درمورد اکتشاف بدن ابژه در نارسیسیزم و اتیسم
از این جهت نفوذ در ساختار نارسیستیک و ایجاد تغییر در نوع نگاه او به خود و ابژهها بسیار سخت است که آنها باور دارند ابژهی ایدهآل در واقعیت قطعا وجود دارد و صرفا آنها هنوز نتوانستهاند این ابژه را بیابند و از سفرهی او (رحم، سینه و و به طور کلی بدن ابژه و محتویات داخل آن) بهرهمند شوند.
این باور است که از فرد نارسیستیک اجازهی هر گونه نگاه متفاوتی به نقص، جز نگاه تخریب و devaluation را میستاند. توانایی ترمیم و سوگواری برای تمام نقصهایی که در ابژه وجود دارد در این حالت در کمترین حد خود باقی میماند و گاه اجازهی حضور هم نمییابد.
بنابراین فرد نارسیستیک بدون هر گونه احساس گنهکاریای معشوقههای ناقصِ خود را زمین میزند و از آنها عبور مینماید. به دلیل باور سادیستیکِ او به وجود یک ابژهی کامل، آنها احساس نیاز، وابستگی و اضطراب را نیز با ابژههای ناقصشان تجربه نخواهد کرد و تمامی این احساسها به معشوقههایشان فرافکنی میشوند.
از همین رو است که نوعی وابستگیِ همراه با حقارت و ضعف را در معشوقههای افراد نارسیستیک حس میکنیم که میتواند گاهی برای ما غیرقابل باور باشد؛ هم از این جهت که این معشوقهها نه تنها از نظر ظاهری و موقعیت اجتماعی از سوژه پایینتر نیستند بلکه گاهی در جایگاه بسیار سرآمدتری از او نیز قرار گرفتهاند و هم از این جهت که گاهی تجربهی این کیفیت شدیدِ حقارت را در این افراد قبلاً در هیچ جایگاهی از آنها رویت نکردهایم و به نظر امری است استثنائی!
در فرد نارسیستیک، ابژهی ناقص اغلب پروجکشنی از خویشتنِ اوست! خویشتنی بهشدت تخریبشده، مسموم، تکهتکه شده، اخته، بلعیدهشده و غیرقابل ترمیم؛ لذا بایستی از او عبور نمود و در او باقی نماند. حس خفگی در رابطه با این معشوقههای ناقص و تمایل به فرار از آنها نیز به همین مساله باز میگردد که آنها تحمل دیدن این همه خرابی در وجود ابژهی مورد انتخاب خویش که در واقع آینهی پارتهای ناقص وجود خود آنهاست را در خویش نمیبینند.
فرد نارسیستیک به نیروهای ترمیمیِ وجود خویش برای اصلاح تکههای تخریبشدهی خود و بالتبع ابژه باوری ندارد. در دنیای درونی نارسیسیزم، اضطرابِ نابودیِ ناشی از حملههایی که آنها به سمت ابژه روانه کردهاند آنچنان زیاد است که همچون فرد اتیستیک کلا هر گونه علاقهی لیبیدینال خویش را به ابژه در خود دفع (scotomization) مینمایند و صرفا بصورتی شیوار و بدون هر گونه معنای نمادینی با معشوقهها (اسباببازی) ور میروند.
فضای روانی فرد اتیستیک به باورم از جهات گوناگونی به فضای نارسیسزم نزدیک است. در هر دو دلبستگی بهابژه دفع یا انکار میشود؛ تمایل به جستجوی لیبیدینال در درون بدن و وجود ابژه سرکوب میشود و لذا در هر دو ساختار، تمایل به گفتگو و شناخت دیگری کاملا بیمعناست. همچنین در هر دو چیزی به نام هویت شخصی وجود ندارد. هر چه هست عملی تکراری و قالبیِ بیمعنا با یک تکه اسباببازی است که پُشتی ندارد، هدفی در آن نیست و لذا یک سردرگمیِ بیسامان در هویتشان مشهود است.
در هر دو، جهان همچون رَحِمی کاملا سرد، بیروح و تاریک ادراک میگردد که بایستی از آن فاصله گرفت و لذا بایستی خودشیفتهوارانه صرفا به دنبال پُر نمودن خود در سطحیترین حالت ممکنش بود: با عملی تکراری و بدونخطر و بدون پذیرش هر گونه مسئولیتی؛ یک گیرندهی صرف و نه یک جستجوگر مشتاق!






