درمورد خودافشایی ارزشی درمانگران
ما نمیتوانیم از هر گونه حب و بغضی نسبت به جهتگیریهای مذهبی و سیاسی، خود را بری بدانیم. سوپرایگو و نهاد قطعا در تعامل با ایگوی ما در نهایت نسبت به گونهای از ارزشها احساس تعلق خاطر پیدا خواهند کرد و نسبت به برخی دیگر حس بیتفاوتی یا تنفر. آن هنگام که از سر عشق و مسئولیت، ما درمانگران، تحلیلِ شخصی خود را آغاز میکنیم، به خود و تحلیلگرمان اجازه میدهیم تا تمام این باورهای شکلگرفته در طی سالها فشار و تبعیض، به تدریج روی کوچِ روانکاوی پخش شده، دیده شوند و جایگاه نمادین آنها، خشونت نهفته در آنها یا ارتباط سمبولیک عاشقانهیشان نسبت به ابژههایمان فهمیده شوند….
بسانِ تمایل عاشقانهای که برخی از ما ایرانیها به “حسین” در خود احساس مینماییم، قطعا قسمت مهمی از این احساس، فارغ از واقعیت تاریخی و هستیشناسانهی او، ریشه در جایگاه پدرانه یا حتی مادرانهی ایدهآلی دارد که در شخصیت و تصویر مقدس “حسین” از طفولیت برای برخی از ما تصویرسازی شده است. و اگر برخی دیگر از ما از “حسین” متنفریم باز هم حسین در جایگاه تصویر اسپلیتشدهای از پارتهای بدابژههایی است که آگاه یا ناآگاهِ ما عمیقا آنها را عامل تخریب و نابودی خویش و حیاتمان ادراک نموده است…
خدا نیز در بالاترین هرمِ نمادپردازیهای ناآگاهِ ما، تصویرِ ساخته شدهی تمام عیاری از همهی آرزوها، کینهها، اغواگریها، بیپناهیها، همهتوانیها، کنترلگریها، سادیسمها، سقوطها، امیال اروتیکِ تابو و تمام آن چیزهایی است که ما در رابطه با واقعیت با آنها به ناکامی یا حتی کامروایی رسیدهایم…
رواندرمانگری که روانکاویِ او نزد روانکاوی بهمعنای واقعی کلمه “حرفهای” در حال انجام است، دیر یا زود این تصاویر اسطورهای را متریال جلساتش خواهد کرد و از ارادت یا تنفرش به اسلام یا تمایلات دوسوگرایانهاش نسبت به مذهب و معاد و عرفان سخن خواهد گفت. در چنین فضایی باورها در “معرض” قرار میگیرند، در معرض چشمهای تحلیلگرایانهی خویشتنِ خویش و روانکاومان!
و حالا همچون هر موضوع و سوژهی دیگری که بندهای عاطفی ما به آنها گره خورده است و در تحلیل مورد تعمق قرار میگیرند، این باورها نیز “تحلیل” میشوند (و نه قضاوت). با تحلیلِ ادامهدارِ این باورها، مطمئنا آنها از شمایل خشک، چسبیده، کودکانه، اسپلیتشده، فرافکنانه، هارش، متعصبانه و غیرقابل negotiationشان بیرون آمده و از صخرهای تیز و بُرّنده به شنزاری نرم و گرم بدل میشوند که میتوان روی آنها نشست و حتی به هنگام شب درازش کشید و آسمان و ستارگانش را از قِبَل نرمیشان به نظاره نشست…
اسطورهها اینگونه از حالت غیرقابل دسترس و افسانهایِشان بیرون کشیده خواهند شد و به وجودهایی قابل دیدن و گفتگو بدل میگردند. اگر روانکاوی قرار است با وجود اسطورهایِ دینی یا غیردینیِ ما کاری کند قطعا همین کارِ تحلیلی است…
ما درمانگران ممکن است همچنان از قِبَل تحلیل و درونیسازیِ ” فضای تحلیلیای” که با روانکاو خویش تجربه نمودهایم، حسین را دوست داشته باشیم یا از او متنفر، یا حتی او را کنار بگذاریم و به دنبال اسطوره یا انسان دیگری برآییم اما با شهود خود یاد گرفتهایم که این باورها و شخصیتها دیگر بسانِ صخرههای تیز و پارهکننده نیستند و نه پوست و تن و لباس ما را خراش خواهند داد و نه قرار است در مراجعینِ ترسیده و ناامن ما متجاوزگونه مسبب penetration شوند.
روانکاوی به ما نه معنای زندگی خواهد داد، نه پوچی ما را برطرف خواهد کرد و نه قرار است از موضع ارزشی، راجع به عقاید یا نگرش ما به زندگی سخن بگوید. روانکاوی فضایی است که ما قبلتر با روانکاومان آن را به مثابه جایی برای پخش کردن خودمان آنگونه که در رحم مادر پیش-تجربه نمودهایم فراهم مینماید؛ جایی برای بیشترین نگریستنها بدون هر گونه دخول خودشیفتگیمان…
بنابراین دیگر فرقی نمیکند که آتئیست باشیم یا دیندار، ما به خویشتن اجازه نمیدهیم باورهای خود را صخرهوار، خودشیفتهگون و متجاوزانه در دهان و واژن و مقعد و ذهن مراجع فرو کنیم. هر قدر هم مراجعین، ما را ایدهال نمایند و ما را خدای خویش بپندارند ما لب به عقایدمان نمیگشاییم که انجامش نادیدهانگاشتن و سوءاستفاده از جایگاه مستاصل، پناهآورنده و تلقینپذیر مراجعین ما است.
۲۹ شهریور ۱۴۰۲






