تونل وحشت، کلاستروفوبیا و بدن مادر
در تجربهی پیش از مرگ تونلی در نظر برخی آدمیان ظاهر میشود که یا در اطراف آن تونل چهرهها و تصاویر زیبا و نور حضور دارد و یا تصاویر وحشتناک، هیولاها، دیوها، سیاهی و darkness.
بازگشت به رحِم، بازیای است تکرار شونده در کودکان: رفتن به زیر پیراهنِ مادر، خود را مخفی نمودن در پشت آن و دوباره متولد شدن…
فروید اولین بار از بلعیده شدنِ کودک توسط ابژهها برایمان گفت؛ آنجا که از کرونوس، پدرِ زئوس سخن میگوید که تمام فرزندانش را میبلعد و زئوس به همت مادرش از بلعیده شدن نجات مییابد. تمایل به خورده شدن و به درون بدن ابژه رفتن به نظر از قویترین تمایلات بشر است. در رحم، در شکم ابژه، در آن حفرههایِ تاریکِ وجود ابژه جایگرفتن اگر قویترین انگیزهی آدمی نباشد قطعا از مهمترین آنهاست.
آنجا که کلام، دیگر پاسخگوی میل آدمی در ابراز عشق به معشوق نیست، ناگهان دستها و پاها و سر و دهان و دندانها دست به کار میشوند؛ پاها در هم گره میخورند، دستها بسان خوشهای به دور معشوق میپیچد؛ معشوق را محکم به خود میچسباند، پوستها در تماس کامل تو گویی به یکدیگر دوخته میشوند، سر در میان سینهها جای میگیرد، دندانها و لبها به کار میافتند و میل به گاز گرفتن و بوسیدنهای محکم آنچنان قدرت میگیرد که ناگهان این جمله تکرار میشود: “میخواهم بروی توی من، میخواهم بروم توی تو”…
کلاین از میل عاشقانه-خشونتبار کودک برای نفوذ-حمله به درون بدن مادر برایمان گفت؛ همچنین از خیالبافی کودک از محتویات بدن مادر؛ جایی که در آن بینهایت موجودات فرشتهگون و دیوصفت و همچنین نوزادان بیشماری میزیند؛ کودک با نفوذ به درون بدن مادر قرار است با تمامی این موجودات رویارو شود؛ چه وحشتی قرین تمایل کودک برای ورود به بدن مادر خواهد شد!
اگر فوبیا و پنیک اتک را ناشی از زنده شدن تصاویر و ایدههای وحشتناکِ ناخوداگاهی در ذهن بدانیم که ناگهان از طریق مواجههی فرد با نمادهای آن تصاویرِ ناخوداگاه در واقعیت رخ مینماید (برای مثال سگ، ارتفاع، پل)، آنگاه به باورم تونل به شکل نمادین برای چنین فردی میتواند ایدهی ورود یا بازگشت به بدن مادر را تداعی نماید؛ مادری که از موجودات ترسناک اشباع شده و لاجرم درونش toxic و کشنده گشته! اینجا تونل، عیناً حکم “تونل وحشت” را برای فرد خواهد داشت؛ مجرایی که در آن bad objectها کل فضای تونل و شکم (رحم) را پر نمودهاند…
یاد صحنهای از فیلم machinist میافتم؛ آنجا که کریستین بل خود را در تونل وحشتِ شهربازی تصور میکند و در تونل، ناگهان مادر کودکی را میبیند که در واقعیت او را با ماشینش زیر کرده است؛ تونل وحشتی که گویی به شکل نمادین به وجود مادر متصل میشود! عجیب نیست که به ذهن آدمی ایدهی “تونل وحشت” خطور نموده و جزو ترسناکترین گزینههای شهربازیها جای گرفته است.
ورود به اتاق روانکاوی نیز از این جهت میتواند برای برخی مراجعین چنین اضطرابی را تولید نماید؛ آنها با تپش قلبِ غیرقابل فهمی وارد اتاق میشوند؛ گویی این اتاق همان رحم-بدنِ زنانهی اشباع شده از موجودات ترسناک و انتقامگیرنده است. اگر مراجع از دراز کشیدن روی کوچ وحشت دارد گاهی از این جهت است که او در موقعیتی کاملا passive، خودش را رهاشده و بیدفاع در برابر هجوم این موجودات خبیث مییابد؛ موجودات خبیثی که از درون روانکاو خارج شده و تمام فضای اتاق را پر کردهاند و مراجع، درازکش بدون هیچ حائلی در معرض آنهاست…
رویای توالت و بالا آمدن کثافات و مدفوع و پر شدن تمام توالت، خانه یا فضای جلسات از آن یا دیدن زبالههای بیشمار در اتاق درمان نیز گاه حکایت از بیرون ریختن محتویات چنین بدن آلودهای دارد؛ بدن خصمانه و متعفنی که مالکیتش میان بیمار و روانکاو در رفت و آمد است؛ جایی سوژه خودش را وجودی انتقام گیرنده، کثیف و دیوصفت مییابد و گاه روانکاوش را…






