خودشیفتگی گاهی بیش از آنکه محصول محرومیتهای شدید در کودکی باشد، نتیجهی “پُر شدنِ بیش از حد” است. نهایت ارضا، به خودشیفتگی و نهایت خودشیفتگی به سایکوز (اسکیزوفرنی) ختم میگردد.
تصور ذهنی بسیاری از ما این است که کسی روان سالمی دارد که اصولا والدینش در کودکی درون او را حسابی پُر کردهاند!
و جای خالیای برای ناکام شدن و محرومیت برای او باقی نگذاشتهاند.
اما خالی گذاشتن بخشی از روانِ کودک برای رشد سالمِ او به همان اندازه مهم است که پر کردن بخشهای دیگری از آن از عشق!
این مساله دقیقا در خودشیفتگی نمایانمیشود؛
جایی که فرد خودشیفته دیدن هر گونه ناکامی و تفاوت را تاب نمیآورد و دیگران را مجبور میسازد تا نیازهای او را “درجا” برآورده سازند.
در فرد خودشیفته، امنیت وابسته به تبعیت عین به عین دیگران از اوست؛
چیزی که ما به آن merge شدن با دیگری میگوییم؛ اینکه من صرفا زمانی دیگری را قابل اعتماد احساس نمایم که او حاضر شود از هویت خود دست کشیده و با من و خواستههایم کاملا همانند و یکی شود؛
لذا در رابطه با آنها ناگهان به خودتان مینگیرید و حس میکنید هویتتان را از دست دادهاید و تبدیل به چیز تکهتکهی از خودبیگانهای شدهاید که اوی خودشیفته از شما ساخته است!
ریشههای mrge شدن به نوع بودن والدینی بازمیگردد که بی هیچ محدودیتی، مطابق میل فرزندشان عمل نمودند و اجازهی تجربهی متفاوت و جدا بودن خودشان را از فرزندشان ستاندند.
لذا خودشیفتگی گاهی بیش از آنکه محصول محرومیت باشد محصول ارضای بیش از حد است!
اینکه بتوانیم گاهی تحمل کنیم که فرزندمان در مواقعی متناسب با ظرفیتش ناکام شود اما درد همراه آن را خود تاب آورده و حل و فصل نماید، لازمهی تجربه و فهم این تکلیف رشدی است که چیزی به اسم “مرز” مابین من و جهان وجود دارد!
تجربهی جدا بودن!
تجربهی اینکه دیگری مثل تو به جهان نمیاندیشد و نیازی هم نیست تا برای احساس امنیت شبیه به تو فکر کند و احساس نماید!
تجربهی اینکه میتوان ناکام شد اما نَمُرد!
میتوان دیگری را به خدمت نگرفت و پیش رفت!
اینها میشود همان تجربهی فاصلهی مابین من و تو که هویتبخش است!
و تا زمانی که ناکامی رخ ندهد کودک نخواهد فهمید که به جز احساس و نیاز من، چیزهای دیگری هم در این دنیا هست که قابل توجهاند؛
که مهماند؛
که ارزشمندند و باید برای داشتنشان جنگید و نه صرفا غر زد و نالید و حس استحقاق (entitlment) کرد!
چیزی که فرد خودشیفته نمیتواند درک نماید این است که او حق این را ندارد که خودش و نیازهایش را به دیگران تحمیل کند حتی اگر شدیدا گرسنه باشد!
خودشیفتگی همیشه محصول ناکامی و محرومیت نیست، بلکه گاهی محصول فقدان ظرفیت برای “تحمل محرومیت” است.
اگر اوج خودشیفتگی را در سایکاتیکها (روانپریشی-اسکیزوفرنی) ببینیم، گاهی مادری حضور دارد که اجازهی حتی یک لحظه پرت شدن حواس کودک از خودش را از او ستانده است؛ آن همبه بهانهی مراقب و جانفشانی!
لذا آنها با روبرویی با جهان ناکامکننده، وقتی دیگر مادری وجود ندارد، دست به خلق توهمات ارضاکننده میزنند؛
همچون قاضی شربر (کیسی که فروید در موردش نوشت) که تصور میکرد خدا نور خود را از طریق سکس مقعدی وارد بدن او کرده است.!
در برخی از افراد “هیستریک” نیز همین ناتوانی مشهود است ؛ ناتوانی برای یک روز یا حتی یک دقیقه تاب آوردن نداشتن معشوق!
و لذا تعداد زیادی دختر یا پسر را در اطراف خود در اب نمک میخوابانند برای روز مبادا!
حتی تجربهی تروما نیز گاهی صرفا محصول محرومیت نیست بلکه نتیجهی بلافصل بیشاز حد ارضا شدن است!
روان حساس و اصطلاحاً نُنُری که پوستهی نازکی دارد به همان اندازه جهان را وحشتناک ادراک مینماید که یک روان محرومیت کشیدهی پر از خلا و کمبود!
از این رو به نظر میرسد حفظ “فاصلهی روانی مناسب” با فرزندان مهمترین و سختترین تکلیف رشدی والدین با آنها باشد!
در نهایت آنکه یک والد نسبتا سالم میتواند در عین اتصال هنگامی که فرزندش ناکام میشود جلوی خود را برای پر کردن سریع ناکامی او بگیرد.
پر کردن نهتنها جلوی شکلگیری “عقده” را در فرزندان نمیگیرد بلکه پتانسل ایجاد آن را به مراتب افزایش نیز خواهد داد.






