چرا شبیه به روانکاومان می شویم؟

۱-۱ “فابیان” شخصیتی افسانه‌ای با شیطان پیمانی می‌بندد و طی آن شیطان وِردی به او می‌آموزد که از طریق خواندن آن در گوش آدمها می‌توانست آدمها را به تسخیر خویش درآورده؛ بدن و روح آنها را برای خویش سازد و بجای آنها زندگی نماید. اولین کسی که فابیان طعمه‌ی رشک خود ساخت کارفرمای خود بود که از نگاه او بسیار ثروتمند بود و از سوار بر گُرده‌ی آدمها شدن لذت زیادی کسب می‌نمود. درمانگران بیشماری هستند که پس از مدتی همنشینی با درمانگر یا استاد خود تمام حرکات و سکناتشان شبیه به آن فرد می‌شود. آنها تحلیلگر یا استاد خود را می‌بلعند و حالا از زبان او سخن می‌گویند. ۱-۲ زوجهای بیشماری را نیز دیده‌ایم که پس از چند سال زندگی مشترک، بی‌اندازه شبیه‌ یکدیگر می‌شوند؛ آنچنان که تو گویی از یک مادر متولد شده‌اند. همچنین مراجعینمان گاها به ما چنین‌ جملاتی را می‌گویند که: “هر چند عِلمش را ندارم اما من هم‌ جدیداً مثل شما همکاران-دوستانم را آنالیز می‌کنم و آنها هم خیلی خوششان‌ می‌آید و حس می‌کنند تحلیلهایم چقدر خفن هستند و عمیق”. یا ممکن است گاهی سماجت بورزند که به آنها کتابهای روانکاوی معرفی نماییم. و دلیلش را در ظاهر صرفاً کنجکاوی یا اشتیاق اعلام‌ می‌نمایند… ۱-۳ در مرحله‌ای از رشد‌، کودک ناگهان با  خوبی و ثروت بی‌نهایتی در مادر روبرو می‌شود و در مقابل، خودش را تهی از هر چیز خوب و تغذیه‌کننده‌ای می‌یابد. این تلاقیِ پربودگیِ مادر و ضعف همزمان کودک، میلی خشونت‌بار را در کودک منجر می‌شود برای یورش بردن به درون بدن مادر تا تمام او را با هر چه خوبی که دارد به تصاحب خویش درآورد. حالا این کودک است که از درون غنی شده است و پر! و لذا دیگر دلیلی برای احساس رشک و ضعف در او وجود ندارد. ۲-۱ این پدیده‌ی یورش‌برنده‌ی خشماگین با ما رشد می‌کند و همچنان انگیزه‌ی قدرتمندی در درون‌ ما باقی می‌ماند تا با هر آن کس که او را بالاتر و ثروتمندتر از خویش ادراک می‌نماییم از طریق همانندسازی با او، اضطراب کوچک بودن، نقص و فقیر بودنمان را برطرف سازیم. بالاخص با این کار درد جدایی (اضطراب جدایی) از آن ابژه‌ی بزرگ و غنی را نیز برطرف می‌سازیم… ۲-۲ شبیه بیماری که “دیوید بل”، روانکاوِ کلاینی از او می‌‌گوید که چگونه در ایام تعطیلات و در نتیجه جدایی از درمانگرش سعی نموده بود دوستانش را عمیقاً درک کند و برای آنها یک آغوش فهمنده باشد؛ و خوب هم از پس این کار برآمده بود. پس از تعطیلات او به دیوید بل گفته بود که در این ایام‌ (تعطیلات) دلش برای او اصلا تنگ نشده! بل می‌گوید بیمار از طریق همانندسازی با من، درد جدایی در ایام تعطیلات را برای خویش قابل تحمل ساخته بود. مراجع کارکرد تحلیلیِ درمانگر را به درون خویش آورده بود چرا که تصور می‌کرد آنچه او را وابسته‌ی دیوید بل کرده همین قدرتِ تحلیل‌گریِ او است! ۳-۱ حالا تمام دارایی و توانایی درمانگر (معشوق/مادر/استاد) برای مراجع (عاشق/فرزند/شاگرد) شده؛ پس دلیلی برای احساس ضعف و تهی بودن و در نتیجه رشک ورزیدن باقی نخواهد ماند: رشکی که انگیزه‌ی یورش به بدن ابژه و یکی شدن با او می‌شود! این مکانیزم در عین حال که می‌تواند در وجوهی در مسیر رشد ما مفید باشد اما اگر صرفا در فاز پارانویید اسکیزوئید رخ بنماید می‌تواند منجر به این شود که ما برای دیگری ارجی قائل نشویم؛ گویی حالا او تهی شده و ما غنی؛ شبیه افراد نارسیستیک که شیره‌ی جسم و جان یک دختر را می‌مکند و پس از آنکه او را برای خویش ساختند (فتح یک دختر) دیگر دلیلی برای ارتباط با او در خود نمی‌یابند. ۳-۲ در طی چنین همانندسازی‌ای ممکن است فرد احساس نیازش به ابژه که منبعث از همان حس تهی بودن در خویش است را به ابژه پرتاب نماید و حالا احساس کند که این درمانگر یا معشوق است که به او نیازمند است و نه من! طی فرایند pi حقیقتا این اتفاق رخ خواهد داد؛ لذا درمانگرانی که با چنین مراجعینی می‌نشینند مدام احساس می‌کنند باید پیگیر جلسات آنها باشند و به دنبال آنها؛ در غیر اینصورت آنها جلسات را رها خواهند کرد. در موارد شدیدتر حتی ممکن است درمانگر نوعی احساس وابستگی به چنین مراجعینی را در خود احساس نماید. ۴-۱ اُتللو با کشتن معشوقش دِزدِمونا شاید به دنبال خفه کردن عشق و نیاز سرشاری در خود بود که به دزدمونا احساس می‌نمود. گویی برای او در گنجینه‌ی فتوحات و نبردهای پیروزمندانه‌اش، وابستگی به دزدمونا یک ضعف بزرگ انگاشته می‌شد؛ یک چیز اضافه که تاب آن را نداشت؛ اینکه زنی این چنین به اتلو عشق بورزد و اتللو با تمام جبروتش به این عشق و دلسوزی از سوی دزدمونا وابسته‌ شود! پس عشق غیرقابل تحمل او به کینه‌ای پارانوییدگونه بدل گشت و دزدمونا را هرزه‌ای ادراک نمود که سزاوار مرگ است.

بیشتر بخوانید ...

پیمایش به بالا