وابستگی ما به چهره ایده آل چگونه رخ می دهد؟

ایده‌آل‌سازیِ دیگری، گاه با تهی شدن ما از هر چه خوبی است همراه می‌شود؛ دیگری تمام خوبی‌ِ ما را آن هم با خواست‌ خودِ ما برای خویش می‌سازد و حالا ناگهان حس عشق به او (خوبیِ انتقال‌یافته‌ی ما به درون معشوق) در ما شکل می‌گیرد! وقتی ایده‌آل‌سازی ابژه شدت یابد، ناگهان حس تهی بودن در ما جایگزین یک تشویش و آشوب قدیمی می‌شود، جایگزین یک سردرگمی؛ در یک آن حس می‌کنیم بدون ابژه‌ی ایده‌آل هیچ نیستیم و صرفاً با اتصال به اوست که می‌توانیم حسِ “بودن”، حس وجود و “پُری” نماییم. ما تهی می‌شویم تا سردرگمی و تشویش‌هایمان از اینکه “که هستیم” پَر کشد و جایش را یک ایده‌آل بیرونی که با چسبیدن به او می‌توان او را مال خویش ساخت و از او مملو شد پُر نماید… چقدر دل‌کندن از چنین ابژه‌‌ی ایده‌آل‌شده‌ی معشوق‌گونه‌ای سخت است! کندن از او کندن از تکه‌ای گمشده و به تاراج رفته از خود ماست. حتی‌ ممکن است تلاش‌ نماییم تا شبیه او شویم؛ شبیه اویی که خود ماست! خود مایی که حالا به درون او غلتیده‌ایم. وابستگی و پدیده‌ی sympathy حالا بهتر قابل فهم می‌شود: ایده‌ی اسطوره‌ای نیمه‌ی گمشده و یافتن آن نیمه و اتصال به او کلید فهم وابستگی است. فرد وابسته حس می‌کند تکه‌‌ی دوست‌داشتنیِ او (good object) در بدن دیگری به ودیعه گذاشته شده است؛ اگر او نباشد من توخالی‌ام و چیزی در درونم کم است؛ لذا بدون او اضمحلال تدریجی و مرگ من قطعی است… اینگونه حال بد ابژه، حال بد من خواهد شد و تمامی حس‌های او تبدیل به حس‌های من؛ اینچنین sympathy راه اتصال به آن تکه‌ی از دست رفته از خود در دیگریِ ایده‌آل می‌شود… اگر فرد بخواهد این هم‌جوشی با چهره‌ی ایده‌آل را کنار بگذارد باید با یک وحشت عظیم روبرو شود: از دست دادن همیشگی خوبی‌ها و روبرو شدن دوباره با وجود سردرگم خویش… آدمی تمایل عجیبِ خودآزارانه‌ای دارد تا برای دیگری درد بکشد! ذوب شدن در دیگری و جان‌سپردن برای او؛ آن لحظه که “ایده‌آلِ من” می‌میرد، او فریاد می‌زند که “دیگه همه چی تموم شد؛ اصلا چرا من زنده‌ام؟ چطور بعد تو من دارم نفس می‌کشم؟! بدون تو وجود من هم بی‌معناست!” پی‌نوشت: سردرگمی را کلاین به عنوان محصول ناتوانی کودک در دوپاره‌سازی تفسیر می‌نماید. وقتی نتوانی سینه‌ی خوب را از سینه‌ی بد، آدمهای خوب را از آدمهای بد و “من خوب” را از “من بد” تمییز دهی، سردرگمی، تردید و وسواس در انتخاب ظهور می‌یابد؛ راه برون رفت از این سردرگمی گاهی یک ایده‌آل‌سازیِ خیلی شدید است که هر تردید و آشفتگی‌ای را ملغی و انکار می‌نماید.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا