مازوخیسم‌ پنهان در آنهاست.

حس گناه و نالایق بودنِ بسیار عمیقی که “ناخوداگاهِ مردها” آن را دریافت کرده و لذا زنان‌ را در موقیعت برده با آنها قرار می‌دهد.

این احساس سبب می‌شود حتی وقتی که زنان قصد احقاق حقوقشان را دارند اصولا با پرخاشگریِ بسیار آسیب‌زننده و یا ترس و تردید آن را بیان نمایند؛

و لذا نتیجه‌ای که به دست می‌آورند گاهی تجربه‌ی سرکوبی بیشتر از سوی مردها و یا حتی از سمت سوپرایگوی درونیِ خود آنهاست!

در صورتی که زنان بدون توجه به این بخش، در تلاش برای خواسته‌هایشان برآیند یک اتفاق بسیار تخریب‌گرِ جانبیِ دیگر نیز در روان آنها رخ خواهد داد:

آنها از آنجایی که با این روش سادوماروخیستیک به خواسته‌هایشان در ارتباط با مردها دست نمی‌یابند، تصویر آنها از مردها به شکل پروجکتیوی دائما پارانوئیدتر نیز خواهد شد.

در واقع آنها با هر تلاش ناموفقی، هم از خودشان متنفر می‌شوند که من چقدر در برابر مردها ضعیف و ناتوانم و هم از مردان که آنها تا چه اندازه زورگو و ستمگرند!

و هر قدر فضای روانی،‌ پارانوئیدتر شود روان توانایی تفکر و اقدام assertive را از دست خواهد داد.

در اینکه بسیاری از مردهای ایرانی فهمی کاملا‌ سوگیرانه، تحقیرگرایانه، سواستفاده‌گرایانه و ابیوزمحور از زن و زنانگی دارند،

و اگر هم درکی دارند به دلیل رگه‌های قوی پارانوئیدی و آنتی‌سوشالشان وقعی به آن نمی‌دهند شکی نیست و این خود بزرگ‌ترین مساله است.

اما نادیده گرفتن این احساس گناهِ مازوخیستیک و کاملا سوپرایگویی، در نهایت ورق را به نفع همین مردان خودشیفته برخواهد گرداند.

اگر زنان بتوانند این حس گناه درونی را تشخیص داده و خود را یک‌دل مستحق رشد، استقلال و رابطه‌ی برابر بدانند،

تجربه‌‌ی بالینی بارها و بارها به ما نشان داده که آنها می‌توانند لااقل به بخش مهمی از خواسته‌های خود دست یابند.

خشم بسیار کشنده و انتقام‌جویی که در زنانِ ناکام شکل گرفته و تقویت می‌شود گاهی در نتیجه‌ی ندیدن همین پارت در درون آنها نیز هست.

آنها سوپرایگوی سادومازوخیستیکِ خود را بر مردهای سرکوبگر پروجکت کرده و بجای ردیابی آن در درون خویش، آن را صرفا در مردها می‌بینند و لذا از مردها کینه‌ و حس انتقام ناتمامی را در دل پرورش خواهند داد.

در روایت عمیق‌تری که از چنین زنان ناکامی در جلسات می‌شنویم لحظات بسیاری را می‌یابیم که آنها به اسم حماقت، نادانی، مظلومیت، دلسوزی، عشق و حفظ خانواده ولی در حقیقت به دلیل احساس گناه و تمایلات خودآزارانه‌ی پنهانشان از خواسته‌های خود چشم‌پوشی کرده‌اند‌.

یک شک و تردید دائمی برای طلب کردن!

همانطور که کاچینا مایرز (۲۰۰۸) نشان داده زنها به دلیل حس گناه، در‌ مقایسه با مردها کارهای داوطلبانه‌ی بدون حقوق را بیشتر انجام‌ داده و حتی از کسب درآمد بالا بیشتر از مردها دچار احساس گناه می‌شوند.

بخش روانشناختی این مازوخیزم، مربوط به مسیر سختی است که زنان در ادیپ و حتی پیش از ادیپ بایستی طی کنند تا بتوانند خود را به عنوان یک زن به رسمیت بشناسند.

مادران انتقام‌گیرنده، تحقیرگر، حسود و خسیس در بخشیدن زنانگی به دختر از یک سو؛ و پدران دور، سرد، دیکتاتور، ضعیف و اخته از سوی دیگر،

سبب می‌شود در مقیاس کلان دختر بیش از پسر احساس بی‌پناهی، شرم، اشتباهی بودن، exclude شدن و حقارت نماید؛

و لذا با خواستن،‌ رشد و هر گونه achievementای دچار احساس متناقض و دوگانه‌ای شود.

تجربه‌های دردناکی که دختر را یا به سمت انکار نیازها و زنانگی خود یا انتقام سوق می‌دهد.

مسیر اول مشخصا نتیجه‌اش سکوت و neglect عمیق خود است. همان‌ چیزی که سبب می‌شود گاهی زن حتی سرمایه‌ و دارایی‌هایی که با زحمت اندوخته را به‌ طرز شوکه‌کننده‌ای به همسرش ببخشد!

مسیر دوم (انتقام) نیز متاسفانه اغلب تبدیل به نوعی پنهان از “انتقام از خود” می‌گردد.

آنچه زنان چه در تعامل با خود و چه در تعامل با مردها برای رشد و احقاق نیازها و حقوقشان به آن نیاز دارند، بازیابی، فهم و تغییر این بخش بسیار آزارنده‌ی درونی است.

هر چند اکت‌های پرخاشگرایانه به سمت مردها گاهی حقیقتا آخرین راه چاره است اما متاسفانه پرخاشگری اصولا با پرخاشگری متقابل پاسخ دریافت خواهد کرد؛

و در اغلب موارد تبدیل به یک “چرخه‌ی شکنجه‌گریِ دوطرفه” می‌گردد!

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا